زبان دارای سه حوزه‌ی اصلی اجراست: نظم، نثر و شعر، که ممکن است در هم تداخل کنند و به گونه‌هایی برسیم که ترکیبی از نظم و نثر، نثر و شعر، و نظم و شعر باشند.
امروزه گاه به این باور سنتی برمی‌خوریم که زبان دارای دو حوزه‌ی اجراست:نثر و نظم، و آنچه شعر است، در دایره‌ی نظم قرار می‌گیرد. اما چه در ادبیات ایرانی پیش از اسلام، و چه در ادبیات کلاسیک(سنتی) فارسی که در دوره‌ی اسلامی پدید آمد، ادیبان و شاعران ایرانی، حوزه‌ی نظم و شعر را یکی نمی‌دانستند، اما از آنجا که به تبعیت ادبیات عرب که ادبیات کلاسیک فارسی در بسیاری از عرصه‌ها از آن الگوبرداری می‌کرد، تنها حوزه‌ی اجرای شعر، همان حوزه‌ی نظم بود، کم‌کم این باور پدید آمد که تنها قالب تجلی شعر، همان نظم است و امروزه هم گروهی از ادیبان سنتگرا، کماکان بر این باورند و این باور را چونان اصلی تخطی‌ناپذیر، ترویج می‌کنند. اما به رغم این باور جزمی، دلایل و شواهد بسیاری می‌توان آورد که حتی در میان شاعران و ادیبان دوره‌ی کلاسیک(سنتی) فارسی نیز باور به تساوی حوزه‌ی نظم و شعر، باور تخطی‌ناپذیر محسوب نمی‌شده‌است و جزمیت این باور، متعلق به قرون جدید و مخصوصاً روزگار قاجاریه و پس از آن است.
همان‌گونه که گفته شد، زبان دارای سه حوزه‌ ی اصلی اجراست: نظم، نثر و شعر، به‌علاوه‌ی گونه‌هایی که ناشی از تداخل این سه گونه‌ی اصلی است. در ذیل، به مرور برخی ویژگی‌های این سه حوزه می‌پردازیم:

نثر:نثر، یعنی پراکنده. نثر،گونه‌ای از زبان است که تنها متکی به قواعد زبانی (قواعد واژگانی و قواعد نحوی) باشد و هیچ‌قاعده‌ی دیگری از قبیل قواعد بیانی(تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه و فروع آنها)، قواعد بدیعی( صنایع و آرایه‌های ادبی منهای آنچه به حوزه‌ی صنایع بیان مربوط است) و قواعد موسیقیایی(آنچه موجب هماوایی و هماوازی در زبان شود، مانند وزن، قافیه، ردیف، واج‌آرایی، سجع و جناس) بر آن وارد نشود.
چرا به این‌گونه از زبان نثر(پراکنده) گفته می‌شود. به نظر می‌رسد که سبب این نامگذاری ناشی از وضع حافظه و نحوه‌ی به خاطر سپاری زبان باشد. اگر زبان دارای وزن و قافیه باشد، به ذهن سپردن آن ساده‌تر است و دیرتر هم از خاطر می‌رود، حال آنکه به ذهن سپردن متن، اگر فاقد وزن و قافیه و سجع باشد، دشوارتر است و زودتر هم از خاطر می‌رود. به همین سبب، گونه‌ای از زبان را که فاقد موسیقی باشد، نثر نامیده‌اند. درست به همین سبب، از قدیم‌الایام، متون درسی را به صورت موزون ارائه می‌کردند و حتی کتاب‌هایی از قبیل نصاب‌الصبیان پدید آمد که مواد آموزشی از قبیل حروف الفبا، نام ماه‌های ایرانی و رومی و عربی، تعداد ستارگان و هرآنچه را که مواد درسی اطفال نوآموز بود، به صورت موزون ارائه می‌کردند.

