داستان آرش، بازماندۀ اسطورۀ «ایزد روشنایی کماندار» در اقوام هندواروپایی باستان

 

فصلنامۀ مطالعات شبه قاره، پاییز و زمستان 1399

 

دانلود مقاله

چکیده

داستان آرش کمانگیر که در متون ایرانی، نخست‌بار اشاراتی اساطیری در یشت‌ها بدان می‌شود، اندک‌اندک با جامه‌گردانی به روایتی حماسی به بخشی از روایت ایرانیِ تاریخ ایران مبدّل شد. در پژوهش‌های دوران معاصر، آرش اغلب دارای هویتی پارتی و نیای اشکانیان یا شاهزاده‌ای اشکانی انگاشته‌شده که در راندن مهاجمان شمال‌شرقی، دلیری‌ کرده‌است. در همین راستا نام آرش، معادل ارشک (سرسلسلۀ اشکانیان) یا به معنای خرس و توتم اشکانیان دانسته‌شده‌است. معدود پژوهش‌هایی نیز داستان آرش را نه روایتی ایرانی بلکه روایتی هندوایرانی و حتی پیشاآریایی و دارای معادل‌هایی چون ویشنو در اساطیر هندی‌ و معنای «آرش» را نیز درخشان دانسته‌اند. در مقالۀ حاضر برای نخستین بار از دریچۀ نظریۀ معماهای نخستینِ اتو شرادر و نظریۀ ایزدان سه‌کُنِشِ ژرژ دمزیل به اسطورۀ آرش نگریسته‌می‌شود و با تحلیل و تطبیق ایزدان و روایت‌های اساطیری ایرانی و هندی، در پی یافتن کهن‌ایزدی هندوایرانی هستیم تا با انطباق آن کهن‌ایزد با ایزدان اروپایی، به کهن‌ایزد و کهن‌روایتی اساطیری از عصر هندواروپایی نخستین دست‌یابیم که داستان آرش برجامانده از آن است. ملاحظات فقه‌اللغه و داده‌های تاریخی و باستان‌شناختی از قبیل سکه‌شناسی نیز دیگر یاریگران نظریۀ این مقاله اند. نتیجۀ نهایی این بررسی آن است که داستان آرش، نه روایتی تاریخی در عصر ایرانی و به‌طور مشخص عصر پارتی، بلکه روایتی اساطیری و بسیار دیرینه در عصر هندواروپایی است که بر اساس نظریۀ معماهای نخستین، ساختار روایت آن، آمیزه‌ای از سه معمای اساطیری «چرخۀ بستن و گشودن روشنایی و تاریکی»، «چرخۀ پیدا شدن و ناپدید شدن مرزها» و «چرخۀ بستن و گشودن آب‌ها» است و مطابق نظریۀ ایزدان سه‌کُنِش، شخصیت آرش، آمیزۀ سه ایزد روحانیت و فرمانروایی (روشنایی)، جنگاوری (مرز و زمین) و باروری (آب و گیاه) است.

کلیدواژه‌ها: آرش، ویشنو، تشتر، تیر، آریکشا.

دانلود مقاله

اسطورۀ آماتراسو، پیشروی اندیشۀ ایرانی و هندوایرانی در فرهنگ ژاپنی

 

پژوهشنامۀ ادب حماسی، پاییز و زمستان 1398

دانلود متن مقاله

چکیده

روشنایی بی‌هیچ گفت‌‌وگویی، مهم‌ترین ایزد در اساطیر هندواروپاییان است و چرخۀ بستن و گشودن روشنایی و تاریکی، مهم‌ترین مضمون در اساطیر این مردمان است. مردمان هندوایرانی نیز به سان دیگر هندواروپاییان، سرگذشت روشنایی را بنیاد اساطیر خویش نهادند. آفرینش، باروری، آب‌فزایی، پیروزی و دیگر اجزای هستی در باورهای آنان، اجراهای دیگرگون اسطورۀ روشنایی است. ایزد روشنایی در اساطیر ژاپنی نیز جایگاهی بنیادین دارد. آماتراسو، ایزدبانوی روشنایی در ژاپن، به‌سان ایزدان روشنایی آریایی، ایزد باروری و مایۀ خرّمی کشت‌زارهاست و خاندان پادشاهی از نژاد اویند. داستان زندگانی او نیز توسعه‌یافتۀ چرخۀ بستن و گشودن روشنایی و تاریکی است و مشترکات سرگذشت او با اسطورۀ ایزدان روشنایی هندوایرانی، بیش از آن است که اتفاقی انگاشته شود. پیش از این، جوانبی از ورود و تأثیر اساطیر آریایی به فرهنگ ژاپن، کاویده و معرفی شده‌است و در این مقاله نیز با روش تحلیلی و توصیفی، مشترکات اساطیر ایرانی و هندوایرانی با اساطیر ژاپنی در حوزۀ ایزدان روشنایی بازنموده‌می‌شود. نتایج این بررسی، گویای آن است که با توجّه به پیشینۀ تأثیر فرهنگ ایرانی بر فرهنگ ژاپنی، اسطورۀ آماتراسو در باورهای ژاپنی، ریشۀ ایرانی و هندوایرانی دارد. نیز قرن‌ها پس از ورود این اسطوره به فرهنگ ژاپن، همزمان با موج تازۀ ورود عناصر ایرانی به ژاپن در نیمۀ قرن هفتم میلادی، امپراتوران ژاپن با الگوگیری از نظریۀ تبار ایزدی شاهان ایرانی، اسطورۀ آماتراسو را برای تبیین تبار ایزدی خویش به کار گرفتند.  

واژه‌های کلیدی: اساطیر هندوایرانی، ژاپن، میترا، آماتراسو، جم.

دانلود متن مقاله

تحلیل گیاه‌مردمان نخستین (جم، کیومرث و فریدون) در اساطیر هندوایرانی با محوریت زندگانی کیومرث

 

فصلنامۀ مطالعات شبه قاره، پاییز و زمستان 1398

دانلود متن مقاله

چکیده
مرور اساطیر هندوایرانی، گویای آن است که این مردمان به طور اعم و ایرانیان به طور اخص، از عصر پیشامهاجرت، پیوندی نزدیک با گیاه داشتند. یک سبب مهم کوچ بزرگ آریاییان، پیوندشان با گیاه و موانع رشد وسیع گیاه در سرما و تاریکی مساکن اولیه‌شان بوده‌است. یکی از جالب‌ترین نمودهای پیوند دیرین هندوایرانیان با گیاه، حضور وسیع گیاه‌مردمان نخستین در اساطیر این قوم است. مقولۀ «گیاه‌مردم» که نظریۀ پیشنهادۀ این مقاله است، ترسیم‌کنندۀ یکی‌انگاری انسان نخستین و گیاه در نگاه هندوایرانیان باستان است. این مقوله از یک سو گویای پیوند عمیق و وسیع این مردم با پدیدۀ گیاه و کشاورزی است و از دیگرسوی، گویای پیوند ناگسستنی بسیاری از طلوع‌ها و غروب‌های پادشاهی با آیین‌های باروری زمین است. در این مقاله با بررسی نمونه‌های انسان نخستین در اساطیر هندوایرانی از قبیل فریدون و جم و به‌ویژه کیومرث به روش تحلیلی، به جست‌وجوی گیاه‌مردمان نخستین در اساطیر هندوایرانی و تدوین و پیشنهاد چرخه‌ای تازه برای تحلیل روایت‌های اساطیری بپردازیم به نام «چرخۀ زندگانی گیاه‌مردمان». از دیگر یافته‌ها و نتایج مقالۀ حاضر، آن است که ترجمۀ گیّه‌مرتن (کیومرث) به زندۀ میرا که ترجمۀ رایج و پذیرفته‌شدۀ این نام است، ترجمه‌ای دقیق نیست و این نام، می‌تواند معادل «گیاه‌مردم» (مردِ گیاهی) باشد.
واژه‌های کلیدی: گیاه‌مردم، گیاه، کیومرث، جم، فریدون.

دانلود متن مقاله

گلشن زرنگار و شهرهای پرنده؛ تحلیلی بر یک بیت از داستان رفتن کیکاووس به مازندران

 

مجلۀ متن‌شناسی ادب فارسی، پاییز ۱۳۹۸

دانلود متن مقاله

چکیده
گلشن زرنگار پدیده‌ای در شاهنامۀ فردوسی است که نخست‌بار در سرآغاز داستان رفتن کیکاووس به مازندران به میان می‌آید. گلزار معنی معمول گلشن است؛ اما درشاهنامه معنی غالب این واژه را باید سرا (خانۀ بزرگ و کاخ) و تخت دانست. شارحان شاهنامۀ فردوسی هنگام رویارویی با گلشن زرنگار و بیت بحث‌شده در این مقاله، از آن گذشته‌اند و یا با دیدگاه صرف لغوی، گاهی گلشن را به‌نادرست معادل باغ و گاهی به‌درستی معادل سرا دانسته‌اند؛ حال‌آنکه گلشن زرنگار ماهیتی اساطیری دارد و تحلیل محتوای آن، فراتر از جایگزینی مترادف‌های لغت‌نامه‌ای است. نویسنده در این مقاله با توصیف و تحلیل روایت‌های اساطیری ایرانیان نشان می‌دهد که گلشن زرنگار مطلقاً باغ زرّین نیست و تنها و به‌سادگی، سرای زرّین هم نیست؛ بلکه مجموعۀ هفت سرا یا شهری بوده است که کیکاووس بر بالای البرز و بر کران مازندران برآورد و هر سرا/ شهر از فلزی بود. این هفت شهر از مجموعۀ شهرهای پرندۀ پادشاهان ایران بوده‌ است. انگارۀ شهرهای پرنده با انگارۀ اساطیری تخت‌های پرنده درآمیخته و در شاهنامه نیز گلشن زرنگار میان سرا و شهر و تخت در تردید و تردّد است. تخت‌های پرنده جهان‌هایی اصغر بودند که بر الگوی جهان اکبر ساخته ‌می‌شدند. دیوان این تخت‌ها و شهرهای پرنده را بر دوش می‌گرفتند و در آسمان می‌پریدند. این پدیده در تأویل انتزاعی، تمثیل عروج نفس و سوارشدن پادشاه پارسای ایرانی بر دیو نفس است. در تأویل عینی نیز خاطره‌ای از تخت‌های بزرگ شاهان ایران باستان است که پادشاهان بیگانه یا نمایندگانشان بر دوش می‌گرفتند و نمونه‌هایی از آنها در نقش‌های مقابر پادشاهان هخامنشی دیده می‌شود.

کلیدواژه‌ها: گلشن زرنگار، کَی‌کَرد، گَنگ‌دژ، کیکاووس، فردوسی.

دانلود متن مقاله

 

شهرسپ یا بوداسب، تحلیلی بر نام و نشان وزیر طهمورث پیشدادی در شاهنامۀ فردوسی

 

مجله‌ی متن‌شناسی ادب فارسی، دانشگاه اصفهان، تابستان ۱۳۹۸

دانلود متن کامل مقاله

چکیده
نام شهرسپ در بیشتر چاپ‌های تصحیح‌شده از شاهنامۀ فردوسی برای وزیر طهمورث پیشدادی به کار رفته است. بر پایة روایت فردوسی، او پارسایی است که نماز و روزه آورد. طهمورث به ارشاد شهرسپ به چنان تهذیب نفسی رسید که توانست بر اهرمن بند نهد و او را اسب خود کند. از وزیری با چنین پایگاه و دستگاه در اوستا و متون دورۀ میانه نامی نیست. در دورۀ ایرانی نو، صورت رایج و غالب نام این شخصیت ـ بدون توجه به اینکه وزیر طهمورث انگاشته شود یا نه ـ با حفظ وصف‌های پارسایی، به‌صورت بوداسب و صورت‌های در پیوند با آن است. به همین سبب می‌توان چنین پنداشت که نام شهرسپ در شاهنامه برای او عارضی، اما وصف‌های پارسایی برایش اصلی است. نگارنده در این مقاله می‌کوشد با‌تکیه‌بر سنجه‌های نقد اسطوره‌ای و کهن‌الگویی، نخست به اصلی‌بودن وصف‌های پارسایی برای این شخصیت بپردازد؛ به اینگونه که شخصیت شهرسپ شاهنامه و طهمورث، اجزایی از یک شخصیت واحد و کهن‌تر اساطیری‌اند که در مراحلی از گسیختگی شخصیت (dissociation) در دو تجسّم شاه و پارسا ظهور یافته‌اند. سپس با‌تکیه‌بر وصف‌های پارسایی شهرسپ و صورت غالب نام او در متون ایرانی نو و صورت این نام در زبان سنسکریت، به این نتیجه می‌توان دست یافت که نام این شخصیت می‌باید همان بوداسب باشد که عنوان مرتبه‌ای از پارسایی است و شهرسپ، صورتی مصحّف است.

دانلود متن کامل مقاله

آرش کمانگیر و عذرخواهی محمدحسین مهدویان

 

محمدحسین مهدویان، به درخواست‌های بی‌شمار عذرخواهی که از سوی عموم ایرانیان، بویژه شاهنامه‌دوستان و شاهنامه‌شناسان از او شده‌بود و اصلاً به ندای نهاد خودش، پاسخ مثبت گفت و بابت آنچه دربارۀ شاهنامۀ حکیم فردوسی گفته‌بود، عذر خواست. این اقدام شجاعانه، نه‌تنها چیزی از قدر او نکاست، بلکه قدرش را افزود و در عین حال، حقیقتی را که شاهنامه‌شناسان در اعتراض به سخنان او می‌گفتند، با وضوح بیش از پیش آشکار کرد: محمدحسین مهدویان، شاهنامه نخوانده‌است! و کسی که شاهنامه نخوانده‌است، نیازی نیست که درباره‌اش سخن بگوید و صدور حکم کند، آن هم با آن قطعیتی که در دور دوم حمله‌اش به شاهنامه بود: «من منظورم این هستش که کانسپت کلی شاهنامه اساساً همینی هست که من دارم می‌گویم، اگر غیر از این است، بیایید» برایتان ثابت کنم.

این بار قضیه چه بود؟ مهدویان در حین عذرخواهی بابت سخنانش دربارۀ شاهنامه گفت که می‌خواسته به فردوسی پناه ببرد و الگویش اوست و حتی به خاطر پیوند نزدیکش با شاهنامه، اصرار داشته که نام یک «شخصیت شاهنامه ای» یعنی آرش را بر فرزندش بگذارد و سپس به بازگو کردن خلاصه ی داستان آرش پرداخت و آن را شاهدی قرار داد بر پیوند شدیدش با شاهنامه و افزود که: «من نسبتم با فردوسی این جوریه»، غافل از اینکه داستان آرش که مهدویان بازگفت، متعلق به آثارالباقیۀ ابوریحان بیرونی است نه شاهنامۀ فردوسی! و آرش کمانگیر، شخصیت شاهنامه ای نیست. این هم نتیجه دیگر شاهنامه نخواندن و درباره اش سخن گفتن. آری، مهدویان، شاهنامه نخوانده‌است و ادعای شدّت پیوندش با شاهنامه و فردوسی، اگر بر قضیۀ آرش کمانگیر مبتنی باشد، صادقانه نیست.

آرش کمانگیر از قهرمانان کهن اساطیر و حماسه‌های ایرانی است که ذکرش در اوستا آمده‌است. در دورۀ ایرانی میانه هم آثاری چون مینوی خرد از آرش یاد کرده‌اند. در دورۀ ایرانی نو منابعی چون آثارالباقیۀ ابوریحان بیرونی داستان آرش را روایت‌کرده‌اند، امّا در شاهنامۀ فردوسی این داستان به مانند بسی دیگر از روایت‌های اساطیری و حماسی ایرانیان نیامده‌است. آرش کمانگیر، شخصیت شاهنامه ای نیست و داستانی که از او بر سر زبان است و مهدویان بازگفت، بی آنکه بداند، متعلق به آثارالباقیه است، با این حال، در نیمۀ دوم شاهنامه به تعدادی انگشت‌شمار  به این آرش در حدّ ذکر نام اشاره‌شده‌است، آن هم به تبع مطلبی دیگر نه به صورت اصلی.

به هرحال، شجاعت پوزش‌خواهی محمدحسین مهدویان را تحسین می‌کنیم و این مجموعه حوادث را درسی قرار می‌دهیم برای اینکه فراموش نکنیم دربارۀ چیزی که از آن آگاهی نداریم، نباید سخنی بگوییم و رأی قطعی و کلی هم ندهیم.

بررسی تطبیقی جلوه‌های پایداری در شعر ملک‌الشّعرای بهار و امل دنقل

 

مجلۀ ادبیات تطبیقی، دانشگاه شهید باهنر کرمان، تابستان 1396

 

دانلود متن کامل مقاله

   چکیده

   ادب پایداری معمولاً به آثار ادبی‌ای اطلاق می‌شود که تحت تأثیر شرایطی چون اختناق و استبداد داخلی، نبود آزادی‌های فردی و اجتماعی، قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی و مبارزه با بیداد داخلی یا تجاوز بیرونی پدید می‌آید. ملّت ایران و مصر از کهن‌ترین اعصار، تا عصر مشروطۀ ایران و عصر نهضت معاصر عربی، به سبب پیشینۀ درخشان پایداری در برابر ستم داخلی، تهاجم خارجی و هجمه‌های فرهنگی، دارای آثاری زرّین در ادب پایداری اند. ادب پایداری در عصر مشروطه، جلوه‌ای ویژه پیدا می‌کند و شاعرانی چون میرزادۀ عشقی، عارف قزوینی، سیداشرف‌الدین گیلانی، فرّخی یزدی و بهار، بیش‌ترین فعّالیت را در این زمینه انجام می‌دهند، همچنان که نهضت معاصر مصری- عربی، با شعرایی چون حافظ ابراهیم، معروف الرّصافی، محمد مهدی الجواهری، محمود درویش، ابراهیم طوقان و امل دنقل گره می خورد. ملک‌الشعرای بهار و امل دنقل از شاعران سیاسی و روشنفکر آزادی‌خواه ایران و مصر هستند که با سلاح فرهنگی علی رغم گزینش متفاوت از زبان، به مبارزه و افشاگری علیه استبداد داخلی و استعمارگران خارجی پرداخته‌اند. در این مقاله برآنیم که مطابق نقد آمریکایی با مقایسۀ تطبیقی آثار این دو شاعر، دریچه‌ای رو به سوی شناخت ادب پایداری در عصر مشروطۀ ایران و عصر نهضت عربی بگشاییم.

مروری بر حضور اساطیر ایرانی در شعر عصر سلجوقی با محوریّت اشعار خاقانی شروانی

 

مجلۀ مطالعات ایرانی، دانشگاه شهید باهنر کرمان، زمستان 1395

 

دانلود متن کامل مقاله

چکیده

    اسطوره‌ها بخشی عمده­ از فرهنگ ملّت‌ها را تشکیل می‌دهند و همین امر باعث شده که هنرمندان و بخصوص شاعران از این پدیده تأثیر بسیار پذیرند. شعر فارسی در نخستین دوران شکوفایی خویش، یعنی عصر سامانی و اوایل عصر غزنوی، شاهد توجه چشمگیر و مثبت شاعران به اساطیر و نیز حماسه‌های ایرانی است، امّا با تحکیم قدرت دولت‌های غزنوی و به‌ویژه سلجوقی در ایران، شاهد کاهش یافتن- امّا نه قطع شدن- توجّه به اساطیر و حماسه‌های ایرانی هستیم. یکی از مهم‌ترین شیوه‌های توجّه شاعران این دوره به اساطیر، پایه قرار دادن شخصیّت‌ها و روایت‌های اساطیر ایرانی برای تصویرسازی‌های شعری است که لزوماً هم تصویرسازی‌های مثبت نبودند و بسیار اتفاق می‌افتاد که شاعران، برای بزرگداشت ممدوح خویش، به کوچک شمردن شخصیّت‌های اساطیر ایرانی می‌پرداختند. همچنین در این دوران، شاهد جایگزینی روایت‌ها و شخصیّت‌های سامی و اسلامی به جای اساطیر ایرانی هستیم. خاقانی شروانی، شاعر بزرگ قرن ششم هجری، نمونه‌ای کامل از شعر عصر سلجوقی و مختصّات آن است. در این مقاله برآنیم که با جست‌وجو در اشعار خاقانی، به بررسی شیوۀ کاربرد اساطیر ایرانی در شعر عصر سلجوقی با شیوۀ تحلیلی بپردازیم.

کلیدواژگان

اسطوره، شعر فارسی، عصر سلجوقی، خاقانی شروانی.