نظم:
نظم، یعنی دارای قاعده. منظور از نظم در ادبیات سنتی(کلاسیک)فارسی، حوزه‌ای از زبان بوده که دارای وزن و قافیه باشد و به تعبیر قدما، موزون و مقفّی باشد.
نظم را به تعبیر امروزی می‌توان چنین تعریف کرد: نظم، گونه‌ای از زبان است که از قاعده افزایی صوری پدید آید. بدین صورت که نثر، تنها متکی بر قواعد زبانی است  و اگر فراتر از قواعد زبانی، قاعده‌ای صوری بر زبان افزوده شود، نظم پدید می‌آید. این قواعد افزوده‌‌ی صوری، در نظم فارسی، همان قواعد موسیقیایی‌اند که مهم‌ترینشان عبارتند از وزن و قافیه( قافیه به‌علاوه‌ی ردیف و سجع). هرچه شدت این قاعده‌افزایی بیشتر باشد، فاصله‌ی زبان از نثر بیشتر می‌شود و به نظم نزدیک‌تر می‌شود،برای نمونه اگر تنهاقاعده‌ی قافیه بر زبان افزوده شود، به نثر مسجع می‌رسیم که حدفاصل نثر و نظم است و اگر علاوه بر قواعد قافیه، قواعد وزن هم بر زبان افزوده شود، نثر مسجع، مبدل به نظم می‌شود.
چرا قواعدی را که منجر به تبدیل نثر به نظم می‌شوند، قواعد صوری می‌نامیم؟ زیرا افزایش این قواعد، تنها لایه‌ی صورت زبان را تغییر می‌دهد و نمی‌تواند تغییری در محتوا بدهد. برای نمونه، دو مورد ذیل، هر دو  بر یک محتوا دلالت می‌کنند،اما اولی نثر است و دومی، نظم:
1.برخیز تا به شیشه‌ی گردون سنگ زنیم. تا کی زمانه بر سبوی ما سنگ زند؟
2.بر خیز تا به شیشه‌ی گردون زنیم سنگ/ تا کی زمانه سنگ زند بر سبوی ما؟

شعر:
همان‌گون که گفته شد، امروزه گروهی از ادیبان و شاعران سنتگرا، حوزه‌ی شعر و نظم را یکی می‌دانند، اما این عقیده، باوری نو است که به طور واضح از دوره‌ی قاجاریه، به صورت تخطی‌ناپذیر و جزمی درآمده است و هرچه به عقب‌تر می‌رویم، از جزمیت این عقیده کاسته می‌شود و ادیبان و شاعران دوره‌ی کلاسیک(سنتی) شعر و نظم را دو حوزه‌‌ی متفاوت، اما با مناطق تداخل و اشتراک می‌دانستند. از جمله نظامی عروضی سمرقندی، در فصل صناعت شاعری کتاب مجمع‌النوادر(چهارمقاله) شعر را بر اساس تأثّرگرایی و بدون ذکر وزن و قافیه تعریف می‌کند. یا نورالدین عبدالرحمن جامی درباره‌ی برخی آثار ملک‌الشعرا سلمان ساوجی می‌گوید نظمی است که به سبب افراط در  صنعتگرایی، حلاوت از آن برده‌است.مواردی از این قبیل که به وضوح بر جدایی حوزه‌ی نظم و شعر دلالت می‌کند، در آثار قدما بسیار است.
شعر، همان‌گونه که در دو بخش پیشین کارگاه شاعری ذکر کردیم، تعریفی تأثرگرایانه دارد، یعنی اینکه ادبیات، اجرایی از یک مضمون است که نسبت به اجراهای دیگر همان مضمون، تأثیرگذارتر باشد و اگر این تأثیرگذاری، دارای ویژگی شدت و عدم تساوی صورت و محتوا باشد، به گونه‌ای خاص از ادبیات می‌رسیم که شعر نام دارد.
بنابراین، هیچ کدام از مؤلفه‌های تعریف نثر(قواعد زبانی) و مؤلفه‌ای تعریف نظم(قاعده‌افزایی صوری)، در تعریف شعر دخالت ندارند، به همین سبب است که حوزه‌ی شعر، به حسب ماهیت، جدا از نظم و نثر است، اما به حسب مصداق، ممکن است که با نظم و نثر یکی باشد، بدین گونه که شعر ممکن است که به صورت نثر یا به صورت نظم، تجلی پیدا کند که به اولی، شعر منثور گفته می‌شود و به دومی شعر منظوم.

تداخل سه گونه‌ی نظم، نثر و شعر

الف- نثر مسجّع:
نثر، گاهی نثر محض است، یعنی نثری که تنها و تنها بر قواعد زبانی متکی است. این نثر را نثر مُرسَل(نثر ساده) می‌نامند. اما نثر مسجع، گونه‌ای از نثر است که به سبب قاعده‌افزایی ، از نثر محض فاصله می‌گیرد و به نظم تمایل می‌یابد. قاعده‌ای که بر زبان افزوده می‌شود و نثر را مبدل به نثر مسجع می‌کند، قافیه و تابع آن یعنی ردیف است. قافیه‌ای که در نثر مسجع کابرد دارد، سجع نامیده‌شود و تعریف و گونه‌های آن کمی با قافیه‌ی رایج در نظم متفاوت است، اما کلیات هر دو یکی است. مناجات‌نامه‌‌ی خواجه عبدالله انصاری و گلستان سعدی، نمونه‌هایی از نثر مسجع‌اند.
در دو مورد ذیل، اولی نثر محض(مرسل) است و  دومی نثر مسجع است:
1.الهی، نفهمیدم، چون فهمیدم، قدرت نداشتم.
2. الهی، ندانستم، چون دانستم، نتوانستم.