ویژگی‌های سبک‌شناسانه در مناظرات پروین اعتصامی

مجلۀ مطالعات ایرانی، دانشگاه شهید باهنر کرمان، تابستان 1394

دانلود متن مقاله

 

منـاظره یکـی از انـواع ادبـی اسـت کـه پیـشینة آن بـه تمـدنهـای کهـن بـین النهـرین ، یونـان، ایــران و هنــد بــازمی گــردد. ایــن گونــة ادبــی ، در ادوار بعــدی، در زبــان و ادب پارســی نیــز جریــان مــی یابــد و شــاعرانی چــون اســدی توســی ، نظــامی گنجــوی و داســتانســرایان پیــرو او، خواجـوی کرمـانی و پـروین اعتـصامی بـدان مـی پردازنـد. در ایـن شـیوة بیـان هنـری، طـرفین بـا گفــت وگــوی دو بــه دو، بــه طــرح دیــدگاههایــشان مــی پردازنــد. در ادبیــات معاصــر فارســی ، پــروین اعتــصامی یکــی از بزرگــان فــن منــاظره بــه شــمار مــی آیــد و یــک وجــه بــسیار مهــم منــاظرههــای منظــوم او، کثــرت آثــار، وســعت موضــوعات و پــرداختن بــه مــسائل اجتمــاعی و انــسانی در ایـن آثـار اسـت . در ایـن مقالـه بـا روش توصـیفی و تحلیلـی بـه بررسـی لایـه هـا و وجـوه گونـاگون سـبکشناســانه از قبیــل شــکل ظــاهر و قالــب ، انگیـزه، مقــدار، موضــوع، انــواع ادبــی ، نتیجــه ، طــرفین ، ذکـر مـشتقات فعـل «گفـت »، آرایـه هـای ادبـی و لحـن در منـاظرات پـروین اعتـصامی مـی پـردازیم تـا دریچه ای برای شناخت کامل تر آثار این شاعر برجستة معاصر گشوده شود.

 

دانلود متن مقاله

تحلیل اسطوره کیومرث براساس نظریه روان‌شناسی شخصیت یونگ

مجلۀ زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، تابستان 1395

دانلود متن کامل مقاله

چکیده

اساطیر بخشی بزرگ، بنیادین و مؤثر از‌ اندیشه بشری را به خود اختصاص داده‌اند. شناخت اساطیر درحقیقت شناخت زیرساخت‌های تعیین‌کننده ‌اندیشه، فرهنگ و تمدن بشری است. یکی از رایج‌ترین شیوه‌های‌ بررسی اساطیر تحلیل روان‌شناختی آنهاست. ثمره این کار، نه همین شناخت بهتر اساطیر، بلکه شناخت بهتر روان بشر و نحوه زندگانی فردی و جمعی اوست؛ چراکه اساطیر کهن‌ترین مجموعه تجربیات حیات بشری را در خود دارند. در این پژوهش برآنیم که با بهره‌گیری از نظریه روان‌شناسی شخصیت یونگ به واکاوی اسطوره آفرینش انسان در اساطیر ایران باستان بپردازیم. کارل گوستاو یونگ بر آن است که انسان در درون خود دو جنس نرینه و مادینه را توأمان دارد. کیومرث، انسان نخستین اساطیر ایرانی، نیز آفریده‌ای است که با ازهم‌گسیختگی شخصیت، به مرد و زن نخستین یا مشی و مشیانه تفکیک می‌شود. همچنین، تحول انسان غول‌آسای نخستین به شاه موبد، تورم‌یافتن شخصیت او، و سرانجام شهید ساختنش، مراحلی است که براساس نظریه یونگ، در اسطوره ایرانی انسان نخستین، می‌توان پی‌گیری‌ کرد. این مقاله در بازسازی اسطوره آفرینش انسان، بر منابع ایرانی باستان و ایرانی میانه متکی است و از منابع ایرانی نو (دوران فارسی دری) آن مقدار بهره برده‌ است که روایت، متکی بر یا همسو با منابع ایرانی باستان و میانه باشد، مانند آنچه در تاریخ‌نامه‌های حمزه اصفهانی و گردیزی آمده ‌است. همچنین مباحث این مقاله زیرمجموعه‌ای از ادبیات تطبیقی است و در آن، روش نقد اساطیری رعایت شده و تکیه بر نظریه شخصیت یونگ است.
واژه‌های کلیدی: کیومرث، مشی و مشیانه، یونگ، ادبیات تطبیقی، روان‌شناسی شخصیت.

 

دانلود متن کامل مقاله

نگاهی به شباهت‌ها و اشتراک‌های سرگذشت کوروش، فریدون و کیخسرو

 

مقدمه

اسطوره‌ها اغلب روایت‌هایی دیگرگون از تاریخ‌اند؛ هسته‌هایی از واقعیت تاریخی را در خود دارند یا انعکاسی از واقعیت تاریخی را بر خود حمل می‌کنند، مانند داستان کیکاووس، دومین پادشاه کیانی که هسته‌ی تاریخی‌اش خویشکاری‌های یکی از شاهان یا سران قبایل هندوایرانی است و انعکاسی از خویشکاری‌های کمبوجیه‌ی هخامنشی و فتح شمال افریقا را نیز بر چهره دارد.

درباره‌ی این انعکاس‌ها گاه به درستی نمی‌توان دانست که اسطوره انعکاسی از تاریخ را بر خود دارد یا بخشی از تاریخ است که بر اساس اسطوره‌ای کهن‌تر نگاشته شده‌است. گرچه روایت یونانی تاریخ ایران اغلب تاریخ انگاشته می‌شود و روایت ایرانی تاریخ ایران، اسطوره و حماسه ارزیابی می‌شود، اما حقیقت آن است که می‌توان ردپای اسطوره‌های کهن‌تر را در بازنویسی‌های یونانی تاریخ ایران ردیابی کرد و از این سوی نیز حتی اگر روایت ایرانی تاریخ ایران، اسطوره هم باشد، اسطوره یک‌سره خالی از تاریخ نیست و بلکه گونه‌ای از تاریخ‌نگاری است. نمونه‌ی بسیار جالب این حقیقت، سرگذشت کوروش هخامنشی در تاریخ‌نامه‌های یونانی از ماجراهای زادن و بالیدن و نبردهای تخت‌گیری و دیگر بخش‌های سرگذشت اوست. آیا ایرانیان پس از استیلای اسکندر بر ایران و سوختن کتابخانه‌ها و تبدیل شدن روایت‌های کتبی به نقل‌های شفاهی، به مرور و بر اساس گردش‌های طبیعی و ناچار نقل‌های شفاهی، بخشی‌هایی از سرگذشت تاریخی کوروش را به دو پادشاه کهن‌تر آریایی یعنی فریدون و کیخسرو نسبت دادند یا برعکس، هنگامی که سرگذشت کوروش نگاشته می‌شد، روایت‌های زندگانی فریدون و کیخسرو چنان به محبوبیت شهرت داشت که مردمان، پادشاهان محبوبِ نوتر و از جمله کوروش را در قالب آنان و بر الگوی آنان می‌دیدند، چنان‌که روایت زندگانی پادشاهان منفور را بر الگوی پادشاهان منفور گذشته برمی‌ساختند. این پرسشی دوسویه است که پاسخ دادن به آن، دست‌کم با آگاهی‌های حاضرمان ممکن نیست و تنها می‌توانیم وجوه اشتراک سرگذشت‌های کوروش هخامنشی را با دو پادشاه کهن‌تر از وی یعنی فریدون و کیخسرو برشماریم بی‌آنکه به‌درستی بتوانیم بدانیم و بگوییم که کدام‌یک انعکاس کدام‌یک است.

 

اشتراکات و شباهت‌های سرگذشت فریدون، کیخسرو و کوروش

چون زمان زادن فریدون رسید، پادشاه که اژی‌دهاک(ضحاک) بود، خواب سه جوان را دید که یکی از آنان ضحاک را زد و بست و از تخت به زیرکشید و آن جوان فریدون بود. پس ضحاک دستور داد که فریدون را بجویند و بکشند. چون زمان زادن کوروش نیز رسید، پادشاه که آستیاک بود، خواب دید که از شکم دخترش ماندانا درختی رویید و جهان را زیر سایه‌ی خویش برد. این درخت می‌باید به سان خواب ضحاک، سه شاخه باشد زیرا مردمان آن روزگار، جهان را بر سه پهنه‌ی آسیا، اروپا و افریقا می‌شناختند. نتیجه نیز دستوری شد که زاده‌ی ماندانا را بکشند.

خواب بد دیدن پادشاه و حضور عدد سه و دستور دادن به کشتن نوزاد، در هر دو روایت کوروش و فریدون یکی است. حتی نام دو پاشاه نیز بسیار نزدیک است. پیوند خانوادگی نیز در هر دو روایت پیداست. پادشاه زمان کوروش، پدربزرگ مادری وی بود. ضحاک نیز به رغم تازی‌نژادی و انیرانی(ناایرانی) بودن، یک‌سره از خاندان فریدون به دور نبود، زیرا ضحاک دو خواهر جمشید را به زنی گرفته بود و فریدون نیز نواده‌ی جشمید بود. از این جهت شباهت کوروش به کیخسرو بسیار نزدیک‌تر است. کوروش پسر ماندانا دختر آستیاک بود و کیخسرو نیز پسر فرنگیس دختر افراسیاب تورانی بود و افراسیاب دستور داد پسر دخترش را بکشند. از آن پس فریدون و کیخسرو و کوروش هرسه پنهانی بالیدند. کیخسرو را وزیر-سپهسالار افراسیاب یعنی پیرانِ ویسه در پناه خود گرفت و او به هیأت چوپانی بالید. کوروش را نیز هارپاک، وزیر آستیاک(و به احتمال بسیار، سپهسالار او) در پناه خود گرفت و او نیز در کوه نزد مهرداد چوپان هارپاک بالید. فریدون نیز در کوه البرز و نزد دشتبانی و با شیر گاوی به نام برمایه بالید. وزیر رهاننده در داستان فریدون و ضحاک نیز حضور دارد هرچند که با فریدون مربوط نباشد. این وزیر رهاننده، در چهره‌ی دو برادر به نام ارمایل و گرمایل تصویر می‌شود که به فرمان ضحاک، خورش‌خانه‌ی پادشاهی را ریاست می‌کنند و هر روز از آن دو جوان که باید کشته شوند تا مغزشان خوراک مارهای دوش ضحاک شود، یکی را می‌رهانند.

خویشکاری شُبانی و پیوسته‌هایش از قبیل چوپان، جانور شیرده و کوه، ظاهراً کهن‌الگویی است که در زندگانی اغلب منجیان نجات‌یافته‌ی ایرانی تکرار می‌شود. بر این اساس، نجات‌بخشی و نجات‌یافتگی در اندیشه‌ی ایرانیان با کوه پیوند داشته‌است و  شخصیت‌های نجات‌بخش و نجات‌یافته در قالبی از کهن‌الگوی کوه و شبانی نهاده و صورت‌بندی می‌شدند. حتی در ادوار بسیار تازه‌تر نیز این فرایند رواج داشته‌است، چنان‌که ساسان نواده‌ی دارای کیانی که مقدر بود اردشیر از او زاده شود و ایران را متحد سازد، چوپان بابک پادشاه پارس بود و مطابق نقل کتاب کارنامه‌ی اردشیر بابکان، در میان «شُبانان کُرتیکان»(شُبانانِ کُرد) می‌زیست و از این جهت می‌باید ساکن کوه بوده باشد، زیرا کُرد و کوه در باور ایرانیان، پیوند داشته‌است.

خویشکاری کوه و شبانی و جانور شیرده در سرگذشت کوروش نقل شده‌است و مقایسه‌ی آن با سرگذشت فریدون، نکات چشمگیری را بازگو می‌کند. جانور شیرده در سرگذشت فریدون، گاو بَرمایه در البرز است. ظاهراً گاو، توتم و صورت نوعی خاندان فریدون بوده‌ و در انتهای نام بسیاری از نیاکان او از خاندان اَثوَیَه تکرار می‌شود. گرز فریدون نیز گاوسر است. اما جانور شیرده در سرگذشت فریدون، تنها گاو برمایه نیست. به نظر می‌رسد که در سرگذشت فریدون، جانور شیرده دچار شقاق شخصیتی شده و در دو چهره‌ی گاو برمایه و فرانک ظاهر شده‌است. فریدون، گاو برمایه را نیز چونان فرانک، مادر خود می‌انگاشت و می‌توان چنین نتیجه گرفت که فرانک و گاو برمایه دو چهره از یک موجود اساطیری‌اند که وظیفه‌اش پروردن منجی نجات‌یافته بوده‌است. این موجود اساطیریِ پرورنده در سرگذشت کوروش به صورت سپاکو زن مهرداد چوپان ظاهر می‌شود. سپاکو به معنی سگ است. فرانک نیز صورت دیگری از پروانک/پروانه است که نام گونه‌ای از سگ‌سانان است. ظاهراً سپاکو در سرگذشت کوروش، نه زنی واقعی بلکه نمادی اساطیری و اجرایی برای کهن‌الگوی شیردهی و پرورندگی است و تکراری از فرانک است که او نیز اجرایی از کهن‌الگوی شیردهی و پرورندگی است.

اشتراک دیگر در سرگذشت فریدون و کیخسرو از یک سو و کوروش از سوی دیگر در نبرهای آنان است با پادشاهی که دستور به کشتن آنان داده بود. فریدون، پادشاهی به نام اژی‌دهاک(ضحاک) را شکست و کوروش نیز پادشاهی به نام آستیاک را که در هر دو سرگذشت، پیوند خانوادگی نیز میان دو سوی نبرد پیداست. جعرافیای نبرد نیز در هر دو سرگذشت، غرب ایران است. ضحاک تازی‌نژاد، در بغداد یا بیت‌المقدس می‌نشست و مابه‌ازای تاریخی وی نیز ظاهراً پادشاهان سامی‌نژاد آشور و بابل است که ددمنشی‌هایشان غرب ایران را در وحشت فروبرده بود و دو پادشاه غربی ایران یعنی هوخشتره‌ی ماد و کوروش هخامنشی به این کابوس وحشت پایان دادند. نیز کوروش در غرب ایران آستیاک را شکست. کیخسرو نیز افراسیاب را در آذربایجان و در دریاچه‌ی چیچست به چنگ آورد. این امکان بسیار قوی نیز وجود دارد که کیخسرو، انعکاسی از خویشکاری‌های هوخشتره‌ی ماد را حمل کرده باشد. اگر«کی» را که به معنی پادشاه و در حکم عنوان و سمت پادشاهان ایران بوده برداریم، از نام کیخسرو، خسرو می‌ماند که همان هوخشتره است. هوخشتره میانجی پیوند کیخسرو و کوروش است، از یک سو شکننده‌ی پادشاهان سامی‌نژاد آشور بود و از این جهت با کوروش که شکننده‌ی پادشاهان سامی‌نژاد بابل بود، شبیه است و از سوی دیگر شکننده‌ی سکایان بود و امروزه تردیدی نیست که تورانیان اساطیر و حماسه‌های کهن ایرانی که کیخسرو آنان را درهم کوبید و سرانشان را کشت، نه ترکان بلکه سکایان آریایی بودند و از این جهت، کیخسرو و هوخشتره خویشکاری مشترک دارند. نیز کیخسرو از موعودان ایرانی است و زنده است و بازمی‌گردد، و هوخشتره نیز به سبب دلیری‌هایش در برانداختن هراس آشوریان و سکاها، به مرتبه‌ی موعودان برکشیده شده و به احتمال بسیار زیاد، اوشیدر، موعود آخرالزمان زرتشتی، انعکاسی از هوخشتره‌ی ماد است.

افزون بر شباهت در جغرافیای نبرد، میان سرگذشت فریدون و کوروش به جهت سرنوشت پادشاه شکست‌خورده نیز مشابهت هست. فریدون مطابق بیش‌تر روایت‌ها ضحاک را نکشت بلکه او را در دماوند به بند کرد. کوروش نیز آستیاک را نکشت و او را به حوالی سمنان فرستاد و از این جهت نیز تبعید پادشاه شکست‌خورده به البرز یا حوالی البرز، در هر دو سرگذشت مشترک است، اما کیخسرو، افراسیاب را کشت و این با سرگذشت هوخشتره نزدیک‌تر است که سران سکایی را کشت و وحشت آنان را برانداخت.      

 

نتیجه:

1)   اسطوره‌ها بازگوکننده‌ی برش‌هایی از واقعیت‌های تاریخی‌اند و تاریخ نیز بر اساس انگاره‌های اساطیری نگاشته می‌شود.

2)   گاه به درستی نمی‌توان دانست که اسطوره بر اساس تاریخ نگاشته شده‌است یا تاریخ بر اساس اسطوره.

3)   نمونه‌ی چشمگیر نتیجه‌ی2، مقایسه‌ی سرگذشت کوروش و دو پادشاه کهن آریایی یعنی فریدون و ‌ کیخسرو است. به درستی معلوم نیست که اجزایی از سرگذشت کوروش وارد داستان‌های فریدون و کیخسرو شده‌است یا آنکه داستان‌های فریدون و کیخسرو در هنگامی که سرگذشت کوروش نگاشته می‌شد، چنان شهرت داشته که سرگذشت کوروش بر اساس آن داستان‌ها صورت‌بندی شده‌است.

از مقدمه ي كتاب آيين نگارش و ويرايش

نام كتاب:آيين نگارش و ويرايش

مؤلف: ابراهيم واشقاني فراهاني

انتشارات:فردوس(تهران)

شماره ي تماس براي سفارش كتاب: 66495779 و 66418839


درست­نویسی و درست­خوانی، آموختن دانش­های آن و مشق کردن و ورزیدن  روش­هایش، در زبان فارسی پیشینه­ای کهن دارد، اما در سال­های اخیر، این پدیده، صورتی نهضت­گونه یافته­است. الزام به حضور ویراستار در بیش­تر سازمان­ها، تمایل عمومی به برگرفتن و به کار بردن شیوه­هایی متمایز و متفاوت در نوشته­ها که نشانگر توجه آگاهانه­ی نویسندگان به پدیده­ی ویرایش است، عمومیت یافتن تمایل به برگزاری دوره­ها و کارگاه­های نگارش و ویرایش در سازمان­ها، فزونی یافتن منابع تألیف شده در این موضوع و پرشمار شدن نوبت­های چاپ این منابع، همه قرائنی آشکار بر رخ دادن این نهضت­گونه و دامنه­دار شدن روزبه­روز آن است. به رغم این تمایل مثبت و مفید و با وجود یکسانی هدف در تمام این رخدادها که همان نزدیکی هرچه بیشتر به آرمان درست­نویسی و درست­خوانی در زبان فارسی است و با آنکه قاعده­ها و روش­هایی کمابیش یکسان در همه­ی این دوره­ها و منابع آموزشی تجویز می­شود، اما باز مشکلاتی بر سر راه هست که گاه این میل عمومی و این تلاش­های تحسین­برانگیز را کم­فایده  می­سازد. برخی از این مشکلات که تاحد امکان و با اتخاذ روش­هایی دیگرگون و تازه، در منبع حاضر رفع شده­است، عبارت است:

1)یکی از مشکلاتی که گاه برگزاری دوره­های آموزشی آیین نگارش و ویرایش و منابع تألیف شده در این موضوع را کم­اثر یا حتی بی­اثر می­سازد، آگاهی اندک و حتی آگاه نبودن بیش­تر مخاطبان از اهمیت زبان و اهمیت درست به کار بردن آن است. این پرسش که به­راستی چه اهمیتی دارد که زبان را درست به کار ببریم و به کار بردن این یا آن صورت نگارشی و طرز جمله­بندی چه تفاوتی و چه فایده­ای را به بارخواهد آورد، پرسشی است که بیش­تر مخاطبان دوره­های آموزشی آیین نگارش و ویرایش می­پرسند یا اگر نمی­پرسند، در دل دارند. هنگامی که این پرسش، با پاسخی درست و کافی همراه نمی­شود، به رغم القای دانش­ها و    روش­های کافی و مفید، باز هم آموزندگان پس از پایان گرفتن دوره­ی آموزشی و فرارسیدن هنگام عمل، این دانش­ها و روش­ها را به کار نمی­برند. پس نخستین مانع بر سر راه درست­نویسی،آگاه نبودن از ضرورت بی­بدیل زبان است.

زبان، دستگاهی برای ارتباطات بشری است که در دو حوزه­ی ارتباط با خود(اندیشیدن) و ارتباط با دیگران(انتقال اندیشه)، مبدل به تنها روش ارتباطی در تمدن امروزی شده­است و دیگر دستگاه­های ارتباطی، یا در جوار زبان، منسوخ شده­اند و یا زیرمجموعه­ی زبان شده­اند و فهم و رمزگشایی آن­ها جز با زبان رخ نمی­دهد. جهش تمدن، مرهون پیداش و تکامل دستگاهی ارتباطی به نام زبان است که اندیشیدن را آسان، سریع، پیچیده، انتزاعی و گسترده ساخت و در بعدی دیگر، موجب انتقال سریع و گسترده­ی اندیشه میان افراد و جوامع شد و بر اثر این انتقال و تبادل اندیشه، تمدن با سرعتی شگفت رشد و گسترش یافت. هرچند که زبان، تنها ابزار منطقی و عملی برای اندیشدن و انتقال اندیشه نیست، اما سرعت، سادگی، آسانی و توسعه­پذیریبی­جایگزین این دستگاه، دیگرابزارهای اندیشه و انتقال اندیشه را یا منسوخ کرد و یا زیرمجموعه­ی زبان ساخت. پس تمدن امروزین بشر، جز با زبان فراهم نمی­آمد و جز با زبان، پایدار نمی­ماند و پیش نمی­رود.

پس زبان، دستگاهی است برای اندیشه و انتقال اندیشه و این دستگاه، به سان هر دستگاه دیگری، مکانیسم عملی دارد که باید فراگرفته شود و به­درستی به کار رود. هیچ دستگاهی را - حتی دستگاهی به سادگی پوست­کَن دستی- نمی­توان بدون آموختن مکانیسم عمل و شیوه­ی کارکرد آن به کار گرفت و انتظار کارایی مفید و بیشینه از آن داشت. اگر مکانیسم عمل دستگاه را نیاموزیم و به درستی به کار نگیریم، هم در مدت به کار گرفتن، نباید کارایی بیشینه را آن انتظار بریم و هم اینکه به­زودی آن دستگاه را منهدم می­سازیم و این مهم­ترین خطری است که با بی­توجهی به روش­های درست­نویسی، بر زبان تحمیل می­کنیم. پس نخستین آموزه­ای که در دوره­های آموزشی آیین نگارش و ویرایش و منابع این حوزه باید به مخاطبان القا شود، تبیین کارکرد و اهمیت بی­جایگزین زبان و ضرورت آموختن و به کارگرفتن درست قاعده­های زبان است. اما این آموزه که باید سرآغاز آموزش آیین نگارش و ویرایش باشد، در اغلب دوره­ها و منابع آموزشی، فراموش شده­است و در نتیجه پرسشی بر زبان یا در دل آموزندگان برجا می­ماند که به راستی ضرورت درست نوشتن و درست خواندن چیست و از آنجا که این پرسش بی­پاسخ می­ماند، به رغم آموزش­های مفید و کافی، نتیجه­ای عملی در پی این آموزش­ها مشاهده نمی­شود.

نگارنده در سرآغاز این منبع آموزشی تمام سعی خود را بر این گمارده­است که اهمیت زبان و ضرورت درست به کار گرفتن آن را به مخاطبان خود القا کند. باید این نکته تفهیم شود و مخاطب به این باور برسد که دنیای ما را زبان ما می­سازد و ما هستی را با زبان صدا می­زنیم.

2)دومین مشکلی که سد راه آموختن درست و در نتیجه به کار گرفتن درست آموزه­های نگارشی و ویرایشی است، فقدان نظریه­ی بنیادین و ارائه­ی توده­ای  نکته­های نگارشی و ویرایشی در دوره­ها و منابع آیین نگارش و ویرایش است. در همه­ی دوره­ها و منابع، با انبوهی از توصیه­های ایجابی و سلبی روبه­روییم و فهرستی تمام نشدنی از درست­ و نادرست­های نگارشی و ویرایشی را می­یابیم. به خاطر سپردن کامل این فهرست­ها و در خاطر نگاه داشتن فعال آنها به گونه­ای که در عمل و به هنگام خواندن و نوشتن، نتیجه­بخش باشد، کاری بس دشوار و طاقت­فرسا و حتی ناممکن است و به هنگام عمل، بیش­تر این نکته­ها از خاطر فوت می­شوند و در نوشتن و خواندن رعایت نمی­شوند. نیز حتی اگر کسی مجاهدت کند و تمام این فهرست­ها را به خاطر بسپارد و از همه­ی نکته­های موردی درستی و نادرستی زبان آگاه باشد، باز هم ممکن است در عمل به نکته­ای تازه بربخورد که در فهرست آموخته­هایش نباشد. پس باید به جای یا در کنار ارائه­ی فهرست­های مطول از درستی­ها و نادرستی­های زبانی، به نظریه­ای بنیادین متوسل شد که دلیل و معنی­بخش همه­ی این نکته­ها باشد. آن­گاه است که در پرتو یک یا چند اصل اولیه که مثل چتری فراگیر بر سر همه­ی نکته­ها گسترده می­شود، هم از بر کردن فهرست انبوه نکته­ها ساده می­شود و هم به آموزنده، این توانایی داده می­شود که اگر به موردی تازه برخورد که در فهرست موردی آموخته­هایش نباشد، خود بتواند درباره­ی آن نکته تصمیم بگیرد و درست را از نادرست، بازبشناسد.

نگارنده در این منبع بر آن شده­است که سرآغاز و متن را نه ارائه­ی انبوه نکته­ها، بلکه ارائه­ی نظریه­ای نخستین قرار دهد که تمامی نکته­های موردي،  نتیجه­ی منطقی این نظریه باشد. نظریه­ای که نگارنده در این منبع اتخاذ کرده­است، مبتنی بر دو اصل سادگی(اقتصاد زبانی) و اصل گفتار عام است. این دو اصل، چتری فراگیر بر سر همه­ی نکته­های موردی نگارش و ویرایشی می­گسترند، به این   نکته­ها معنی می­دهند و به خاطر سپردنشان را آسان می­سازند. با دستیابی به این دو اصل، دیگر نیازی به مطول ساختن فهرست موارد نیست و آموزنده خود توانایی می­یابد که در عمل نیز اگر به نکته­ای تازه بربخورد، درباره­ی درستی یا نادرستی آن تصمیم بگیرد.

3)مشکلی دیگر که زاده­ی نبود نظریه­ی نخستین در آموزه­های نگارشی و ویرایشی است، اندام­وار نبودن و غیراستنتاجی بودن نکته­ها و توصیه­های موردی است. سیاهه­ی توصیه­های سلبی و ایجابی که در دوره­ها و منابع آیین نگارش و ویرایش ارائه می­شود، شبیه توده­هایی بی­شکل با اجزایی مجزاست که هم به خاطر سپردن نکته­ها و هم در خاطر نگاه داشتن فعال نکته­ها را دشوار و حتی غیرممکن می­سازد، حال­آنکه می­توان نکته­ها را به هم ارجاع داد و دسته­بندی کرد و هر چند نکته را از یکی استنتاج کرد و همه را در جمع به یک یا چند اصل نخستین که اجزای نظریه­ی بنیادینند، ارجاع داد.

در این منبع، تلاش بر آن است که به جای ارائه­ی توده­ای نکته­ها، شکلی منطقی و استنتاجی به نکته­ها داده شود و تا حد امکان، به جای نکته­های مجزای انبوه، دسته­ها و بسته­های توصیه­ای به مخاطب ارائه شود و همه­ی این دسته­ها و بسته­ها نیز در غایت خود به نظریه­ی بنیادین این منبع، ارجاع داده می­شوند.

4)مشکل دیگری که در بیش­تر دروره­ها و منابع آیین نگارش و ویرایش هست، تمرکز بر نکته­های موردی در درون جمله و فراموش کردن نفس جمله­بندی است.توصیه های مفیدی که درباره­ی به کار نبردن حروف اضافه­ی جعلی و طولانی از قبیل دررابطه با، به­وسیله­ی، از سوی و ... در دوره­ها و منابع نگارش و ویرایشی ارائه می­شود، پرهیز دادن نویسندگان از به کار بردن رای مفعولی پس از فعل، توصیه به بازشناسی حشوها و حذف کردن آن­ها و آموزه­های مفیدی از این قبیل، همه در درون جمله رخ می­دهند، اما آنچه فراموش می­شود، خود جمله به­سان ظرفی فراگیر است که این نکته­ها در درون آن رخ می­دهند. نفس  جمله­بندی باید چگونه باشد؟ این پرسشی است که اغلب پاسخی به آن داده نمی­شود. شاید زعم مؤلفان بر این باشد که با رُفتن نادرستی­های موردی از درون جمله می­توان به جمله­هایی درست و کارا دست یافت، اما این کار، ضمن لازم بودن، ناکافی است و توجه نخست باید بر نفس جمله­بندی و سامان­دهی قالب جمله­ها باشد.

در این منبع برای رفع مشکلی که گفته شد، فصلی مستقل با نام«توصیه هایی برای جمله­بندی بهتر» گشوده شده­است و تلاش نگارنده بر آن بوده که با بازشناسی و معرفی قالب­های اصلی برای جمله­بندی فارسی، ظرفی درست را برای جمله سامان دهد که درستی­های موردی بتوانند در درون این ظرف، جریان یابند.

با مزیت­هایی که برای این منبع ذکر شده، امید می­رود نکته­های مفید و کاملی که استادان فن نگارش و ویرایش تا اکنون در منابع تألیفی خویش به آموزندگان اهدا کرده­اند، با صورت­بندی و روشی تازه، در اختیار خوانندگان گرامی قرار گیرد. بنابراین در این مبنع، بر آن نیستیم که چندان نکته­های تازه­ای بر آنچه پیش از این در استادان فن گردآمده­است، ارائه کنیم، بلکه تمرکز بر صورت­بندی تازه و نحوه­ی ارائه­ی متفاوتی است که با توسل آن امید بیش­تری باشد برای مواجهه­ی معنی­دار با نکته­های نگارشی و ویرایشی، به خاطر سپردن آن­ها و در خاطر نگاه داشتن فعالشان به گونه­ای که منجر به نتیجه­ی عملی در هنگام خواندن و نوشتن شود.


متن مصاحبه در روزنامه ی همشهری


مثلث موسیقی، شعر، اسطوره



موسیقی > چهره‌ها  - همشهری‌آنلاین - شهره قدیری:
دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی، مدرس دانشگاه،شاعر، اسطوره­‌پژوه، نویسنده و مترجم در گفت وگویی از پیشینه موسیقی در اسطوره و پیوند آن با شعر می‌گوید

درآمد:
بخشی از فرهنگ هر قوم و طایفه‌ای با آواها و نواهای موسیقایی آمیخته شده است. موسیقی در تاریخ پرفراز و نشیب زندگی بشر نقشی تعیین‌کننده داشته است و بسیاری از مناسک و آیین‌ها، از باستان تا به امروز به نوعی از موسیقی برای نگهداری خود وام گرفته اند. در گفت وگوی زیر با دکتر واشقانی،او ضمن ارائه تصویری مجمل از پیشینه‌ اسطوره‌ای‌آیینی موسیقی به چگونگی تاثیرگذاری این موسیقی بر شعر و تاثیرات متقابل آنها می‌پردازد. 
او در این گفت وگو عمدتا بر پیشینه اسطوره‌ای تاریخی موسیقی بر ایران تمرکز کرده است. گفت وگو با بخوانید.

  • موسیقی در ایران چه پیشینه­ای دارد؟

اگر منظورتان واژه­ی موسیقی است، این واژه ریشه‌­ی یونانی دارد و به میانجی زبان عربی وارد زبان فارسی شده‌­است. در زبان فارسی، چه فارسی دری و چه فارسی میانه و باستان، واژه­‌های پرشماری با دلالت­‌های ویژه و متنوع برای موسیقی وجود داشته است، ازجمله خنیاگری که با مصدر خواندن همریشه است، گفتن که یکی از معناهایش آواز خواندن بوده و به احتمال بسیار زیاد، نام ساز گیتار از همین ریشه به علاوه­ی ساز تار است.

 و یا «گاه» که امروزه در نامگذاری هفت دستگاه موسیقی ایرانی رایج شده و همریشه با گاته است که نام کهن­‌ترین بخش اوستاست و بسیاری از واژه‌های دیگر که هرکدام بر حوزه­ای از آنچه امروزه موسیقی خوانده می­شود دلالت داشته‌­اند.

  • سابقه خود موسیقی به چیست؟

سابقه‌­ی خود موسیقی، یعنی آنچه مدلول واژه­‌ی موسیقی است. از جهات متنوعی می­‌توانیم برایش تعیین زمان کنیم، گاه بر اساس داده­‌ها و اطلاعات تاریخی، گاه بر اساس داده‌­های باستان­‌شناختی یا تأملات زبان­‌شناختی و نیز روایات اساطیری. طبیعی است که گفت­گوی ما بر اساس داده­‌های اساطیری و زبان شناختی خواهد بود.

  •  اگر موافق باشید ابتدا از بعد زبان­شناختی به پیشینه‌­ی موسیقی بپردازید و بعد جنبه‌­های اساطیری آن را واکاوی کنید؟

 تأمل در دلالت­های واژه­‌هایی که برای نامگذاری پدیده‌­ها به کار رفته­‌است، ما را به نتایجی فراتر از  مباحث زبان­شناختی صرف می‌رساند.

  • یعنی چه نتایجی؟

مثل  نامگذاری اجزای اوستا، کتاب دینی ایرانیان باستان که اگر در آن  دقت کنید این جزییات را مشاهده می‌کنید. اوستا کتابی است که بخش­‌های کهنش به قرن ششم پیش از زایش مسیح تا شش هزار سال پیش از آن منسوب است و جالب این که کهن‌ترین بخش آن، گاته­‌هاست، یعنی آوازها. این بخش از اوستا، اشعار دینی بودند که به شخص زرتشت پیامبر منسوبند و در آیین‌های مذهبی زمزمه می­‌شدند. این یعنی حضور باستانی شعر و موسیقی در جهان ایرانی. خود گاته­‌ها بخشی کوچک از مجموعه‌­ای بزرگ­تر است به نام یسنا و یسنا همریشه­‌ی نام بخشی دیگر از اوستاست به نام یشت­‌ها. این هردو نام یعنی یسنا و یشت­ها به معنی سروده­‌اند و سروده‌­های مذهبی بودند که در آیین­‌های مذهبی زمزمه می­‌شدند و نکته جالب این که آیین­‌های مذهبی ایرانی تقریباً همه، آیین­‌های شکرگزاری و شاد بودند و به همین سبب واژه‌­ی یسن به مرور مبدل شد به هرگونه آیین شاد. هم­‌اکنون نیز این واژه با تلفظ جشن در زبان فارسی رایج است.

  •  به اوستا اشاره کردید و می­دانیم که بخش بزرگی از اساطیر ایرانی در اوستا و دیگر کتاب­های دینی ایران باستان حفظ شده­اند. چه اشاره­هایی به موسیقی در اساطیر شده­است؟

 موسیقی درباورهای اساطیری بشر و ایرانیان پیشینه­ای بسیار کهن و حضوری پرحجم دارد. موسیقی و پیوسته‌هایش در نهانِ اندیشه بشر همواره دارای دو گوهر ایزدی و اهریمنی دانسته شده است؛ از یک سو سماع طبیعی‌وفلکی باوری کهن و شایع است که بر اساس آن، موسیقی، جاری و ساری در هستی اشیا قلمداد شده و این باور، حتی شکلی فلسفی نیز یافته است و آن را بر استدلال نیز مبتنی ساخته‌اند، چنانکه فیثاغورثیان بر این باور بوده‌اندکه اجرام آسمانی، بر مداراتی می‌گردند که نسبت عددی میان آنها مطابق با نسبت عددی سیم­های چنگ است و بدین سبب، هر یک از اجرام آسمانی درگردش مداوم خود، نوایی روحانی می‌نوازند که جزگوش هوش صاحبدلان توان شنیدن آن را ندارد.

همچنین، زمزمه که از تجلیاتِ کلامیِ موسیقی است، در یسنا، آثارالباقیه، مروج الذهب و بسیاری دیگر منابع دارای گوهری ایزدی معرفی شده است و گفتیم که کهن‌ترین بخش از کتاب اوستا نیز «گاته» نام دارد، یعنی سرود، و آن سروده‌هایی است که اشو زرتشت، به هنگام راز و نیاز، ایزدان را بدان­ها می‌خوانده است و «گاه» و مشتقاتش نیز که از مصطلحات موسیقی‌اند با نام «گاته» از یک بن‌اند.

  • آن بخشی که اشاره کردید به ابعاد اهریمنی چطور؟

در برابرِ بسیار دلایل که برای گوهرایزدی موسیقی می‌توان آورد، اهریمنی دانستن گوهر موسیقی نیز کم نمونه نیست و در باورهای ایرانیان و دیگر نژادها دیوْ داده بودن، موسیقی را آموزه‌ای رایج می‌یابیم، چنانکه در کتاب عجایب المخلوقات می­خوانیم که ابلیس پنج فرزند دارد و از جمله‌ی آنان «نتر» است و او طنبور و امثال آن فرماید. در همان منبع می­خوانیم که چون سلیمان (ع) بار دوم مملکت یافت، خداوندتعالی باد را فرمود که شیاطین و دیوان را جمع آورد نزد سلیمان (ع) و آن حضرت،دیوان را دید به اشکال متفاوت و شگفت و در میان آنان دیوی بود به نام «قهر بن فنان» یک نیمه‌ی تن او سگ بود و نیمه‌ی دیگر، گرگ. سلیمان از عمل او پرسید و او پاسخ داد:‌ «غنا و شرب خمر،و مرا مکان به زمین هند است و سرود و خمر را پیش چشم مردم بیارایم و ایشان را بر آن دارم»؛ سلیمان امرکردکه او را بند کنند.پس دیوی دیگر آمد به هیبتی دیگر و سلیمان(ع) پرسیدکه تو کدام دیوی؟ و او پاسخ داد: «مره بن خزف، و اول کسی که وضع بربط کرد، من بودم. هیچ کس لذت مناهی در نیابد الاّ من» و سلیمان (ع) فرمود که او را نیز بند کردند. دیوْداده بودن موسیقی و پیوسته‌هایش در اندیشه‌ی ایرانیان نیز باوری کهن است، چنانکه برخی، واضع موسیقی را ضحاک ماردوش دانسته‌اند.

  • چه منبعی این نکته را که ضحاک واضع موسیقی بوده است را نقل کرده؟

 ابن اثیر در الکامل نوشته‌است: ضحاک بر تمام دنیا تسلط یافت و «به ظلم و جور و عنف حکومت کرد و بسیاری را کشت. او کسی است که دار زدن و گردن زدن را بنیاد نهاد و مالیات بست و سکه زد و موسیقی آموخت». در روایتی دیگر نیز موسیقی و پیوسته‌هایش را دیوداده می‌یابیم. گردیزی در زین الاخبار می­نویسد طهمورث پادشاه پیشدادی، شکستهای بزرگ بر دیوان وارد آوررد و دیوان که از آن پادشاه با فرّه به ستوه آمده بودند،از او امان خواستند. طهمورث، امان دادن را  به چندین شرط‌ محالْ‌گونه  منوط کرد و دیوان همه‌ی این شرطها را به جا آوردند. به جای آوردن یکی از این شرطها منجر شد به ساختن نخستین ساز موسیقی.

یا در جایی دیگر که  روایت را عیناً مرور می‌کنیم: «طهمورث بن اینکهد بن اسکهد بن هوشنگ، چون بر تخت سلطنت بنشست، دیوان بر مردمان مسلط گشته بودند، او با دیوان حرب کرد و ایشان را از رنج نمودن مردمان بازداشت، و کار بر دیوان تنگ شد، و هر جا که از ایشان بگرفتی، همی کشتی و رنج همی نمودی، تا دیوان به نزدیک او آمدند و گفتند: تا کی ما را به درد خواهی داشتن؟ گفت: آن وقت که چوب خشک و زه خشک به حدیث آیند، و درخت جامه‌ی ملوک برآرد، و باد اندر مشت بگیرم و طعامی خوش بخورم که او را گاو نکِشته باشد و آتش نپخته باشد. پس ایشان طنبور بساختند. گفتند: اینک چوب و زه که سخن گوید. و کرم ابریشم را بیاوردند که تا بر درخت ابریشم تنید و از آن بپختند و بتافتند. گفتند: اینک درخت که جامه‌ی ملوک بار آورد. و زنبور انگبین نهادند و گفتند: اینک طعام خوش که بی رنج گاو و پختن آتش بیامد، و این کارها سه دیو کردند: یکی را «هَشتم» نام بود، دیگر را «اداورا» و سیوم را «ونتو». اما در روایتی دیگر، گوهر ایزدی و اهریمنی موسیقی در هم آمیخته می‌شود.

  • غیر از ابن اثیر در منبع دیگری هم در این زمینه مطلبی هست؟

حمدا... مستوفی که از جمله مورخان تیزبین به شمار می‌رود، در تاریخ گزیده می نویسد پیدایش موسیقی در عهد جمشید دانسته شده است و این می‌تواند تمثیلی باشد از دوگانگی گوهر موسیقی، چراکه جمشید پیشدادی همان پادشاه اهورایی است که سرانجام ناسپاسی آغاز کرد و به دامان اهریمن افتاد. همچنین در این روایت، دانایی به نام «یوبال» واضع موسیقی معرفی شده است و او از فرزندان قابیل بن آدم (ع) بوده و در عهد جمشید پیشدادی می‌زیسته است. ارجاع دادن ابداع موسیقی به مردی که از شجره‌ی خبیثه است و معاصر دانستن او با پادشاهی که بیشتر عمرش را به کیش ایزدی زیسته است، تمثیلی است از دخالت دو گوهرایزدی و اهریمنی در پیدایش موسیقی و در عین حال،این روایت حاصل تداخل دو دسته روایت آریایی و سامی است‌که خود می‌تواند تمثیل دیگری باشد برای تقابل و تنازع دوگوهر ایزدی و اهریمنی یا ایرانی و انیرانی.