نثر مسجع اگر دارای تأثیرگذاری تشدید شده باشد، در عین حال، شعر منثور هم هست.

ب-بحر طویل:
به مانند نثر مسجع، حد وسط نثر و نظم است. نظم از قاعده‌افزایی بر نثر پدید می‌آید و این قاعده‌افزایی شامل هر دو قاعده‌ی وزن و قافیه است. اگر تنها قاعده‌ی قافیه بر نثر افزوده شود، نثر مسجع پدید می‌آید و اگر تنها قاعده‌ی وزن بر نثر افزوده شود، بحر طویل پدید می‌آید. هرچند که در بحر طویل، ممکن است قافیه هم به کار رود، اما کاربرد وزن، الزامی و اصلی است و کاربرد قافیه، فرعی و غیر اصلی است. مورد ذیل، یک بحر طویل است:
رفتم به در خانه‌ی دلدار به صد خواهش دیدار و از آن قبله‌ی عشاق و از آن دلبر آفاق بدین حوصله‌ی طاق یکی جلوه طلب کردم  و گفتم که تویی ورد زبانم که تویی راحت جانم که تویی روح و روانم ...

بحر طویل، از مستحدثات و پدیده‌های تازه‌ی ادبیات فارسی است و به طور بارز در عصر قاجاریه مشاهده شده، یعنی روزگاری که شعر و نظم را یکی می‌دانستند و به ناچار، بحر طویل را هم که شبه نظم است، جزء قالب‌های شعر قلمداد می‌کردند، اما امروزه بر آنیم که بحر طویل به حسب شدت و ضعف تأثیرگذاری، ممکن است شعر باشد یا نباشد.نکته‌ی دیگر آنکه بحر طویل بیشتر برای سرودن متون شبیه‌خوانی(تعزیه) به کار می‌رفته است و به همین سبب، اوج کاربرد آن متعلق به عهد قاجاریه است که دوره‌ی اوج و تعالی شبیه‌خوانی بوده است.

ج-شعر منثور:
گونه‌ای از نثر است که دارای تأثیرگذاری تشدید شده است.همان‌گونه که در بخش نخست کارگاه شاعری گفته‌شد، بسیاری از بخش‌های آثار منثوری چون بوف کور صادق هدایت، مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری و تذکره‌الاولیای عطار نیشابوری، شعر منثور است.

د- شعر منظوم:
گونه‌ای از زبان است که هم دارای قاعده‌افزایی و هم  دارای ویژگی تأثیر تشدید شده باشد. آنچه در دوره‌ی کلاسیک(سنتی) شعر فارسی، شعر نامیده می‌شد، همان شعر منظوم بوده است، یعنی اینکه در آن دوره، شعر به لحاظ مصداق، تنها در قالب نظم ارائه می‌شد، اما ادیبان و شاعران پارسی‌گو، بر این نکته اشراف داشتند که شعر و نظم به حسب ماهیت، جدا از هم‌اند، به همین سبب هر نظمی را شعر نمی‌دانستند، اما از سوی دیگر، برای عرضه‌ی شعر، به قالب نظم خو گرفته بودند.