نکته‌ی جالب دیگری که در این روایت هست،تبیین چگونگی پیدایش موسیقی است. در این روایت،پیدایش موسیقی به صورت دفعی و بی‌مقدمه و بدون تبیین چگونگی،پیش کشیده نشده است، بلکه درمی‌یابیم یوبال، موسیقی را با تقلید از اصوات و نواهای جاری در طبیعت و بالاخص با تقلید از آواز مرغی به نام موسیجه وضع کرده است . بنا بر این با روایتی صاحب نظریه مواجهیم که با نظریه‌ی ارسطویی «محاکات» همخوانی دارد ، یعنی نظریه‌ای که هنر را زاده‌ی تقلید از چیزی می‌داند.

  • تا اینجای سخنان شما به جایگاه اساطیری موسیقی باز می‌گشت، اگر موافق باشید به تاثیر شعر و رابطه آن با موسیقی هم بپردازید؟

شعر پارسی و موسیقی ایرانی رابطه ی تنگاتنگی داشته اند که مثل یک منشور از جهات متنوع می توان به آن نگریست، مانند تأثیر موسیقی در ارتقای سرایش شاعران، تاثیر محدودیت موسیقی در رشد همه جانبه ی شعر در قرن­های میانه  تاریخ ایران، موضوع‌شدن شعر برای موسیقی و تشریک این دو هنر برای رسیدن به آواز، و وضعیت امروزی رابطه­ شعر و موسیقی که به نظر می­رسد  در این آمیختگی، توازن به نفع موسیقی به هم ریخته است.

  • یعنی موسیقی سوار بر شعر شده است و تا حدودی کفه ترازو به نفع  آن است؟ اگر این گونه باشد ، ماجرای تلفیق شعر و موسیقی چگونه است؟

بله. شعر از یک جهت، پیوندگاه زبان و موسیقی است. وقتی که موسیقی به زبان تزریق می‌شود شعر زاده می‌شود. نخستین لایه­ی برخورد مخاطب با شعر، موسیقی کلام است و این موسیقی از هماوایی و هماوازی واج­ها پدید می­آید. منطقاً شاعری در اجرای این لایه از شعر موفق­تر خواهد بود که یا موسیقی‌دان باشد یا در جایگاه شنونده­ی موسیقی، اشباع از شنیدن موسیقی باشد. در عمل نیز تجربه­های تاریخی همین مسأله را نشان داده­است. بسیاری از شاعران پارسی گو، یا نوازنده و خواننده بودند یا مستغرق سماع عارفانه بودند یا دست کم شنونده  حرفه‌‌ای موسیقی بودند.

  • آیا به لحاظ تاریخی ما سراغ داریم افرادی را که هر دو وجه موسیقی و سرایش شعر را داشته باشند،البته در تاریخ صد ساله اخیر داشتیم افرادی چون شیدا و عارف،اما پرسشم مربوط به تاریخ اسطوره‌ای است؟

کنیزک بهرام گور که خواننده و نوازنده بود، خود بهرام گور که در سلک شاعران پارسی گوی کهن به شمار آمده است، رودکی که رودنواز و چنگ زن و خواننده بوده است، فرخی که چنگ نواز و آوازخوان بود، مولانا که مستغرق سماع بود و شعرش تجلی شگرف موسیقی در شعر است.

حتی حافظ با بافت ظریف آوایی شعرش، بی‌هیچ تردیدی، مردی خوش آواز بوده است و واژه­ی حافظ نه تنها به معنی حفظ کننده  قرآن کریم، بلکه به معنی خواننده هم بوده است و در برخی گویش­های زبان فارسی، حافظ را به معنی آوازخوان به کار می‌بردند. خود حافظ هم می‌فرماید"غلام حافظ خوش لهجه  غزل خوانم" و منظور وی از غزل خواندن، آواز خواندن بوده است.

 اما مسأله‌ای که می خواهم درباره ی شخص شاعران و تاثیر موسیقی بر کار آنان بیان کنم، بیش از این‌هاست. نمی‌خواهم فقط بگویم که شاعرانی بودند که موسیقی بر کارشان اثر می‌گذاشت بلکه می خوام بگویم که اساساً در ایران میانه و باستان، شخصیت شاعر، خواننده و نوازنده، یکی بوده و شاعران همان خوانندگان بودند و خوانندگان، خود نوازنده هم بودند. هر قدر هم که در طول زمان به قدیم‌تر برویم، این پیوند نزدیک‌تر و این سه شخصیت متحدتر می شدند. دلالت دوگانه ی مصدر سرودن نیز دلیل زبان شناختی بر این حقیقت است، زیرا سرودن یعنی شعر سرودن و در عین حال، سرود به معنی آواز بوده و هست. البته دلایل اتحاد این سه شخصیت فراتر از دلایل زبان شناختی است و دلایل تاریخی متعددی برای آن هست.

  •  ممکن است برخی از منظومه­ها مستقل از موسیقی سروده شده باشتد؟

بله. این بسیار نادر بوده و تلقی ایرانیان از شعر به احتمال قوی سخنی بوده که برای همراه شدن با ساز و تبدیل شدن به آواز، سامان می‌یافته. شاعران نیز همان نوازندگان بودند که بر آهنگهایشان کلام می‌گذاشتند و به آواز می‌خواندند. مثال بارز این این پدیده، باربَد خواننده  نامدار عصر ساسانی بوده است. در ایران باستان، طبقه‌ای از ایرانیان بودند که ساز بر دوش، دوره می‌گشتند، می‌زدند و می‌خواندند. این طبقه، گوسان نام داشتند و این نام از مصدر گفتن گرفته شده که به معنی آوازخواندن بوده است.

دکتر خالقی مطلق بر آن است که شاعرانی از قبیل رودکی در حقیقت از همین طبقه ی گوسانان و از آخرین بقایای این طبقه بودند. رودکی در اشعارش نیز به این حقیقت اشاره می‌کند، از جمله می‌فرماید: 
شد آن زمانه که او شاد در جهان رفتی
سرودگویان گویی هزاردستان بود
در این بیت، رودکی خود را در چهره ی گوسانان تصویر می‌کند، سراینده و خواننده‌ای متحرک.

  • متحرک یعنی این که در حرکت آواز می‌خواندند؟

دقیقا. این چهره را در ادوار متأخر در آذربایجان با نام عاشق و عاشیق و عاشیک می‌یابیم و برخی برآنند که این نام همان واژه عاشق عربی است، اما بعید به نظر می‌رسد که برای یک پدیده  بسیار کهن و ریشه دار پارسی، نامی عربی در زبان ترکی به کار رفته باشد و به احتمال بسیار زیاد، اشتقاق این نام از واژه  "اشک" است و پدیده گوسانان دوره گرد، با تمدن اشکانی پیوند نزدیک داشته است و این بسیار رایج است که پدیده‌ها را منسوب به دولت و بر همان اساس نامگذاری کنند.

از طرف دیگر مشتبه شدن اشک و عاشق هم بی‌سابقه نیست چنان که عشق‌آباد، پایتخت ترکمنستان از واژه  اشک گرفته شده است. این گوسانان متحرک ایرانی و روش و منش آنان به سان بسیاری از دیگر جوانب تمدن و فرهنگ ایرانی، در مسیر کشورگشایی‌های شهسواران اشکانی به غرب رخنه کردند و زیربنای بسیاری از جوانب فرهنگ و تمدن غرب را پدید آوردند، برای نمونه ساز گیتار، حتی بنا به طرز املای لاتین آن، بی هیچ تردیدی، ره آورد گوسانان ایرانی بوده است و اشتقاق آن، گوی تار بوده است، یعنی تار گوسانان. به هر حال، این گوسانان ایرانی که مروجان شعر و موسیقی ایرانی در جهان بوده‌اند، مهم‌ترین تجلی اتحاد شعر و ساز و آواز در ایران بودند.

  • تأثیر موسیقی بر شاعران، شرح مهیجی از تاریخ ادب و هنر در ایران و جهان را شامل شد. تأثیر موسیقی بر خود شعر چه بود؟

شعر همان‌گونه که گفتم، بنا به یک تعریف، پیوندگاه موسیقی و زبان است. شعر، اجرایی از زبان است که دارای یک افزونه از موسیقی باشد. همین افزونه است که در سیر تحول شعر پارسی بسیار مؤثر بوده است. همواره محدود شدن یک هنر، موجب رشد مضاعف هنرهای جایگزین می‌شود. در میان مسلمین قرن‌های میانه تحریم نگارگری در برخی مقاطع، علتی شد برای توسعه  شگرف خوشنویسی و کاشیکاری. درباره  موسیقی و شعر هم همین اتفاق رخ داد و محدودیت موسیقی در قرن‌های نخست و میانه  اسلام موجب شد که مسلمین و از جمله ایرانیان، کارکردهایی را که از موسیقی انتظار داشتند، در شعر بجویند و این باعث سنگین‌ترشدن کفه  آهنگ در شعر شد به گونه ای که گاه برخی از نمونه هایی که شعر خوانده می شدند، پدیده هایی زبانی بودند که تنها وزن دشاتند نه هیچ چیز دیگر.

اما این پدیده تنها ناشی از محدودیت موسیقی در جهان اسلام نبود، بلکه عللی قدیم تر هم داشت و از محدودیت های موسیقیایی از انواع دیگر هم در آن سهیم بودند. امروزه چون جمیع این محدودیت ها یا رفع شده اند یا تعدیل شده اند، موسیقی مستقلاً رشد سریع و حجیم یافته و ممکن است موجودیت شعر را تهدید کند و شعر هم باید برای برخورد با این موقعیت تغییراتی کند و تغییراتی هم کرده است.

  •  محدودیت هایی از انواع دیگر را مطرح کردید و نیز از به هم خوردن توازن میان شعر و موسیقی گفتید. در این باره بیش تر توضیح می دهید؟

بله. محدودیت های موسیقی که موجب رشد وسیع شعر در ایران شد، تنها جنبه ی مذهبی نداشت، بلکه تا حد زیادی هم جنبه فنی داشت و به مساله  امکانات بر می‌گشت. تولید شعر امکانات کم تری می طلبد تا تولید موسیقی. این نابرابری موجب می‌شود که تولید و عرضه موسیقی در جهان قدیم از تولید و عرضه ی شعر عقب بماند و به ناچار،مردم بخشی از تقاضای موسیقی را با شعر برآورده می‌کردند. برخی از روایات تاریخی و نیز اساطیری ایران باستان، محدودیت‌هایی را که کمبود امکانات و ملزومات برای موسیقی فراهم آوردند تایید می‌کند از جمله اینکه مردم ایران،عرایض زیادی به خدمت بهرام پنجم ساسانی معروف به بهرام گور فرستادند که مضمونشان کمبود ساز و آواز و آوازخوانان در ایران و عقب ماندن این موارد از رشد سریع جمعیت ایران در عهد بهرام پنجم بوده است.

بهرام که درگیر نبرد با پادشاه هند بود، پس از پیروزی، غرامتی بر پادشاه هند بست که شامل هزاران نفر خواننده و نوازنده هندی بود که به ایران فرستاده شدند و در روستاها و شهرها پخش‌شدند که برای ایرانیان بنوازند و بخوانند و معروف است که آنان اجداد کولیان بودند.

 اگر در عهد بهرام گور، رفع کمبودهای موسیقی منوط به شکست دادن هندوستان بوده،امروزه با زدن یک کلید در هرجا و هر زمان با گوشی یا بلندگو می‌توان از موسیقی بهره‌مند شد و این، بخش بزرگی از نیازهایی را که موجب توسعه  تقاضای شعر می‌شد، رفع می‌کند.

از طرف دیگر توسعه  تولید موسیقی موجب شده که تولید شعر نیز به تبع موسیقی نه بنا به ذات شعر، جهت داده شود و گونه‌ای خاص از شعر که ترانه نام دارد، به شدت رشد یابد و مؤلفه‌هایش بر دیگر گونه‌های شعر نیز اثر گذارد. از سوی دیگر، رفع شدن نیاز به موسیقی با خود موسیقی، زمینه را برای رشد گونه‌ای خاص از شعر فراهم کرده است شعری که سعی دارد از موسیقی، عاری شود و مبدل به تصویر و تخیل شود.

              فکر نمی‌کنید بخشی از رشد این گونه کاذب باشد؟

 بخش بزرگی از رشد این گونه شعری، کاذب است و کار کسانی است که توان اجرای آهنگ در زبان را ندارند و محصول ذهنشان از تصویر و تخیل و دیگر مؤلفه های شعری هم عاری است. اما از سوی دیگر برخی نیز بر آن رفته‌اند که در وضعیت جدید، شعر نه تنها نباید از موسیقی عاری شود، بلکه باید جنبه‌های موسیقیایی خود را بیش از پیش تقویت کند تا میدان را به خود موسیقی نبازد. من شخصاً بر همین باورم و این باور را در غزل‌هایم نیز پی گرفته‌ام. تفصیل این باور باشد برای فرصتی دیگر.


متن سخنراني در روز بزرگداشت سعدي، ارديبهشت ماه 1390

خانم ها، آقایان، استادان ارجمند و شاعران  گرامی سلام. مایلم بدون مقدمات متداول، به سراغ اصل مطلبی بروم که برای ارائه در نظر دارم. به هرحال همه مي دانيم كه سعدی شاعر بسیار بزرگی است و دیگران هم گفتند. پس ديگر لازم نيست كه من هم تكرار كنم پس بي مقدمه به سراغ اصل مطلب مي روم.  

 

بيان و بلاغت، دو لايه ي سازنده ي شعر

شعر بنا به يك تعريف، كلامي است مخيل كه حامل تأثيرگذاري تشديدشده باشد. كلام مخيل، يعني كلام تصويري، تصويري كه از راه تخييل به دست بيايد و شگردهاي تخييل، عبارتند از تشبيه، استعاره، مجاز و كنايه كه به مجموع آن ها صنايع بيان مي گويند و به علمي كه اين شگردها را بررسي مي كنند علم بيان گفته مي شود. پس فرق شعر با سخن عادي در تصويري بودن شعر است و اين تصوير از راه صنايع بيان به دست مي آيد، و به اين سطح از بررسي شعر مي گوييم سطح بياني شعر. اما شعر داراي يك برش و سطح ديگر هم هست، سطحي كه در پي تأثيرگذاري است و تأثيرگذاري يعني بلاغت. پس به اين سطح از شعر مي گوييم سطح بلاغي و محل بحث آن، علمي است به نام علم معاني. پس شعر از دو علم اصلي منشأ مي گيرد، علم معاني و علم بيان. در سطح بياني، مضامين آشكار را با  صنايع بيان، پنهان مي كنيم و سعيمان بر اين است كه هر يك مضمون را به چند طريق اجرا كنيم كه همه طرق پنهان هم هستند. يعني صنايع بيان، فرايند ابهام سازي و پنهان سازي را اجرا مي كنند. مثلاً به جاي «قد او بلند است» مي گوييم او مانند سرو است/ او سر بر آسمان مي سايد/ او با ستاره راز مي گويد و ... يعني سعي مي كنيم يك مضمون را به طرق مختلف اجرا كنيم و همه ي اين طرق هم مبتني بر تخييل و ابهام هستند، يعني به جاي اينكه شفاف و آشكار بگوييم كه قد او بلند است، اين معني را در جمله هايي مثل قد او مثل سرو است و او سر بر آسمان مي سايد، پنهان مي كنيم. اما در علم معاني و سطح بلاغت، سعي مي كنيم عادي يا ناخوشايند را به صورت خوشايند و تأثيرگذار و اصطلاحآ بليغ اجرا كنيم، مثلاً به جاي امر، از پرسش استفاده مي كنيم و به جاي «بيا»   مي گوييم «نمي آيي؟»، يا به جاي جمله ي عاطفي، از جمله ي خبري استفاده مي كنيم و به جاي اينكه بگوييم:«از گذشتن امروز تأسف مي خورم»، مي گوييم:«امروز هم گذشت...».

 

سطح بلاغي در شعر سعدي و سطح بياني در شعر حافظ

يك فرق بزرگ ادبيات غرب و ادبيات شرق و در كل، ذهنيت غرب و شرق هم همين است. شرقيان همواره درونگرا و خيال پرور بوده اند و در نتيجه به علم بيان كه خيال ورز و پنهان گر است توجه داشته اند و غربيان برونگرا و عملگرا بوده اند و ادبيات آنان مبتني بر علم معاني و بلاغت بوده است كه مستقيماً مخاطب را نه درون شاعر را نشانه مي گيرد و مي خواهد بر او اثر بگذارد و نگاهش به بيرون از شاعر است، به مخاطب است. به تعبير ديگر، ادبيات شرق، پوئتيكال بوده و ادبيات غرب، رتوريكال و خطابي بوده است. در شرق، حتي خطابه ها هم جنبه ي خيال ورز دارند، در حالي كه در غرب، شعرها هم حالت خطابي و رتوريكال داشتند. فرق اول سرايش سعدي و سرايش حافظ هم در همين جاست، در اينكه شعر سعدي در سطح بلاغي است و شعر حافظ در سطح بياني. براي نمونه مضمون «تو دلربايي» را حافظ در سطح بياني چنين سروده: «زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست» و سعدي آن را در سطح بلاغي چنين سروده: «در همه شهر دلي ماند كه ديگر نربايي؟». حافظ سعي كرده كه مضمون «تو دلربايي» را در جمله اي كنايي، پنهان كند، اما سعدي بر آن است كه به جاي خبر دادن كه «تو دلربايي» كه خبري عادي خواهد بود، با پرسشي كردن اين خبر، ميزان تأثيرگذاري و بلاغت آن را افزايش دهد. سعدي شاعري است در سطح بلاغي. پس سعدي، شاعري است شرقي كه مطابق معيارهاي ادبيات غرب است و به همين سبب سعدي شاعري جهاني است و حافظ شاعري شرقي با ويژگي هاي كاملاً شرقي است.

 

چرا شعر سعدي، سهل ممتنع است و شعر حافظ، ممتنع است؟

جايگاه سعدي و رقيب او در غزل يعني حافظ به لحاظ علم معاني و بيان در كجاست وچگونه است؟ لابد بسيار شنيده ايد كه شعر سعدي، سهل ممتنع است اما شعر حافظ ممتنع است. يك علت اين تفاوت، تفاوت اين دو شاعر است در پيوندشان با سطح بياني و سطح بلاغي. شعر سعدي در سطح بلاغي قرار دارد، اما شعر حافظ در سطح بياني قرار دارد و اين باعث سهل و ممتنع بودن سخن سعدي و ممتنع بودن سخن حافظ است. سعدي در پي متأثر كردن مخاطب خود است، به دنبال بلاغت است و نبض احساس مخاطب را مي شناسد و بليغ ترين تجويز را برايش به كار مي برد. به سبب اينكه سعدي مزاج مخاطب را مي شناسد و بليغ ترين و متناسب ترين تجويز را برايش به كار مي برد، سخنش سهل به نظر  مي رسد، اما چون اين مزاج شناسي در انحصار سعدي است و كم تر كسي مانند او انسان شناس كامل است، پس كم تر مي توان كار او را تكرار و تقليد كرد، پس سخن او ممتنع مي شود. سعدي انسان شناسي كامل است زيرا اهل سير در آفاق بوده و امم و ملل مختلف را ديده و با همگان به سر برده و حافظ خالي از اين مزيت بود، حافظ گوشه نشيني بود در بر خود و بر دنيا بسته و جز يكي دو بار، پاي از زيست بوم خويش بيرون نگذاشته بود. اين، به لحاظ شخصيتي باعث مي شود كه سعدي، سخن خويش را به تناسب مخاطبان، گسترش دهد اما حافظ به جاي آنكه نشانه گرفتن مخاطب را در اولويت قرار دهد، بر آن است كه درون خويش را در شعر پياده كند. سعدي، به سبب تنوع و تعدد تجاربش در زندگي، از گستردگي مخاطب و گستردگي محتوا برخوردار است، اما حافظ در ذات خود، با محدوديت معنايي مواجه است و به ناچار براي جبران اين محدوديت، سعي مي كند با پناه بردن به سطح بياني، معدود دستمايه هاي محتوايي را با شگردهاي بياني، تكثير كند و همين، موجب پيچيدگي و امتناع در شعر او مي شود. استفاده از شگردهاي بياني، سخن را چندلايه و پيچيده و درونگرا مي سازد، به خلاف شعر سعدي كه به سبب خروج از سطح بياني و خانه گرفتن در سطح بلاغی، شعري برون گراست. در مقابل، پناه بردن انحصاري حافظ به سطح بياني، شعر او را از سطح بلاغي دور مي كند. در نتيجه، شعر سعدي به محض ترنم، مخاطب خود را تسخير مي كند چون در سطح بلاغي است اما شعر حافظ، به سبب بياني بودن، چند لايه است و مخاطب بايد لايه هاي آن را با تأمل دريابد و اين منافي فرايند تاثيرگذاري است.

پس يك سبب سهل ممتنع بودن شعر سعدي در برابر ممتنع بودن شعر حافظ در اين است كه سعدي در سطح بلاغي سير مي كند و حافظ به لايه هاي بياني پناه برده و نيز يك علت شخصيتي هم دارد كه سعدي انساني جهان ديده و انسان شناس است و به تناسب تنوع مخاطبان، بليغ ترين شگردهاي سخنوري را برمي گزيند اما حافظ به سبب روحيه ي عزلت گزين و درون گرا، تنها درون خويش را تكرار مي كند و براي جبران اين تكرار، سعي مي كند به صنايع بيان پناه ببرد. اما علل ديگري نيز هست از جمله فرايند ساختن و فهميدن شعر كه من آن را فرايند عقد- حل  مي نامم، يعني فرايند بستن-گشودن.

 

فرايند عقد- حل در شعر سعدي و فرايند عقد- حل- عقد در شعر حافظ

در شعر، ابتدا، واژه ها بر اساس قواعد زباني در كنار هم مي نشينند و يك معناي اوليه مي دهند و اين همان مرحله ي عقد است، يعني گره خوردن واژه ها به هم بر اساس قواعد زباني. سپس چون در متن ادبي، معني اوليه كه حاصل از قواعد زباني است، غيرمنطقي به نظر مي رسد، متن از طريق قرارداهاي ادبي، رمزگشايي مي شود و معني شعر فهميده مي شود و شعر به غايت خود مي رسد. سعدي دقيقاً از فرايند عقد- حل پيروي مي كند، اما حافظ از فرايند عقد- حل- عقد. يعني سخن سعدي، ظرف حداكثر دو مرحله، مخاطب خود را تسخير مي كند و به بلاغت كه هدف شعر است، مي رسد، اما شعر حافظ پس از دو مرحله ي سعدي، به مرحله ي سومي مي رود كه باز عقد مي شود يعني تبديل به يك گره ناگشوده مي شود و ممتنع مي ماند. مثالي بزنيم: سعدي مي گويد:

شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كشتن

تا به همسايه نگويد كه تو در خانه ي مايي

در مرحله ي عقد، همنشيني واژه ها در كنار هم بر اساس قواعد صرف و نحو، به ما مي گويد كه شمع، به همسايه مي گويد كه تو در خانه ي مني، پس بايد شمع را به بيرون از خانه ببرم و بكشم. اين معني اوليه كه از عقد واژه ها بر اساس قواعد زباني حاصل شد، معقول نيست، چون شمع سخن نمي گويد و كشتني هم نيست، پس به مرحله ي حل مي رسيم، يعني بر اساس قواعد و قراردادهاي ادبي نه زباني، سخن را رمزگشايي مي كنيم و به اين مي رسيم كه محبوب امشب مهمان من است و من شمع را خاموش مي كنم تا با او بيارامم و كسي هم خبردار نشود. اين بيت سعدي تنها با دو مرحله ي عقد- حل به غايت خود رسيد. اما اين بيت حافظ:

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

در مرحله ي عقد، به اين معني مي رسيم كه حسن تو يك چراغ است و نور آن در روز ازل، از تجلي خويش سخن گفت و بر اثر اين سخن، عشق مثل آتش جهان را سوزاند. اين معني، چون غير منطقي است، ذهن به مرحله ي حل مي رود و مي گويد زيبايي تو از روز ازل، همه ي ذرات هستي را عاشق خود كرد. اين دو مرحله. اما آيا كار تمام شد؟ خير حالا اين سؤال پيش مي آيد كه مگر اجزاي هستي عاشق مي شوند و اگر عاشق مي شوند، چگونه عاشق زيبايي خداوند شدند و مگر رابطه ي خدا و مخلوقاتش رابطه ي عاشق و معشوق است و پرسش هاي بسيار كه خود بيت حافظ به آن پاسخ نمي گويد پس شعر حافظ با عبور از دو مرحله ي عقد و حل، دوباره عقد شده و به همين سبب شعر حافظ ممتنع مي شود و ارتباط با آن دشوار است.

 

بستن و گشودن در شعر سعدي به شعبده مي انجامد، اما بستن دوباره در شعر حافظ، منافي شعبده است

اين جا بين حافظ و سعدي يك تفاوت ايجاد مي شود، حافظ، گوشه نشيني بي تحرك است، هم به لحاظ شخصيتي، هم به لحاظ آهنگ شعرهايش و هم از اين لحاظ كه شعر او در سطح بياني است، يعني در لايه هاي زيري حركت مي كند و ميل به پنهانگري دارد. اما سعدي، اين مرد مسافر و اين معاشر انسان ها، چهره ي پر جست و خيز يك شعبده باز را ارائه مي كند كه مخاطبانش را با شعبده بازي هايش به وجد مي آورد و غافلگير مي كند.

اما شعبده باز چه مي كند؟ ابتدا عقد مي كند و مي بندد و سپس مي گشايد و اين همان شگرد سعدي است برعكس حافظ كه مي بندد و ديگر حاضر به گشودن نيست. شعبده باز، ابتدا دستش را مي بندد و اين بسته ماندن، باعث تعليق و انتظار مي شود و سپس دستش را باز مي كند و از آن، شيئي شگفت در مي آورد و موجب ابتهاج و اهتزاز خاطر مخاطب مي شود. حال اگر دست از اول باز باشد يا هميشه بسته بماند، شعبده تحقق پيدا نمي كند و اين بسته ماندن، همان كار حافظ است.

شعبده بازي هاي سعدي در كجا اجرا مي شود؟ كار حافظ در سطح بياني است و اين را پيش تر هم گفتيم اما شعبده بازي هاي سعدي در سطح زباني است. سعدي زبان را موضوع شعر قرار مي دهد و اين راز بليغ بودن سخن اوست و با دريافت هاي كهن و مدرن غربي هم سازگاري بسيار دارد و موجب شده كه سعدي شاعري جهاني شود، اما برعكس، حافظ شاعري كاملاً شرقي است، زيرا در سطح بياني است، يعني در سطح شگردهاي خيال، يعني تشبيه، استعاره، مجاز و كنايه. خيالورزي، ويژگي شرقيان بوده و حافظ شاعري كاملاً شرقي و بومي است برعكس سعدي كه شاعر جهاني است. سعدي، پايگاه شعبده بازي هايش را در زبان قرار مي دهد. سعدي هفتصد سال پيش، اساس شعر را بر بازي هاي زباني قرار داد، آن هم بازي هاي طبعي نه تقلبي. زبان در شعر سعدي، موجودي بسيار متنوع، حرفه اي، پرتحرك و پرشگرد و پر شعبده است، در حالي كه زبان در شعر حافظ، موجودي است بي تنوع، لَخت و تنبل. به همين سبب حافظ سعي مي كند بار تنبلي زبانش را به دوش سطح بيان بيندازد و به همين سبب باز هم شعر حافظ ممتنع تر و پيچيده تر مي شود بر خلاف شعر پر تحرك و مغلوب كننده ي سعدي. مثال بزنيم. مضمون نفرين به سفر را هم سعدي سروده است و هم حافظ. اما ببينيم كه برخورد اين دو شاعر با اين مضمون چه قدر فاصله دارد:

نماز شام غريبان چو گريه آغازم

به مويه هاي غريبانه قصه پردازم

به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار 

كه از جهان ره و رسم سفر براندازم(حافظ)

و

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران 

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

هر كاو چشيده باشد روزي شراب فرقت

داند كه سخت باشد قطع اميدواران

با ساروان بگوييد احوال آب چشمم  

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران(سعدي)

اما سعدي با زبان چه مي كند كه سخنش اين گونه پرتحرك و زنده است به خلاف سخن حافظ كه در عين غناي بياني و تخيلي و تصويري، زباني تنبل و كرخت دارد؟ آيا تفاوت تنها در نوع نگاه اين دو شاعر به وزن است؟ خير بلكه برعكس، نوع نگاه اين دو شاعر به وزن، خودش پيشاپيش از نگاه متحرك سعدي به كليت شعر و نگاه درونگرا و ساكن حافظ به شعر، منشأ گرفته است. در نتيجه حافظ اگر در اوزان دوري و تند هم بسرايد، تحرك سرايش سعدي را نخواهد داشت. نوع نگاه سعدي به شعر را هم اول بايد در زبان او جست و جو كنيم و اين شاعر شعبده باز و پر جست و خيز، اول و بيش تر، در سطح زبان است كه جست و خيز و شعبده بازي مي كند. پس برخي از شعبده بازهاي زباني سعدي را مرور كنيم:

 

1) حذف: سعدي استاد حذف در سطح زباني است و اين باعث مي شود كه مخاطب در شعر سهيم شود چون بازيابي اجزاي حذف شده بر عهده ي مخاطب است:

دانم كه باز بر سر كويش گذر كني

گر بشنود حديث منش در ميان بگو

و

حسن تو نادر است در اين عهد و شعر من

من چشم بر تو و همگان گوش بر من اند

يا حذف «اميد» در اين بيت:

هر كاو چشيده باشد روزي شراب فرقت

داند كه سخت باشد قطع اميدواران

اين حذف ها گاه به حدي مي رسد كه اگر بخواهيم شعر را بازنويسي كنيم، بسيار طولاني تر از آني مي شود كه سعدي سروده، مانند:

اول منم كه در همه عالم نيامده ست

زيباتر از تو در نظرم هيچ منظري

 

2) تكرار: سعدي در برابر حذف، تكرارهاي متعدد و متنوعي هم به كار مي برد كه برخي از آن ها در حالت عادي غير ممكن است اما در شعر سعدي مثل يك شعبده، موجب تحير مي شود، مثل دو بار آوردن حرف ربط «كه» و ضمير پرسشي «كه» . اين كار يعني گفتن «كه كه»، طنين ناخوشايندي دارد كه در حالت عادي، كسي مرتكبش نمي شود، اما سعدي آن را در فضاي پرتاب تير يا امروزه شليك تير به كار برده و نه تنها ناخوشايند نيست، بلكه تكرار تيراندازي را تداعي مي كند:

برو اي سپر ز پيشم كه به جان رسيد پيكان

 بگذار تا ببينم كه كه مي زند به تيرم

اين گونه تكرارها در شعر سعدي، موجب تقويت فوق العاده ي سطح موسيقيايي و افزايش تحرك در شعر مي شود.

 

3) آشنايي زدايي نحوي:واژه چيني به نحوي كه بي سابقه باشد و موجب آشنايي زدايي شود در شعر سعدي بسيار پرنمونه است. اين كار، مطابق مرحله ي عقد است و پس از يك بار خواندن شعر و رفع آشنايي زدايي، مرحله ي حل صورت مي گيرد. براي نمونه، به هم زدن ترتيب مستثني و مستثني منه را در اين بيت ببينيد:

الا کسي که ذوق سماعش چو من بود

داند که نعره از سر ذوقي همي زنم

 

4)واژه چيني براي القاي مؤثرتر واقعيت: اين ويژگي، جزئي از يك ويژگي بزرگ تر در علم معاني و بلاغت است كه به موجب آن، «چگونه مي گويم» و «چه مي گويم» بايد مطابق هم باشند و اين يعني بلاغت. سعدي واژه ها را طوري مي چيند كه اين چينش مطابق باشد با آنچه سعدي ميخواهد بگويد. به اين بيت توجه كنيد:

روزي به سر زلفت از شوق درآويزم

زان دو لب شيرينت صد شور برانگيزم

كه در اين بيت، واژه ي «دو» به صورت كشيده تلفظ مي شود و ظاهراً غلط است اما چنين نيست و اين كشيدگي، كشيدگي سر و گردن را به پيش براي بوسيدن تداعي مي كند.

و 

اول منم که در همه عالم نيامده است

زيباتر از تو در نظرم هيچ منظري

و در اين بيت هم واژه چيني در خدمت القا كردن مفهوم اوليت و نخستين بودن است و به همين سبب حذفهايي انجام شده كه در نتيجه ي آنها واژه ي اول به اول جمله رانده شود.

 

5)جمله هاي معترضه: استفاده ي نامحدود و بسيار متنوع سعدي از جمله هاي معترضه، باعث اشنايي زدايي، هنجارگريزي نحوي و تعليق مي شود. اين روش يكي ديگر از سازگاري هاي شعر سعدي با معيارهاي شعر اروپاست و شعر حافظ از اين جهت بسيار فقير است:

زين در کجا رويم که ما را به خاک او

او را به خون ما- که بريزد- حوالت است

 

6) جاگذاشتن بخشي از يك جمله در جمله اي ديگر يا بخشي از يك مصرع در مصرع ديگر: اين شگرد، هم باعث تعليق مي شود و هم شعر را به نثر نزديك مي كند. اين نزديك شدن به نثر،هم موجب صميميت مي شود و هم موجب خلاف آمد مي شود، زيرا در شعر كلاسيك، انتظار نظم داريم، اما سعدي در متن نظم، ما را با نثر مواجه مي كند:

گفتم ببينمت مگرم درد اشتياق

ساكن شود بديدم و مشتاق تر شدم

 

7) موقوف كردن مصرع نخست به مصرع دوم: اين ويژگي در حقيقت، ذيلي بر ويژگي شماره ي 6 است:

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برده كه سري است خدايي

 

8)سياليت وجه در شعر سعدي: سعدي به جاي استفاده ي نامحدود از وجه اخباري(مانند حافظ) كه موجب يكدستي و كرختي زبان و مخاطب مي شود، به طور مكرر تغيير وجه مي دهد و از اخبار به پرسش، امر ، و... مي رود و زباني متحرك دارد. اين كار در حقيقت جوهره ي فن بلاغت و علم معاني است. در علم معاني، هدف بر اين است كه كرختي ذهن و احساس را در قبال يك جمله، با تغيير وجه آن جمله از بين ببريم. براي مثال، به جاي «بيا» بگوييم«نمي آيي؟». اين اتفاق در شعر سعدي، محدوديت ناپذير است.

 

نتيجه

اين بازي هاي زباني و بازي هاي زباني فوق العاده متعدد و متنوع ديگر باعث مي شود كه رأي بدهيم سعدي براي آفرينش شعر، خود زبان را موضوع شعر قرار داده است و در نتيجه بيروني ترين لايه ي شعر كه زبان است، در سخن سعدي، بسيار متنوع، پرتحرك، زنده و تأثيرگذار و تسخير كننده است، در حالي كه زبان در شعر حافظ، تنبل، ساده و رخوت آلوده است. اشتباه نشود، در شعر حافظ، ريزه كاري هاي بسياري هست كه بسيار هم ظريف و پنهانند، اما سهم شگردهاي زباني در اين ريزه كاري ها بسيار نيست. تنبلي، سادگي و رخوت آلودگي زبان در شعر حافظ، حافظ را به پناه بردن به سطح بياني و گريز از سطح زباني واداشته و بر دشواري شعر حافظ افزوده است. يك نتيجه ي اين فرايند اين است كه چون سعدي، مبدأ آفرينش شعري را در خود زبان نهاده نه در انديشه، شعر او به لحاظ انديشه، فاقد خط كشي و محدوديت است و باز به اين نتيجه مي رسيم كه شعر سعدي ذاتي جهاني دارد و صرف نظر از انديشه اي كه مطرح مي كند، براي همگان شعر است، اما حافظ دقيقاً برعكس عمل كرده. مبدأ آفرينش شعر حافظ، در انديشه هاي حافظ است به همين سبب، زبان حافظ علاوه بر تنبلي زباني، يك ويژگي ديگر هم پيدا مي كند، واژه ها در شعر حافظ، چنان معني مي دهند كه حافظ مي انديشد، بنابراين واژه ي مغ، خرابات، ميكده، ساقي و ... چنان معني مي دهند كه حافظ درباره شان مي انديشد و اين انديشه اغلب هم با انديشه هاي ديگر فارسي زبانان متفاوت است. به همين سبب، شعر حافظ بيش از پيش، ممتنع و دشوار مي شود. همچنين حافظ چون به خلاف سعدي، زبان را نمي سرايد، بلكه انديشه هاي خودش را مي سرايد، درك شعر حافظ منوط به درك انديشه هاي حافظ است به همين سبب شعر حافظ، شعري منحصر به شخص يا حداكثر منحصر به فرهنگي مي شود كه شخص حافظ از آن برخاسته. بدين ترتيب، باز هم موجبي ديگر براي بومي شدن شعر حافظ پديدار مي شود در حالي كه شعر سعدي، شعري جهاني است.

نظیری نیشابوری، فیروزه ی سبز غزل فارسی


نظیری نیشابوری، پیامبری فراموش شده

کارنامه­ی شعر پارسی سرشاز از نام­هایی است که ارزشی کمابیش یکسان دارند یا اگر فاصله­ای از هم دارند، در حد سرمویی است. هزاران نفرند،اما از آنجا که ذهن و زمانمان محدود است، از میان این هزاران نام، چندین نام به خاطر سپرده می­شود و سپس در گذر زمان و در فرایند انتقال خاطره­ها از نسل­های گذشته به نسل­های آینده، مانند فرایند انتخاب طبیعی و تنازع، شماری از این نام­ها پررنگ­تر می­شوند و برخی دیگر کم­رنگ و کم­رنگ­تر می­شوند و سرانجام از خاطر می­روند در حالی­که ارزش سروده­هایشان بیش از سرمویی فاصله از نام­هایی ندارد که به خاطر سپرده شده­اند. برای نمونه  وحشی بافقی به خاطر سپرده می­شود و شرف جهان و روزبهان صبری و ضمیری اصفهانی از خاطر می­روند در حالی که ارزش کار این عده یکسان است و حتی می­توان گفت که وحشی بافقی، مقامی فروتر از  آن چند نام دیگر دارد. یا فرخی و منوچهری و عنصری به یاد می­مانند و غضایری رازی و عسجدی و اثیر اخسیکتی و دیگران به یاد نمی­مانند در حالی که ارزش آثار این عده کمابیش یکسان است. اما ذهن و زمان ما بی­نهایت نیست و باید دست به انتخاب بزنیم و انتخابی که می­کنیم، مانند میراثی برای نسل بعد از ما می­ماند که از کودکی و از دوران شکل­پذیری می­بیند ما بزرگ­ترها شعر چند نفر را زمزمه می­کنیم و نام آن چند نفر از کودکی در خاطرشان می­ماند و شعرشان و هنجار کلام و طعم سخنشان در خاطرشان جاگیر می­شود و جا برای دیگران نمی­گذارد، دیگرانی که گاهی می­توان دلیلی برای انتخاب نشدنشان بیابیم اما حقیقت آن است که در اغلب موارد، هیچ دلیل واضحی برای انتخاب نشدنشان وجود ندارد مگر یک دلیل و آن، گزینش ناگزیر شماری محدود و کنار نهادن ناگزیر و تاریخی جمعی بسیار بزرگ است که همه کمابیش در یک سطحند.

و یکی از بزرگ­نام­هایی که بر اثر این گزینش ناگزیر، محکوم به فراموشی ناگزیر در خاطرات عامه شده­است،کسی است که خواص، او را از انبیای شعر فارسی می­دانند و لقب فیروزه­ی سبز غزل پارسی را برازنده­ی او دانسته­اند، کسی که شعر فارسی و بویژه غزل هم­عصر و مابعد خود را به طرزی عمیق و تخطی­ناپذیر  زیر تأثیر خود گرفت و تغییر داد. نام­های معدودی که از نسل او یا نسل بعدی متصل به او گزینش شدند و در خاطر ماندند، کسانی بودند که رجحان قطعی بر او ندارند و برخی از آنان مانند صائب تبریزی به صراحت، مقام وی را برتر از خود و دیگر یاران می­دانستند. و این اَبَرشاعر فراموش شده کسی نیست جز نظیری نیشابوری، شاعر قرن یازدهم هجری.