ه- شعر نیمایی و سپید:
به سبب شعر بودن، الزاماً دارای ویژگی تأثیر تشدید شده هستند و از سوی دیگر نثر نیستند،زیرا مشمول قاعده‌افزایی‌اند و قواعدی ویژه را( سوای قواعد نظم سنتی و کلاسیک فارسی) بر نثر می‌افزایند.
برخی از قواعدی که بر نثر افزوده می‌شود و زبان را(به لحاظ صورت) به شعر نو مبدل می‌سازد، عبارتند از:
در شعر نیمایی، کاربرد قافیه اجباری است، اما جای کاربرد قافیه، اختیاری است. همچنین، مصداق قافیه در شعر نیمایی با نظم کلاسیک(سنتی) اندکی متفاوت است. قافیه با هدف ایجاد هماوازی در واژه‌ها به کار می‌رود، بنابراین، در شعر نیمایی، ردیف هم می‌تواند قافیه محسوب شود و نیز تکرار یک جمله یا تکرار یک سطر یا تکرار بخشی از متن نیز قافیه محسوب می‌شود.
در شعر نیمایی، وزن نظم سنتی( وزن عروضی) به نحو الزامی و اجباری به کار می‌رود، با این فرق که در وزن عروضی سنتی،تقارن هجاهای کوتاه و بلند و تساوی تعداد آنها، اجباری است و همین موجب هماوایی مصرع‌ها می‌شود، اما در وزن عروضی نیمایی، تقارن هجاهای کوتاه و بلند اجباری است، اما تساوی تعداد هجاها اختیاری است.درباره‌ی وزن و بویژه وزن عروضی، در آینده سخن خواهیم گفت.
در شعر سپید، کاربرد قافیه( و طبیعتاً جای کاربرد قافیه) اختیاری است، هر چند که به کار بردن قافیه بر به کار نبردن آن رجحان دارد. همچنین، آنچه در شعر سپید موجب آهنگین شدن کلام می‌شود، وزن عروضی نیست، بلکه شبکه‌ای ظریف و منسجم از حذف‌ها، تکرارها، مکث‌ها، شتاب‌ها، جابه جایی ارکان جمله، و هماوازی‌هایی از قبیل واج‌آرایی است که زبان را آهنگین می‌سازد.
و دست آخر اینکه همه‌ی این قاعده‌افزایی‌ها، تنها هنگامی موجب پدید آمدن شعر سپید و نیمایی می‌شود که محصول نهایی، پدیده‌ای زبانی با ویژگی تأثیرگذاری تشدید شده باشد.به همین سبب است که صرف شکستن سطرهای یک نثر و زیر هم نوشتن متنی که می‌شود آن را دنبال هم نوشت، منجر به پدید آمدن شعر سپید و نیمایی نمی‌شود و به همین سبب است که بسیاری از آنچه در نشریات و مجامع ادبی با عنوان شعر نو ارائه می‌شود، شعر نیست، زیرا:
1. برخی از این نوشته‌ها، فاقد قاعده‌افزایی‌اند و  تنها نثری هستند که سطرهای آنها به جای دنبال هم نوشته شدن، شکسته شده و زیر هم نوشته شده است.
2. فاقد تأثیرگذاری تشدید شده هستند و حتی برخی از آنها فاقد کمینه‌ی تأثیرگذاری‌اند.
3. قاعده‌افزایی به کار رفته در برخی از این آثار، نه‌تنها در راستای تشدید تأثیرگذاری نیست، بلکه در راستای تأثیرگذاری عادی هم نیست، بلکه قاعده‌افزایی برای قاعده‌افزایی است. در حقیقت، برخی از این نوشته‌ها ناشی از دست بردن در قواعد زبانی فارسی است تنها بدین سبب که در برخی ترجمه‌های تئوری‌های ادبی غربی، قواعدی را خام و بی‌درک و هضم‌ناشده، یافته‌اند و سعی دارند با به کار بردن این قواعذ در زبان و ادب فارسی، و بعد، با توضیح و تشریح این قواعد غربی برای طبقه‌ی متوسط شعرخوان، نوعی تشخّص  برای خود و نوشته‌شان پدید آورند، در حالی که صرف فرنگی‌مآبی در رفتار و گفتار و نوشتن، شعر پدید نمی‌آورد و قواعد ادبی غرب ناشی از سلیقه، علاقه و نحوه‌ی زندگانی غربی است و لزوماً همان تأثیر را بر مخاطب ایرانی نمی‌گذارد و جالب اینکه در مباحثه با برخی از این‌گونه افراد در می‌یابیم که حتی نمی‌دانند که اولین مؤلفه‌ی شعر، تأثرگذاری است و قواعد باید منجر بر تأثیرگذاری شوند و زبان اگر تأثیرگذار باشد، بی هر قاعده‌ای(غربی و شرقی) شعر است، و اگر فاقد تأثیرگذاری باشد، با تمام قاعده‌افزایی‌ها هم شعر نمی‌شود. جالب‌تر اینکه منبع اخذ این قواعد در این گونه افراد نیز، منابع دست اول و جامع  نیست و نحوه‌ی اخذ قواعد نیز مطالعات دامنه‌دار و روشمند هم نیست و حتی گاه ناشی از مطالعه هم نیست، بلکه ناشی از شنیدن بحث‌های شخصی دیگر است که این قواعد را بی درک و هضم، از ترجمه‌های غربی کسب کرده و در نوشته‌های خود به کار برده و بعد، به جای تأثیرگذاری نوشته‌اش، خودش در مجمعی تلاش دارد با تبیین آنچه در نوشته‌اش به کا برده، طبقه‌ی متوسط شعرخوان را به نوعی مرعوبِ فرنگی‌دانی خود کند و در حقیقت، خودش سعی دارد با سخنرانی درباره‌ی نوشته‌اش کاری را انجام دهد که نوشته‌اش باید انجام دهد و آن‌گاه برخی از اعضای این طبقه‌ی متوسط، از خلال کلام او، قواعدی را که خود آن شخص هم به درستی درنیافته، اخذ می‌کنند و نسخه‌ای بدلی‌تر را از روی آن نسخه‌ی بدلی اول، ارائه می‌کنند.