زندگانی نظیری

محمدحسین نظیری نیشابوری، در نیمه­ی قرن دهم هجری در نیشابور متولد شد. وی در ابتدای جوانی برای آزمودن توان شاعریش، به کاشان رفت. کاشان در آن روزگار  با اصفهان و قزوین، سه مرکز تجمع وقوع­سرایان بودند. نظیری در کاشان در مجالس طرح شعر شرکت کرد و در عین جوانی و تازه­کاری، نخبگان وقوع را  مغلوب غزل­هایش ساخت، مخصوصاً با غزلی که پس از نظیری، جواب­گویی به آن از سنن شاعری شد، اما هیچ کس، این­گونه نازک و لطیف و صمیمی نتوانست بسراید که نظیری سرود:

فلک مزدور ایمای تو باشد

نوازد هر که را رای تو باشد

شود مجروح مغز استخوانم

سر خاری چو در پای تو باشد

نیازارم ز خود هرگز دلی را

که می­ترسم در او جای تو باشد

حریفی کز خرد بازیچه سازد

نگاه کارفرمای تو باشد

دو عالم نقد جان در دست دارند

به بازاری که سودای تو باشد

گل صد رنگ می­روید از آن خاک

که دُردی نوش صهبای تو باشد

کدورت نیست کاخ سینه­ای را

که راهش بر تماشای تو باشد

نهایت نیست طومار دلی را

که عنوانش تمنای تو باشد...

و برخی از ابیات این غزل بویژه بیت : «نیازارم ز خود هرگز دلی را/ که می­ترسم در او جای تو باشد» زمزمه­ی زبان­ها شد به همان­سان که بسیاری دیگر از ابیات نازک و عاطفه­ریز نظیری زمزمه­ی زبان­هاست بی­آنکه نام نظیری به یاد مانده باشد:

درس ادیب اگر بُوَد زمزمه­ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

در قرن نهم هجری، در شرق ایران در هرات، سلاطین تیموری و در غرب ایران در تبریز، سلاطین آق­قویونلو، رنسانس­گونه­ای از شعر و موسیقی و معماری و نگارگری و هنرهای ظریفه پدید آورده بودند. سنت سلاطین آق­قویونلو به سلاطین صفوی منتقل شد و  رنسانس سلاطین تیموری هرات، با زوال دربار هرات به تیموریان هند که به عناوین بابُریان و مغول کبیر و گورکانیان هند نیز شهرت داشتند رسید. این خاندان چنان بهشتی از ادب و هنر ایرانی در هند پدید آوردند که شبیهش نه پیش از آن بود و نه پس از آن تکرار شد. تیموریان هند، هرچیزی را که نام ایرانی بر پیشانیش بود، از شعر و نثر و نگارگری و موسیقی و معماری و امیر و دبیر و وزیر و  حتی زن، به گران­ترین بها به هند می­آوردند و نه­تنها دربار شخص سلاطین تیموری هند، بلکه دربارهای متعدد استانداران آنان که کم از دربار سلاطین صفوی نبودند، محل تجمع همه­گونه ایرانی شده­بود. فکر رفتن به هند و به چنگ آوردن ثروت­­های افسانه­ای در برابر یک شعر،حتی یک شعر  متوسط و ضعیف، در هر سری بود. صائب تبریزی می­سراید:

همچو عزم سفر هند که در هر سر هست

فکر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

و این سودا به سر نظیری هم رسوخ کرد و او را از کاشان به هند کشانید. نظیری در هند به دربار عبدالرحیم­خان ملقب به خانخانان از امرای جهانگیر تیموری پیوست. نه تنها شخص جهانگیر مانند دیگر سلاطین تیموری هند، همه­گونه ایرانی عالم و فاضل و شاعر و هنرمند را در دربار خود گردآورده بود، بلکه تک­تک امرای او نیز به نوبه­ی خود چنین دربار ایرانی­زده­ای داشتند. نظیری در دربار خانخانان به یمن مداحی خانخانان و شخص جهانگیر پادشاه، به ثروتی افسانه­ای دست یافت، اما این ثروت را دفینه نکرد بلکه باز، خود دربارگونه­ای پدید  آورد و انواع و اقسام ایرانیان را در آن گردآورد و به حمایت آنان پرداخت به گونه­ای که نظیری را  پدر و مادر ایرانیان هند می­دانستند و شاید یکی از دلایل شیوع شگفت­آور شیوه­ی شاعری نظیری، همین شاعرنوازی­های او باشد. شاعران، همان­گونه که جهانگیر  و امرای او را  می­ستودند، نظیری را نیز می­ستودند و صله می­گرفتند و چون این­بار، ممدوح خود شاعر بود، باید به شیوه­ای می­سرودند که پسند او باشد و بدین ترتیب، سبب دیگری برای شیوع گسترده­ی شیوه­ی شاعری نظیری پیدید آمد.

نظیری نیشابوری پس از سال­های دراز توقف در هند و در حالی که در  سایه­ی حمایت­های جهانگیر تیموری و خانخانان، همه­گونه از ثروت و مکنت دنیا برخوردار بود، در سال 1021ه.ق در گجرات وفات کرد. درباره­ی وفات او نوشتند که شاعران پارسی­گو از مرگ او یتیم شدند.

جایگاه نظیری در شاعری

نظیری نیشابوری شاعری مؤلف و دارای شیوه­ی مخصوص خود است. وی همچنین شاعری جامع بود زیرا در  قالب­ها و انواع متنوعی به عرضه­ی آثار پرداخته و در همه­ی این انواع و قالب­ها، پیروز و سرآمد بوده است. زمان ظهور او چندین ویژگی داشته است.نخست آنکه در آن روزگار، تازه­گویی و نوگرایی، ویژگی اصلی شعر  فارسی محسوب می­شده. شعر فارسی، همواره شعر نو بوده­است. اطلاق عنوان شعر نو بر  بخشی از شعر معاصر ما، خالی از ایراد نیست، زیرا شعر فارسی از ابتدای پیدایش، عصر به عصر در حال نو شدن و منسوخ ساختن ماقبل خود بوده است، الا در روزگار میان انقراض صفویان تا ابتدای عصر ما که به سبب هرج و مر عمومی و پسرفت کلی جامعه­ی ایرانی،شعر نیز در حال پسرفت و بازگشت به ماقبل خود بوده. بنابراین، شعر نو نامیدن بخشی از شعر معاصر، در تقابل با شعر بازگشتی روزگار قاجار است، وگرنه شعر فارسی همواره و همواره در حال گذر از ماقبل خود و تازه شدن بوده­است. اما در روزگار نظیری، نوگرایی، حکایتی دیگر داشت. از قرن نهم، تمایلی افراط­گونه به نوگرایی در شعر پارسی پدید آمد و در قرن­های دهم و یازدهم چنان پیش رفت که همه­ی اجزا و ویژگی­های شعر در خدمت نوگرایی و تازه­گویی قرار گرفت. در این روزگار است که اصطلاحاتی چون تازه­گویی، طرز تازه، خیال خاص، روش تازه، شیوه­ی تازه، سخن تازه و ... در شعر پارسی رواج همه­گیر یافت. افراط در تازه­گویی و فدا کردن دیگر مولفه­های شعری،بخشی از سبک هندی را در هند قرن یازدهم و دوازدهم هجری  پدید آورد که شعر و شاعر، بیش از حد طبیعی از مخاطب خود پیش رفتند و در نتیجه، حاصل کار، قطع ارتباط شاعر و مخاطب گردید و سبک هندی از همین جا محکوم به زوال گردید.

نظیری نیشابوری نیز تازه­گویی را سرلوحه­ی کار خود قرار داد با این تفاوت که تازه­گویی را نه هدف شعر، بلکه مولفه­ای در خدمت ارتقای شعر قرار داد و در عین تلاش برای تازه­گویی، سنت­های غربال­شده­ی گذشتگان را نیز در شعر خود حفظ کرد، به گونه­ای که تازه­گویی او منجر به فاصله گرفتن شعر از مخاطبانش نشد، و پایبندی او به حفظ سنت­های غربال­شده­ی شعری( نه هر سنتی)، موجب شد که نظیری مبدل به شاعری پیش­رو و نوگرا در عین سلامت و استحکام شعر شود، چیزی که در روزگار نوگرایی افراطی، فراموش شده بود.

نظیری نیشابوری از جهتی، تکرار بابافغانی شیرازی بود، هم از این جهت که در شعر او یک دوگانگی وجود داشت که بخشی از آن، متصل به سبک وقوع بود و بخشی دیگر منجر به سبک هندی می­شد و هم به سبب مبدأ قرار گرفتن هر دو نفر برای شاعران معاصر و مابعدشان به گونه­ای که تأثیر غزل نظیری نیشابوری را به وضوح در معاصران وی و شاعران قرن­های پس از او می­توان مشاهده کرد تا آن حد که با زوال سبک هندی در داخل ایران، چون شاعران داخل ایران از قبیل مشتاق اصفهانی و پیروانش خواستند به آنتی­تز سبک هندی روی آورند، به سراغ نظیری نیشابوری  و  نیمه­ی وقوعی شعر او رفتند. عبدالرزاق دنبلی، تذکره­نویس قرن دوازدهم هجری می­نویسد که مشتاق اصفهانی و پیروان او، چون خواستند سبک صائب و کلیم و وحید و شوکت(یا همان سبک موسوم به سبک هندی) را منسوخ کنند، به سراغ نظیری نیشابوری و ضمیری اصفهانی رفتند. می­دانیم که ضمیری اصفهانی شاعری صددرصد وقوعی بود و نیز بازگشت قرن دوازدهم به رهبری مشتاق اصفهانی، بازگشت به سبک وقوع بود(به خلاف بازگشت دوم که در عصر قاجار رخ داد و بازگشت به سبک عراقی و خراسانی بود) بنابراین، نظیری نیشابوری از دید عبدالرزاق دنبلی و دیگر منتقدان، شاعری وقوعی محسوب می­شده، و البته این نیمی از حقیقت است و نیمی دیگر آن است که میراث شعری نظیری، مانند میراث شعری بابافغانی، حاوی یک دوگانگی بوده که یک سوی آن به سبک وقوع و سر دیگرش به سبک هندی متصل بوده است.

نظیری نیشابوری در عین حال که همه­ی مختصات مثبت شعر عصر صفویان و تیموریان هند را داشت، مختصاتی ویژه­ی خود نیز داشت که به مدد همین مختصات، مبدل به شاعری مؤلف و صاحب شیوه­ی مخصوص خود شد. وی همچنین متانت، سلامت و تندرستی شعر پیش از عصر صفوی را نیز حفظ کرده بود، چیزی که در شعر عصر صفوی، آرام آرام به فراموشی سپرده می-شد و هرچه شاعران در تازه­گویی، بیشتر فرو می­رفتند، سلامت زبان و بیان را نیز بیشتر از کف می­دادند و این بی­سلامتی بیش از سبک وقوع در سبک هندی مشاهده می­شد به گونه­ای که شاعران نام­آور سبک هندی از قبیل صائب تبریزی، در  آزمون سلامت­سنجی، کارنامه­ی قابل دفاعی ندارند.

نظیری نیشابوری در آن بخش میراث شعریش که وقوعی است، زبانی بسیار ساده، صمیمی،و گراینده به زبان زنده و منعطف گفتار دارد. آنچه به محض زمزمه­ی غزل­ها و قصاید نظیری خودنمایی می­کند، انعطاف و سیالیت شگفت­آور زبان اوست. بیان شعر او نیز بسیار ساده است و صنایع در شعر او سوار بر شعر نیستند بلکه بسیار  منعطف، طبیعی و در  حدی که مقاصد شعر، اقتضا می­کند، حضور می­یابند. شعر نظیری چه غزل و چه قصیده، از این حیث، یادآور شعر سعدی شیرازی است، هرچند که نظیری، خود اظهار می­کند که به حافظ شیرازی اقتدا کرده است:

تا اقتدا به حافظ شیراز کرده­ایم

گردیده مقتدای دو عالم کلام ما

اما آنچه از  نیمه­ی وقوعی شعر او برمی­آید، همسویی با شعر سعدی است.

نظیری در نیمه­ی دیگر شعر خود، چهره­ای دیگرگون دارد که برخی، آن را سبک هندی دانسته­اند و حتی برخی ادیبان معاصر-تنها ادیبان معاصر-  نظیری را از شمار شاعران سبک هندی دانسته­اند، اما این باور تنها در قرن اخیر پیدا شده. در قرن­های پیشین(همان­گونه که از عبدارزاق دنبلی نقل کردیم) نظیری را شاعر وقوعی می­دانستند  و نیمه­ی غیر وقوعی شعر او نیز دقیقاً سبک هندی نیست، بلکه شیوه­ای تازه است که امتداد و گسترش آن، می­تواند منجر به سبک هندی ­شود. نظیری در این بعد از شعرش، به جای روایت کردن لحظات واقعی، فردی و صمیمی که در زندگانی عاطفی انسان رخ می­دهد و موضوع سبک وقوع است، دست به باریک­اندیشی و خیال­پردازی می­زند، اما نمی­توان این چهره از شعر نظیری را سبک هندی دانست، زیرا خیال­پردازی­های نظیری در این عرصه، به خلاف شاعران سبک هندی، خیال­پردازی با هدف خیال­پردازی نیست، شعر در خدمت تازه­گویی افراطی نیست، زبان و بیان سلامت خود را حفظ می­کنند، موضوع تخیل، خود تخیل نیست، بلکه اغلب ، روایت کردن همان لحظات فردی، واقعی و صمیمی عاطفه است که منجر به سبک وقوع می­شود. از یکه­تازی تمثیل و بویژه اسلوب معادله هم که مختصه­ی بارز و چشمگیر سبک هندی است، خبری نیست. بنابراین، نظیری در این عرصه از شعرش نیز، به رغم محور قرار دادن باریک­اندیشی و خیال­پروری،گراینده به سبک وقوع است و نمی­توان او را دقیقاً شاعر سبک هندی دانست.

مختصات شیوه­ی نظیری

گفتیم که نظیری، عموم مختصات مثبت شعر روزگار صفوی را به علاوه­ی برگزیده­ای از سنن گذشته­ی شعر و نیز برخی افزوده­های خاص خود را داشته است. اما کدام گروه از ویژگی­ها بوده که شیوه­ی ویژه­ی نظیری را پدید آورده و موجب شده که او را شاعری مؤلف و از انبیای شعر پارسی بدانند. همامیزی کدام­ویژگی­ها موجب شده که شاعران معاصر نظیری و شاعران پس از او زیر سیطره­ی شعر او بروند به گونه­ای که ردپای غزل­های نظیری در دیوان معاصران وی و شاعران پس از او به وفور دیده شود و بالاخره چه عناصری موجب شده که ابرشاعری چون صائب، نظیری را برتر از خود و دیگر غول­های عصر صفوی بداند:

صائب چه خیال است شوی همچو نظیری

عُرفی به نظیری نرسانید سخن را!

به نظر می­رسد که همامیزی حساب شده و موفق ویژگی­های ذیل، نظیری را در جایگاهی بلامنازع قرار داد و او را صاحب شیوه­ای خاص خود ساخت که موجب رشک شاعران همعصر و پس از او گردید:

1.    سلامت زبان: مولفه­ای که پس از حافظ شیرازی، از شعر فارسی رخت بربست. بابافغانی آن را احیا کرد و چون سلامت زبان، منسوخ شده بود، تا مدت­ها هر شعر عجیب و غریب را فغانیانه می­نامیدند! برخی دیگر از شاعران صفوی از جمله امیدی تهرانی، تلاش بسیار برای احیای آن کردند و  به همین سبب، منتقدان آن عصر می­گفتند که امیدی تهرانی به شیوه­ی باستانیان شعر می­سرود!(قطعاً به این سبب که سلامت زبان در قرن نهم  و مابعد آن، منسوخ شده بود و آن را متعلق به اعصار دوردست باستان می­دانستند!) و سرانجام نظیری بود که به طور پایه­ای، به سلامت زبان روی آورد بی­آنکه شعر او را باستانی بدانند، زیرا شعر نظیری، تلفیقی حساب شده از همه­ی بایسته­های شعری و از جمله تازه­گویی در عین حفظ سنن شعری بود.

2.    گرایش مثبت و سالم نظیری به زبان زنده­ی گفتار به خلاف رویکرد عمومی عصر صفوی به این گونه از زبان که موجب انهدام سلامت زبان شده­بود،اما گرایش نظیری به زبان گفتار، در عین حفظ سلامت زبان بود. این رویکرد سالم و سنجیده، موجب انعطاف­پذیری، سیالیت و صمیمیت فوق­العاده­ی زبان شعری نظیری چه در غزل و چه در قصیده شد.این انعطاف، سیالیت و صمیمیت شگفتی­آور، منحصر به خود نظیری بود و شاید در غزل­های سعدی نیز این حد از انعطاف و سیالیت در عین صمیمیت را نتوان یافت:

نهایت نیست طومار دلی را

که عنوانش تمنای تو باشد

کدورت نیست کاخ سینه­ای را

که راهش بر تماشای تو باشد

نیازارم ز خود هرگز دلی را

که می­ترسم در او جای تو باشد

علامه شبلی نعمانی،ادیب نام­آور هندی در مجموعه­ی عظیم شعرالعجم، برگ برنده­ی گروهی از شاعران را که سعدی شیرازی، امیرخسرو دهلوی و نظیری نیشابوری در رأس آنان قرار دارند، مولفه­ای با عنوان «محاوره­بندی» خوانده است. محاوره­بندی، بهره­وری از زبان گفتار است که موجب صمیمت و انعطاف و سیالیت زبان شعر می­شود و علامه شبلی نعمانی بر آن است که علت صمیمت فوق­العاده­ای که در شعر این گروه هست(از شعر هم همین صمیمیت انتظار می­رود) همین محاوره­بندی است. در شعر امیرخسرو دهلوی، به سبب هندی بودن این شاعر، محاوره­بندی به کاربرد ترکیبات و جملاتی منجر شده که متعلق به زبان فارسی عام نیست و بیشتر به گویش هندی زبان فارسی تعلق دارد.

3.    جوش سخن: بنا به تحلیل علامه شبلی نعمانی در کتاب شعرالعجم، برخی اشعار را که می­خوانیم، احساس می­کنیم که مغز کار کرده تا این اشعار پدید آیند مثل شعر حافظ یا بیشتر از او شعر خاقانی و انوری.این گونه از اشعار هنگامی که خوانده می­شوند نیز یا تماماً با مغز دریافت می­شوند یا با ترکیبی از مغز و قلب. اما در برخی دیگر از اشعار، حتی اگر مغز بوده که شعر را ساخته، کارکرد مغز، به چشم نمی­­آید. شعر چنان به درون مخاطب سیلان می­کند که انگار موجودی در سیلان و جوشش بی­وقفه و پرحرارت است، درست مانند آنچه در خواندن غزلیات شمس یا غزلیات سعدی احساس می­شود. شعر نظیری نیز مصداقی برای جوش سخن است و هنگامی که شعر او مخصوصاً غزل­هایش زمزمه می­شود، سیلان و جوشش پرحرارت را احساس می­کنیم:

یادت به خیر باد که در گریه­های گرم

شوقی که از خودم برهانی نهاده­ای

ارزان مکن کرشمه­ی خوبی که در دلم

ذوقی که بیش از آن نتوانی نهاده­ای

شاعران وقوعی عموماً در پی ثبت لحظات واقعی، فردی و صمیمی عاطفی­اند، اما در اغلب موارد، روایت­هایشان فاقد جوش سخن است و این موجب نقض غرض می­شود. از یک سو می­خواهند از عاطفه­ی سیال و پرحرارت بگویند و از سوی دیگر زبان و طرز بیانشان فاقد حرارت و جوشش است. یا با مغز تلاش کرده­اند که لحظات عاطفی را در پوسته­ی زبان، جا کنند و یا نارسایی و عدم سلامت زبان، مخل جوش سخنشان شده است. در نیمه ی دیگر شعر عهد صفوی یعنی سبک هندی نیز چون موضوع شعر، خیالورزی است و به ظواهر کار و نحوه اجرا نیز توجه کافی نمی شود، اساساً از جوش سخن و حرارت شعر، خبری نیست و اگر در میراث سبک هندی، شعر پرحرارت و دارای جوش و جوشش دیده شود، خلاف قاعده و اصل است.در این میان،تنها نظیری است که با پیروزی کامل، لحظات فردی و واقعی عاطفه را با زبانی منعطف و سیال و با جوشش و حرارتی سوزنده بیان می­کند.

4.    روایت فردی­ترین،واقعی­ترین و صمیمی­ترین لحظات عاطفی زندگانی بشر: شعر کلاسیک عاشقانه­ی فارسی داری یک ویژگی اصلی است. عشق در این گونه از شعر، عبارت از قواعد کلی و جهان­شمول عشق است نه ثبت لحظات پر تب و تاب عشق واقعی و لحظات واقعی، فردی و صمیمی عاشقانه. در شعر عاشقانه­ی کلاسیک، معشوق، فاقد فردیت است و مثالی برای نوع معشوق است نه یک معشوق واقعی و ملموس. احوال او نیز واقعی، فردی و در نتیجه صمیمی نیست، بلکه احوالی عام وقاعده­گونه است. بنابراین، چنین عشقی، در زمین و در جهان واقعی اطرافمان اتفاق نمی­افتد، بلکه عشقی مثالی است که باید اتفاق بیفتد یا آنکه در جهانی مثالی و جدا از جهان واقعی و زمینی رخ می­دهد. نمونه­ی این عشق را در غزل سبک عراقی می­یابیم که عشق و عرفان به هم گره می­خورند و معشوق مبدل به موجودی مثالی و ایده­آل می­شود و احوال او با عاشق هم  مثالی، کلی، جهان­شمول و مجرد از جهان واقع است. اما سعدی(غزل او را با غزل حافظ مقایسه کنید) و امیرخسرو دهلوی، این حلقه را می­شکنند و به روایت لحظات فردی و واقعی و در نتیجه صمیمی زندگانی عاطفی روی می­آورند. شکل کامل این گونه عشق، به سبک وقوع منجر می­شود که دقیقاً به سبب روایت کردن لحظات واقعی عشق، سبک وقوع نام می­گیرد. نظیری نیز به مانند دیگر وقوعیان، در پی ارائه کردن لحظاتی واقعی و فردی و صمیمی از زندگانی عاطفی انسان است و این لحظات، هنگامی که با جوش سخن، صمیمیت و سیالیت زبان و محاوره­بندی خاص نظیری گره می­خورد و عدم سلامت زبان و اغلاط زبانی نیز مخل ماجرا نمی­شود، ترکیبی سحرآمیز را رقم می­زند که هر خواننده­ای می­تواند پاره­هایی از زندگانی خود را در آن بیابد. این یکی دیگر از رازهایی است که موجب می­شود شعر نظیری، مخاطبان خود را مغلوب و اسیر خود سازد.

5.    ویژگی دیگری که برگ برنده­ی نظیری و ویژگی منحصر به فرد او  دانسته شده، ملموس کردن عواطف و احساسات است به گونه­ای که فردی­ترین و عمیق­ترین لحظات عاطفی که قابل به اشتراک­گذاری با دیگران نیست، از طریق این شگرد نظیری، ملموس و قابل لمس می-شود و نظیری می­تواند این لحظات کاملاً فردی را به اشتراک بگذارد و مخاطب نیز می­تواند با این لحظات، سهیم شود. نظیری استاد تجسیم و حسی­سازی مفاهیم و احساسات است. فرض کنید که بخواهیم از یک انسان خشمگین سخن بگوییم. می­توانیم بگوییم که او خیلی خیلی خشمگین بود و می­توانیم بگوییم  که ابروهای او به هم گره­خورده بود، مشت­هایش را به هم می­فشرد، خون در چشم­هایش موج می­زد و لبانش را می­جوید. در فرض نخست، از خشم تنها سخن گفته­ایم اما در مورد دوم، خشم را بازی کرده­ایم. چگونه؟  در حقیقت خشم را که یک مفهوم است،به عناصر تصویری و قابل رویت و لمس­پذیر ارجاع داده­ایم. مفاهیم، مقولات ذهنی و مافی­الضمیرند و قابل به اشتراک­گذاری نیستند، اما تصاویر، مقولات مرئی و لمس­پذیرند و در نتیجه قابل به اشتراک­گذاری­اند. بنابراین اگر مفاهیمی از قبیل خشم، عاطفه، احساس، عشق، انتظار، هیجان و ... را توصف کنیم، امکان به اشتراک­گذاری آنها و سهیم شدن مخاطب در درک آنها را کاهش داده­ایم، اما اگر آنها را تصویری کنیم و به مقولات مرئی و ملموس ارجاع دهیم، بیشترین امکان مشارکت مخاطب در  درک آنها را فراهم آورده­ایم. این­گونه، مخاطب در بیشترین حد ممکن می­تواند این مقولات را دریافت کند و با گوینده متحد و سهیم شود.علامه شبلی نعمانی و دیگر منتقدان، برگ برنده­ی نظیری نیشابوری و مهم­ترین ویژگی شعر او را همین ملومس کردن احساسات و عواطف عنوان کرده­اند. موضوع اصلی شعر نظیری، عواطف و احساشات فردی و واقعی بشر است، اما شگرد منحصر به فرد او که به اندازه­ی او در شعر هیچ شاعر دیگری دیده نشده است، همین ملموس کردن احساسات و عواطف است به گونه­ای که احساسات و عواطفی که در شعر نظیری موج می­زند، در عین اینکه در سرحد فردیت و خصوصیت است، کاملاً اشتراک­پذیر است و مخاطب می­تواند به طور کامل در درک آنها، سهیم شود. سبک عراقی، بر آن است که از پدیده­های عینی و ملموس، تعابیر ذهنی و ناملموس ارائه دهد و به همین سبب است که به جای روایت کردن لحظات فردی، واقعی و صمیمی عشق و عاطفه، به بیان کردن قواعد مثالی و عام و کلی عشق منجر می­شود. گل و بلبل، شمع و پروانه، عاشق و معشوق، ذره و آفتاب، در سبک عراقی ارزش در خود و تصویری و ملموس ندارند بلکه پایه­هایی اند برای بیان قواعد مثالی و عام عشق. در مقابل در سبک خراسانی پدیده­های ملموس و تصویری به نحو ملموس و تصویری روایت می­شوند و گل و بلبل، ذره و آفتاب و شمع و پروانه، خودشان هستند که با دقت تمام، تصویر می­شوند. اما شگرد نظیری هیچ کدام این دو نیست. نظری نه بر آن است که امور ملموس را انتزاعی و مجر کند و نه بر آن است که امور ملموس را به نحو ملموس، تصویر کند. نظیری بر آن است آنچه را که اساساً تصویری نیست، یعنی تب و تاب عشق و لحظات عاطفی و هیجانات عشق را به تصویر بکشد و ملموس کند. بدین وسیله، درونی­ترین و فردی­ترین وقایع عاطفی بشر را ملموس می­کند و به اشتراک می­گذارد. ملموس کردن مفاهیم و احساسات، ویژگی منحصر به فرد شعر نظیری دانسته شده و اگر نظیری می­تواند از خصوصی­ترین، صمیمی­ترین احساسات بشری سخن بگوید و بشر را در این احساسات شریک و سهیم سازد، رازش در همین شگرد شگفت­آور است. وقتی که نمونه­های شعر نظیری را در ادمه­ی این مقاله مرور کنید، دقت کنید که او با چه توفیقی توانسته احساسات فردی و خصوصی را به ملموس­ترین شکل ممکن بیان کند.

6.    بیرون آمدن از مضایق: یکی از آزمون­های توانایی شاعر را بیرون آمدن از مضایق دانسته­اند. گاه پیش می­آید که قافیه و ردیف نخستین مصرع به گونه­ای است که خواننده گمان نمی­برد شاعر بتواند شعر خود را پیش ببرد و ظرف دو سه بیت، شعر تنزل می­کند و با ابیاتی سست و نامربوط مواجه می­شویم. برای نمونه به این غزل معروف شهریار تبریزی توجه کنید:

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

در دو سه بیت نخست، شاعر با توفیقی چشمگیر، پروژه­ی شعری خود را پیش می­برد اما از میانه­ی غزل، با ابیاتی سست مواجه می­شویم که هیچ نسبتی با آغاز غزل ندارند و سبب، قافیه­ است که شعر را در میانه­ی کار به زیر کشیده است. این مضیق، مضیق طولی است که شاعر را در طول شعر به زانو در می­آورد. شاعران عصر صفوی و بویژه شاعران وقوعی برای مواجهه با این مضیق، چاره را در کوتاه گرفتن طول شعر دیده­اند و به همین سبب است که غزل پنج بیتی در شعر صفوی و بویژه در غزل وقوعی، رایج شده است. اما یک مضیق عرضی هم داریم که شاعر در پی به شعر کشیدن مضمون یا موضوعی است که مخاطب در مواجهه با آغاز بیت، گمان نمی­برد که شاعر بتواند این بیت را به قافیه­ای مناسب برساند و ختم به خیر کند.این مضیق، عرضی است و بیشتر گریبانگیر شاعران سبک هندی است. شاعران سبک هندی برای مواجهه با مضیق عرضی، اغلب ناچار به دستکاری وسیع در ترتیب ارکان زبان می­شوند و با هدف به شعر کشیدن مضمونی که برگزیده­اند، زبان شعر را به انهدام می­کشند و حتی بزرگانی چون صائب تبریزی نیز جابه­جا زبان شعری خود را برای بیرون آمدن از مضیق عرضی، به انهدام کامل کشیده­اند.

اما نظیری نیشابوری را استاد بیرون آمدن از مضایق دانسته­اند چه در طول شعر و چه در عرض آن. در طول شعر، گاه با مشاهده­ی موسیقی کناری مصرع نخست(قافیه+ ردیف) گمان می­بریم که میهمان شعری کوتاه خواهیم بود اما نظيری، با استادی کامل، پروژه­ی خود را تا ده ها بیت، ادامه می­دهد. در مضیق عرضی نیز به ندرت می­توان بیتی را در دیوان نظری یافت که مضمون و درون­مایه­ی بیت، فاقد تناسب با صورت و زبان و بیان باشد و بی­آنکه نظیری ناچار به دستکاری وسیع در ارکان زبان شود، مضمون مدنظر خود را با توفیق کامل به قافیه و ردیف پیوند می­زند و در عین حال، سلامت زبان، تناسب بیان، و سیالیت و صمیمیت  ویژه­ی خود را حفظ می­کند.

و سخن آخر اینکه نظیری، شاعری جامع است و این ویژگی در قرون متأخر، کمیاب می­شود. تا پیش از ظهور حافظ شیرازی، با ابرشاعرانی مواجه می­شویم که اغلب، شاعران جامعند، یعنی در همه یا اغلب عرصه­های شعر و حتی در نثر، آثار موفقی از خود به جانهاده­اند، مانند رودکی، سنایی و سعدی. اما ظهور حافظ، ختم روزگار شاعران جامع است. توفیق شگرف و یکطرفه­ی حافظ در عرصه­ی غزل، موجب تمرکز  اغلب شاعران پس از او بر غزلسرایی برای تکرار توفیق حافظ در عرصه­ی سرایش غزل بود. این تمرکز منجر به تکرار  توفیقی شبیه توفیق حافظ نشد و در عوض، ویژگی جامعیت را از شاعران پارسی­گو گرفت. جامی را در شاعران پس از حافظ باید یک استثنا دانست که در همه­ی انواع سخن، توان خود را آزمود اما جامعیت او نیز تنها در حد ایجاد تنوع و تعدد منحصر شد وگرنه جامی در هیچ کدام از عرصه­­هایی که وارد شد، نتوانست به کمال بایسته­ای که شاعران جامعی چون سنایی و سعدی داشتند، واصل شود. پس از آن نیز جامعیت به طور جدی و گریزناپذیری از شعر فارسی  کنار رفت. اما نظیری نیشابوری، کماکان چهره­ی شاعری جامع را از خود بروز داد. نظیری را فیروزه­ی سبز غرل فارسی خوانده­اند اما او در دیگر عرصه­های شاعری نیز توفیقات بلامنازعی داشت. ترجیع­بند معروف او موفق­ترین نمونه­ی ترجیع­بند پس از ترجیع­بند معروف سعدی است:

آوخ که ز دل قرار برگشت

برگشت جهان چو یار برگشت

در دیده­ی خویش عزتش نیست

هر کز در دوست خوار برگشت...

متخصصان غزلسرایی-حتی جناب حافظ شیراز- اغلب قصایدی نیز سروده­اند اما همواره در بررسی قصاید این دسته از شاعران، این نکته هم یادآوری می­شود که این شاعران، غزلسرایند و در قصیده انتظاری از آنان نمی­رود. اما نظیری نیشابوری قصایدش را نیز با همان میزان توفیق غزل­هایش می­سراید، با زبانی صمیمی و سالم و در سرحد شاعرانگی:

ز هنر به خود نگنجم چو به خم میِ مغانی

بدرد لباس بر تن چو بجوشدم معانی

ملکا به فضل و همت، من و تو چرا ننازیم

نه مرا عوض نه قیمت، نه تو را بدل نه ثانی

تو ز من مدیح خواهی، به سخن فرو نمانم

ز تو من نوال خواهم، به کرم فرو نمانی...

همه دُر به بحر ریزم ز عطای خان‌خانان

که محیط، کشتیم را نکشد ز بس گرانی

همه عیش این جهانی ز عنایت تو دیدم

چه شود اگر ببینم ز تو زاد آن جهانی...

بجز این دعا نگویم که جز این ریاست دیگر

که به مقصدت رساند چو به مقصدم رسانی

             ******

نمونه­هایی از شعر نظیری


درس ادیب اگر بود زمزمه­ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را


           *****

مردانه    قماری كن  دستی  به دو عالم زن

برگی كه نهی كم نه نقشی كه زنی كم زن

هر دم    چو فلك  لعبی  از پرده     برون آری

این شعبده یك سو نه وین معركه بر هم زن

گر    مهر نهی   بر دل    از شوق     پیاپی نه

ور    قفل زنی بر لب  از   رطل دمادم      زن

بینایی جان     خواهی  شمشیر به تارك زن

آگاهی  ِ  دل  خواهی  الماس   به مرهم زن

تو    بهر چه   خاموشی  كز  هیچ نیندیشی؟

من   پاس  ِ گهر   دارم، غواص  نه‌ای، دم زن

ایمان ز یقین خیزد، از هرچه   به شك باشی

در   آتش ِ حرمان   بین    یا   بر  محك ِ غم زن

مومن   نتوان گفتن عاشق كه مجاهد نیست

رو  بوسه  چو  سربازان  بر  طرّه‌ی  پرچم زن

شادیّ  و  غم   عاشق  توأم  به   زمین  آیند

تخت   از پی   سور  ما  در حلقه‌ی  ماتم زن

ما  جان به  هوای  تو  دادیم  در این گلشن

بر  هستی  ما  دامن چون باد به شبنم زن

تا   عذر   ِ  گنه   گوید  آن   روی ِ بهشتی را

خالی   دگر  از  عصیان  بر  جبهه‌ی آدم زن

گر  كعبه  هوس   دارد  احرام   رخت   بندد 

چون  خال  زنخدانت گو  غوطه به زمزم زن

جانی است نظیری را  بیمار  ِ لب و چشمت

یا   شربت  ِ  نافع  ده  یا ضربت  ِ محكم   زن

به دلِ شکسته دارم گله بی­نهایت از تو

به کدام امیدواری نکنم شکایت از تو

          ******

هر كه  نوشید  می عشق  تو  نسیانش نیست

و آن كه محو تو شد اندیشه‌ی حرمانش نیست

دل به حسن تو مقیّد شد و جاوید بماند

كه ز فكر تو برون آمدن آسانش  نیست

تا به كی فكر  توان كرد  و  سخن  تازه نوشت

قصه‌ی عشق حدیثی ست كه پایانش نیست

هیچ كس  نامه ی  سربسته ی  ما  فهم  نكرد

نه همین خاتمه‌اش نیست كه عنوانش نیست

از  دلم ره به  دلت عشق نموده‌ست و خوشم

كه به این خانه دری هست كه دربانش نیست

راه  ِ  دیگر  به  سوی  كعبه‌ی  اعرابی  هست

كه    غم  از  سرزنش   خار  مغیلانش   نیست

سایه‌ی  نامه ی   تو  بال  هما    می‌داند

هدهد  ما  كه  سر تاج سلیمانش نیست

مرد  تاجر  كه  ز غربت  به  وطن  می‌آید

تحفه‌ای خوب‌تر از نامه ی اخوانش نیست

بس  كه  از  دقت  فهم  تو  نظیری بگداخت

نكته‌ای نیست كه‌ آمیخته با جانش نیست

           *******

سوی این بادیه هرگز نوزیده­ست نسیم

سینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم

          *******

سبزه­ی عیش ز بوم و بر هجران مطلب

نیشکر حاصل مصر است، ز کنعان مطلب

             ******

سبزه‌ی  عیش  ز بوم  و  بر  هجران مطلب

نی‌شكر حاصل مصر است ز كنعان مطلب

در دیاری كه سجود خم ابرو  رسم است

غیر   ِ محراب كج  و  قبله‌ی ویران مطلب

فرض و سنت به تماشای تو از یادم رفت

پرده   بر   روی  فكن یا ز من ایمان مطلب

بعد از آن كز چه نسیان به درم آوردی

پیش گرگم فكن و قیمتم ارزان مطلب

مهر، كین نیست كه هر جا طلبی یافت شود

آنچه  هرگز    نسپردند به دوران مطلب

لخت دل    قوت كن   و شكرّ احباب  مخواه

دود دل سرمه كن  و كحل صفاهان مطلب

آب حیوان ز كف دُردكشان می‌جوشد

گو خضر دشت مپیمای و بیابان مطلب

همه  از  كاهش احباب به خویش افزایند

قیمت یاری از این خویش‌فروشان مطلب

جلوه از   حوصله بیش است نظیری هش‌دار

كشتی   نوح نشد    ساخته   طوفان مطلب

                      *****


بگذر از عشق، که نه راه و نه گام است این جا

دل به حسرت نه و بس، کار تمام است این جا

                 *****

یادت به خیر باد که در گریه­های گرم

شوقی که از خودم برهانی نهاده­ای

ارزان مکن کرشمه­ی خوبی که در دلم

ذوقی که بیش از آن نتوانی نهاده­ای

          ******

ز فرق تا قدمش هر کجا که می­نگرم

کرشمه دامن دل می­کشد که جا اینجاست

             *****

تو آفریده­ی روحی ز جنس خاک نه­ای

به صدر جای تو شاید، ز آستان برخیز

     ******

فراغ خاطر از سیر و سفر جستم، نشد حاصل

غم غربت فراهم کردم و سوی وطن بردم

                ******

ساقی صلای عام است، کاری به کام گردان

دامان خُم فراخ است، دوری تمام گردان

ما و دل اندرین شهر، چون حسن تو غریبیم

او را عزیز کردی، ما را غلام گردان

بی کیمیای مستی، تبدیل غم محال است

یا می حلال فرما یا غم حرام گردان

بی تو به تلخکامی شب­ها به روز کردیم

با ما به شادمانی یک روز شام گردان

            ******

چه خوش است از دو یکدل سر حرف باز کردن

سخن گذشته گفتن گله­ی دراز کردن

نه چنان گرفته­ای جا به میان جان شیرین

که توان تو را و جان را ز هم امتیاز کردن


جمشید پیشدادی



بزرگترین پادشاه ایران قدیم  و  فرمانروای انسان  و  دیو  و  پری  و  مرغان  و تمام خلایق،که در آخر کار، کافر شد و بر دست ضحاک تازی کشته شد.
نام وی را «جمشید»(مستوفی،80؛فردوسی،12؛حمزۀاصفهانی،31) نوشته اند و این نام، مرکب از دو بخش است:«جم»که نام اصلی وی است(مستوفی،80؛حمزۀاصفهانی،31) و«شید» که به معنی  روشنی‌بخش است و سبب این نامگذاری آن بود که از زیبایی و خوبی چهره،نور از وی سا طع بود (مستوفی،80؛حمزۀاصفهانی،31).
در نسب جمشید،قدری اختلاف هست.برخی وی را پسر طهمورث پیشدادی دانسته‌اند  (فردوسی،12؛مستوفی،80)  و برخی معتقد بودند برادر طهمورث بود (همان) و برخی دیگر وی را پسر فارس بن طهمورث دانسته‌اند(ابن فقیه،195)  و برخی معتقدند که وی  پسر نونجهان(تاریخ سیستان،2) یا فنونکهان بود(حمزۀاصفهانی،32) و نونجهان از نبایر هوشنگ بود و در سلسله نسبش هیچ نامی از طهمورث دیده نمی شود(تاریخ سیستان،2؛حمزۀ اصفهانی،32) و  ظاهراً قائلان به این نسب،از آن گروهند که جمشید و طهمورث را برادر می دانند و نیز واضح است که «نونجهان» و «فنونکهان» دو صورت از یک اسم‌اند.
جمشید،پس از طهمورث بر تخت پادشاهی ایران تکیه زد و  مطابق روایات ایرانی،سهمی عظیم در شکل‌گیری تمدن بشری داشته‌است.وی مردم را به چهار طبقۀ عابدان ،سپاهیان، کشاورزان و پیشه‌وران تقسیم کرد(مستوفی،80؛فردوسی،12،13)و اکثر صنعتها در عهد وی پدید آمد.او بود که آهن را از سنگ استخراج کرد و  زره ساخت  و  رشتن  و  بافتن و دوختن  و شستن  را به مردم آموخت  و علم طب و موسیقی در عهد او پیدا شد  و او گهر را از سنگ بیرون‌کشید و کشتیرانی را به مردم آموخت  و جشن  سده از ابداعات اوست (مستوفی،81؛فردوسی،12-14).
در بزرگی وشکوه جمشید،حکایات بسیار هست.به روایات شاهنامه،وی دارای انگشتری شگفت بود و دیو و مرغ و پری تحت امر او بودند (فردوسی،130) .او دیوان را به کارِ گل گماشته  بود و دیوان، شهرها  و  بناهای عظیم برایش ساختند و  او تختی شگفت داشت سراپایش گوهر‌آگین و هر گاه می‌خواست به آسمان برود،بر آن می‌نشست و  دیوان به هوا می‌بردنش و او چون خورشید در میانۀ آسمان می‌درخشید(همان،13).ظاهراً خصوصیاتی از این دست است که شخصیت جمشید را با سلیمان در  آمیخته است(ر.ک:«سلیمان») و جمشید همۀ اینها را از فرّۀ ایزدی داشت که ودیعۀ الهی در  وجود پادشاهان ایرانی بود،اما سرانجام به شکوه و بزرگی خود ، غرّه شد و موبدان را جمع کرد و پیش ایشان خود را خدا خواند؛پس،فرّۀ ایزدی از او برگشت و ایران پر از غوغا شد(فردوسی،13-16) و جمشید،تمثالها از خود ساخته‌بود و به اطراف جهان فرستاده‌بود تا مردم او را بپرستند و آیین بت‌پرستی از اینجا در جهان پیدا شد (مستوفی81؛ ترجمۀ تفسیر طبری،37-35). پس خدا او را بی‌فرّه گذاشت و ضحاک  تازی  را بر او شوراند  و ایرانیان بر ضحاک،گرد آمدند و در این هنگام،هفتصد سال(مستوفی،81؛فردوسی،17)  و به قولی هشتصد سال از سلطنت جمشید گذشته‌بود(ترجمۀتفسیر طبری،36).جمشید از پیش ضحاک گریخت  و به سیستان رفت  و دختر پادشاه  سیستان را به زنی گرفت و پسری به وجود آمد به نام «تور» که چند نسل بعد،رستم  از او به وجود آمد (تاریخ سیستان،2) و جمشید همچنان از ضحاک،متواری بود تا آنکه صد سال بعد،او را در حدود چین گرفتند و پیش ضحاک آوردند و ضحاک، ارّه بر سرش نهاد و دو نیمش کرد(فردوسی،17).
به روایت شاهنامه در زمین،هیچ کس بیشتر و با شکوهتر از جمشید، پادشاهی نکرد،اما چون ناپاک‌دین شد،چنین بر سرش رفت(همان). از جمشید،غیر از پسری که در سیستان از او به وجود آمد و خاندان گرشاسب از اویند،دو دختر نیز باقی ماند به نامهای «شهرناز» و «ارنوار» که ضحاک،آنان را جادو کرد و به زنی گرفت و تمام  شاهان ایران وتوران و  روم  از نسل فریدون  و این دو خواهر بودند(همان،32) و  فریدون نیز خود از نسل جمشید بود (همان،20).

                                                       کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش.
-تاریخ سیستان،تصحیح ملک‌الشعرای بهار،انتشارات کتابخانۀ زوّار،تهران.
- حمزۀ اصفهانی،ابن حسن،سنی‌ملوک‌الارض و الانبیاء،ترجمۀ جعفر شعار،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،1346ش.
- فردوسی،حکیم ابوالقاسم،شاهنامه،بر اساس چاپ مسکو،نشر قطره،چاپ اول، تهران، 1374ش.
- مستوفی،حمدالله،تاریخ گزیده،انتشارات امیر کبیر،چاپ دوم،1362ش.

کوه قاف


نام کوهی است با اوصافی غریب که نماد دوری بوده است.
کوه قاف،به روایتی در ابتدای بحر چین است(ابن فقیه،16) وبه روایتی دیگر چون سلسله کوهی گرداگرد جهان را گرفته و این جهان در برابر آن،چونان انگشتی است در انگشتری.جنسش از زمرّد سبز است و با آسمان اول پیوسته و از آن سویش خلایق بسیار هستند که جز خدا عدد آنان را نمی‌داند و هر که خواهد به این کوه برسد،از شرق وغرب باید بگذرد چهار ماه در ظلمت باید برود تا برسد (ترجمۀ تفسیر طبری،158).پیغمبر اسلام(ص) در شب معراج به دیدن کوه قاف رفت و چنانکه حضرتش وصف می‌کند،قاف کوهی است از زمرّد سبز و این کبودی آسمان از روشنایی آن است ودر این کوه هیچ آدمی نیست.بر کنار کوه قاف،دوشارستان است:یکی جابلقا و دیگر،جابلسا که هر دو به کوه پیوسته‌اند و در آنجا خلایق بی‌شمارند و از خلقت آدمی بی‌خبرند و از آفتاب بی‌خبرند و روشنایی ایشان از کوه قاف است و همه چون فرشتگان،خدارا طاعت می‌دارند(همان،257) و یأجوج و مأجوج در پشت این کوه در پس سدّ ذوالقرنین مانده‌اند  تا روز رستاخیزکه سد را بشکنند وبیرون آیند(همان،406).
 
                                                                کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش.
- ترجمۀ تفسیر طبری،ویرایش متن از جعفر مدرس صادقی،نشر مرکز،چاپ اول، تهران، 1372ش.

علوم غريبه-بخش سوم: معرفی چند شاخۀ دیگر از علوم غریبه


كيميا:از شناخت گياهان وجمادات و معدنيات و فلزات و خواص انها بهم ميرسد كه خداي تعالي چنان قرار داده كه اگر قطره بر فلزي چكد انرا به فلز ديگر تبديل ميكند


ليميا:و ان علم طلسمات است كه از كنوز اسرار به قلم ايد و با ان دانسته ميشود كيفيات تمزيج قواي فاعله عاليه به منفعلهء سافله تا از انجا حاصلي غريب بدست بيايد ودر اين باب كتاب زياد استواز اين قبيل ميتوان به كتب طلسم اسكندرونقش سليماني وافاق و . . .. اشاره نمود


هيميا:ان علم تسخيرات باشد كه از معرفت به احوال سيارات سبعه از حيث تصرف انها كه فواعل علوي اند در قوابل سفلي اثر دارند وموضوع ان دعوات وخواتيم وبخورات انها و تسخير روحانيات وعزائم جنيان و معرفت اقداح و منازل و افسونها واحراز است


سيميا:و اساس ان خيالات باشد كه مخيله فعاليت دارد وجز احداث مثالات خياليه حاصلي نياورد و وجود خارجي ندارد بلكه كليات وجود ذهني است ودر اسلام حرام است وجايگاهي ندارد


ريميا:و ان علم شعبده است كه قواي جوهر ارضيه را با مزج به يكديگر حاصل و اشكال تازه ميدهد وكتاب بحرالعيون مشتهر به ابن حلاج مشتمل بر علم سيميا و ريميا است وحل المشكلات حاوي ليمياو سرالمكتوم شامل هيميا ميباشدو كتاب اسرار قاسمي نيز خلاصه اي از اين پنج علم را دارد  

شیراز

                                                                                            

                                                                                                                 این مقاله، پاره‌ای از رسالۀ کارشناسی ارشد من است با عنوان
                                                                                                                 "فرهنگ اَعلام دیوان حافظ"، دفاع شده در مهرماه  1377

به کسر اول،شهری عظیم و مشهور که قصبۀ بلاد فارس است (یاقوت، 3/ ذیل «شیرار») و در اقلیم سوم(همان؛ابن فقیه،6) در سینۀ پرنده صورت ارض است(همان،3)؛طولش، 78درجه و نیم  و عرضش،17 درجه و نیم است و در این اختلاف است(یاقوت،3/ذیل «شیراز»).
نام شیراز،برگرفته از نام « شیراز بن طهمورث »(همان) یا« شیراز بن فارس بن طهمورث» است(ابنفقیه،195). گویند فارس که اهل فا رس همه  بدو منسوبند.وی ده پسر داشت: جم،شیراز، اصطخر،فسا،جَنّابا، دارابجرد و ... و فارس که پدر ایشان بود؛هر یک را بر جایی امیر کردهبود  و آن نواحی به نام امیرشان خوانده میشد  و شیراز نیز بر شهر شیراز و نواحی آن امیر بود(همان،196).نیز نحویان گفته اند که اصل شیراز،«شرّاز» و جمع آن «شراریز» است و بعدها، یایی بر آن افزوده شده –شبیه دینار و دیوان و دیباج  و قیراط که در اصل،دنّار و دوّان  و دّبّاج و قرّاط بوده است.همچنین گفتهاند که شیراز را از آن جهت « شیراز»میخوانند که شبیه شکم شیر است؛چیزی از آن به خارج نمیتوان برد،اما از همه جهات،همه چیز به آن میآورند (یاقوت،3/ ذیل« شیراز»).
شیراز، شهری از هر جهت آباد و زیبا بودهاست؛زمین و هوا و آب و مردمش را بسیار ستودهاند.یاقوت مینویسد که شیراز آبی خوش دارد و هوایی صحیح و در وسط آن قناتهای بسیار جاری است و به نزدیکش کوههای بسیار زیاد است و خیرات آن کثیر است و جمعی از تابعان نبی(ص) در آن مدفونند(همان) و ابنبطوطه درباره اش می نویسد:«شیراز شهری است قدیمی و وسیع و مشهور و آباد؛دارای باغهای عالی و چشمهسارهای پر آب و بازارهای بدیع  و خیابانهای خوب.در این شهر، نظم و ترتیب عجیبی حکم فرماست... مردم شیراز خوشگل هستند و لباس تمیز میپوشند.در مشرقزمین،هیچ شهری از لحاظ زیبایی بازارها و باغها  و آبها و خوشگلی مردم به پای دمشق نمی رسد مگر شیراز... مردم شیراز وخصوصاً زنان آن شهر به زیور صلاح و سداد و دین وعفاف آراستهاند»(ابنبطوطه،1/216،217).با این وجود،برخی نیز شیراز را به فسق و فجور و کژیهای سنتشده در آن نکوهش میکنند،از جمله یاقوتِ حَمَوی آن را به افشای فساد،قلت احترام به اهل علم  و  ادب،کثرت خانههای فسق و فساد و تنگی درها ذم میکند(یاقوت،3/ذیل«شیراز»).
شیراز درعهد آل بویه،تخت گاه آل بویۀ فارس و کرمان بود.الملک بن کالیجار، سلطان الدولهبن بویه در سال 436هجری گرد آن سور کشید  و به استحکامش پرداخت  ودر 440 هجری از این کار فراغت یافت(همان).در عهد اتابکان سلغری نیز این شهر تختگاه این خاندان بود  و در عهد ایلخانان نیز کرسی ولایت جنوب ایران بود تا اینکه دور به سلاطین اینجو و بلالخص سلاطین آلمظفر رسید و شیراز به منتهای آبادانی و شکوفایی خود رسید،به گونه‌ای که حتی قرنها بعد در عهد زندیه نیز که شیراز،تختگاه بود،چنان آباد نشد. 
شیراز را«ملکسلیمان»(عبدالرزاقسمرقندی،1/356) و «مملکت سلیمان»(معینالدین شیرازی، 173) خواندهاند و این عنوان در شعر حافظ شیرازی  نیز به کار رفته است.تختگاه پادشاهان کهن ایران،شیراز ودیگر شهرهای فارس بوده،از قبیل تختگاه نوذر(فردوسی،108،109)،زو(همان،117) ، کیقباد(همان، 128)،کیکاوس و کیخسرو(همان،106) و بسیاری دیگر از پادشاهان پیشدادی و کیانی.چون جمشید،از بزرگی وشهرتی که داشت،چونان عَلَم و نماد شاهان ایرانی شده ،فارس و خاصه شیراز که تختگاه پادشاهان ایران باستان بوده،«مُلک جمشید» خوانده شده و اطلاق «تخت جمشید»بر خرابههای قصور هخامنشی در حوالی شیراز نیز  از همین جاست و باز باید توجه کرد که شخصیت سلیمان و جمشید از بسیاری از جهات،چون داشتن انگشتری و فرمان راندن بر دیو  و پری  و... مشتبه وبلکه متحد شده  و نتیجۀ این اتحاد،تبدیل «ملک جمشید» به «ملک سلیمان» بوده است.
کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش. 
- فردوسی،حکیم ابوالقاسم،شاهنامه،بر اساس چاپ مسکو،نشر قطره،چاپ اول، تهران، 1374ش.
- یاقوت حموی،معجم‌البلدان،مکتبه صادر،بیروت،1376ق./1957م.

هاروت و ماروت


هاروت و ماروت دو فرشته بودند و چون بنی‌آدم در زمین بنای فساد وگناه نهادند،خدای را گفتند که ما را مملکت دنیا ده تا در آن داد کنیم و هیچ گناه نکنیم،حال آنکه این بنی‌آدم در زمین گناه می‌کنند.خداوند فرمود که من بنی‌آدم را شهوتی داده‌ام که شما نمی‌توانید خود را از آن نگاه دارید؛هاروت و ماروت گفتند که نگاه می‌داریم وعاصی نمی‌شویم  و اگر شدیم،ما را به هرعقوبت که صلاح می‌بینی گرفتار کن .پس خدا شهوت در تن هاروت ماروت مرکّب کرد وایشان را مملکت زمین داد.هاروت و ماروت در زمین،زنی به غایت زیبا دیدند و شهوتشان جنبید،اما زن، سر فرود نیاورد و شرط کرد آن دو باید یا شراب بخورند یا کلام خدا را بسوزانند یا طفلی را بکشند و هاروت و ماروت دو شرط آخر را دشوارتر دیدند،پس شراب نوشیدند وچون مست شدند،کلام خدا را سوزاندند و در مستی،طفل را کشتند. باز زن سر فرود نیاورد و از آن دو خواست اسم اعظم را بدو بیاموزند و چون آموختند،زن به مدد اسم اعظم به آسمان رفت و از چنگ هاروت وماروت به در رفت.پس خداوند آن دو را فرمود که هنگام عقوبت است و ایشان را در گزیدن عذاب دنیا و عذاب اُخری مخیر کرد وآن دو،عذاب  دنیا را گزیدند،چرا که عذاب اخری جاوید است.خداوند در چاهی در زمین بابل،آن دو را نگونسار کرد و از عطش،زبانشان در آمده و تا آب نیز یک سر خنجر بیشتر نیست،اما در آن نمی‌رسند وتا قیامت در این حالتند و هر که راه آن چاه را بداند،بر سر آن می رود و از ایشان جادو می آموزد(ترجمه تفسیر طبری،152 ).


                                           کتابنامه- ترجمۀ تفسیر طبری،ویرایش متن از جعفر مدرس صادقی،نشر مرکز،چاپ اول، تهران، 1372ش.

علوم غريبه- بخش دوم: یی‌چینگ


یی‌چینگ،شاخه‌ای از علوم غريبه(=علوم خفیّه) است که بر اساس وضع ترکیبی خطوط و نقاط که بر حسب تصادف پدید آمده‌اند،حقایق و احوال پنهان را استخراج می‌کند.

بشر از اعصار کهن به پیوستگی اجزای جهان باور داشته و هستی را یک کل متشکّل‌الاجزا می‌دانسته،به گونه‌ای که هر جزئی از هستی بر همۀ اجزای هستی تأثیر دارد.بر این اساس،هر پدیده‌ای،معلول تخطّی ناپذیر پدیده‌های گذشته‌است و به سهم خود،آینده را به طرزی تخطّی ناپذیرشکل می‌دهد. پس با پایه قرار دادن هر پدیده و تأمل در آن،می‌توان احوال همۀ هستی را استخراج کرد.بسته به اینکه چه پدیده‌ای را پایه قرار دهیم،به علوم متفاوتی می‌رسیم؛علم جَفر،اعدادِ حاصل از نام افراد و اشیا را پایه قرار می‌دهد؛طالع‌بینی،سال و ماه و روز و ساعت زادن انسان‌ها را؛و علم رمل،شانزده شکل مرکب از نقاط و خطوط را اساس می‌گیرد و این اشکال خود از ریختن تصادفی شن یا نقطه یا طاس پدید می‌آید.یی‌چینگ نیز شصت و چهار شکل پدید آمده از پرتاب سکه را پایۀ استخراج قرار می‌دهد.شانزده شکلی که اساس علم رمل است،شباهت نزدیکی به شصت و چهار شکل علم یی‌چینگ دارد و می‌توان یی‌چینگ را رملِ چینیان انگاشت.

در ذیل،بخشی از کتاب یی‌چینگ به روش ساده* در معرفی علم یی‌چینگ نقل می‌شود:

 «مقدمۀ نویسنده

همه چیز جریان دارد و هیچ چیز همان طور باقی نمی ماند.

هراکلیتوس(HERACLITUS)فیلسوف یونانی

با وسایل ساده و آسان قوانین تمام جهان را به چنگ می آوریم.

کنفسیوس(551-479 قبل از میلاد مسیح)

 

تاچوان(TA CHUAN) یا بزرگترین رساله دربارۀ یی‌چینگ

کلمۀ «یی» (ee-i تلفظ می‌شود)به چینی یعنی تغییر،تغییر یکی از مبانی اصولی جهان است چیزی که به آن می توانید تکیه کنید.کلمه چینگ (CHING) به معنی کتاب است.یی‌چینگ یعنی کتاب تغییرات(کتاب تقدیرات) و از جمله کتاب‌های معدودی است که از شروع تاریخ چین تاکنون وجود داشته‌است.گفته می‌شود که قدیمی ترین روش پیشگویی جهان است .چیزی بین پانصد تا هزار سال قبل از تولد بودا ،مسیح، محمد(ص)،تاکنون مورد استفاده قرار گرفته‌است.

زندگی در حال تغیر از شرایطی به شرایطی دیگر است و هیچ چیز همان طور باقی نمی ماند،هیچ چیز هرگز ایستا،مانده و کهنه نیست،تغییر می‌کند. وقتی عاشق چیزهای دنیوی می‌شویم مایل هستیم که این احساس برای همیشه باقی بماند ولی هرگز این طور نیست و به شکل دیگری در می‌آید.وقتی مریض هستیم و رنج می‌بریم به تغییر و بهبود خویش امیدواریم .غالباً از تغیر و دگر گونی بیمناک هستیم به خاطر اینکه نا شناخته‌است.بسیاری اوقات مایلیم بدانیم چه باید کرد .

در این کتاب 64 نوع تغییرات از ناپختگی جوانی،آرمانها تا فراوانی پیدا می‌کنیم که کلیۀ تغییرات زندگی را در بر می‌گیرد.به قول کنفسیوس(CONFUCIUS) نویسندۀ(TA CHUAN)، بزرگترین رساله دربارۀ یی‌چینگ :

«تغیرات ،چه کاری انجام می دهد ؟ تغیرات چیزها را آشکار می سازد،امور را کامل می‌سازد و کلیۀ طرق را در زمین شامل می‌شود –این است نه چیز دیگر .به این دلیل ،پیران دانا ،آنها را برای درک خواسته‌های خویش در روی زمین و در تشخیص کلیۀ زمینه‌های فعالیت به کار می‌گیرند و به تردیدهای روی زمین خاتمه می‌بخشند.»

طی هزاران سال مردم دانا یی‌چینگ را برای درک ماهیت نفوذ و تأثیرات در هر موقعیت به کار می‌گیرند و بدون شک و نگرانی به اصلاح اعمال خود می‌پردازند.خوشبختانه برای استفاده از یی‌چینگ،لزومی ندارد دانشمند و یا دانا باشید. ما همه تواناییهای اولیه را دارا هستیم حتی اگر طرز استفاده از یی‌چینگ را نیاموخته باشیم.جریان استفاده از یی‌چینگ می‌تواند بازگشای درهای درونی این توانایی‌ها باشد و اجازه دهد با بینش عمیق‌تر و تازه‌تری پیرامون سؤالات اجتناب‌پذیری زندگی به تعمق بپردازیم.

چینی ها بر این باور بودند که مشورت با یی‌چینگ،برقراری ارتباط با نیروهای روحی و معنوی جهان است. در غرب آنچه را که قابل اثبات باشد قبول دارند و قوانین علت و معلول اغلب چیزها را با موفقیت توجیه می‌کند. باران می‌بارد و درختان خیس می‌شوند.فراموش کردیم بنزین گیری کنیم و ناگزیریم تا رسیدن بنزین صبر کنیم.در عین حال خیلی چیزها اتفاق می‌افتد که توضیحی برای آن نداریم.به یکی از دوستان فکر می‌کنیم ناگهان تلفن می‌کند.به پول خرید بلیط اتوبوس نیاز دارید،درست همان مبلغ را در خیابان پیدا می‌کنید.

یی‌چینگ بر مبنای آنچه که ما همزمانی می‌نامیم کار می‌کند،تصادفات غیر قابل توضیح زندگی،کارل یونگ(carl juns) فیلسوف و روان‌شناس بزرگ قرن بیستم می‌گوید:وقایع و حوادثی که در فضا و زمان روی می‌دهد اتفاقی نیست،حکمتی پشت آن قرار دارد.درک این حکمت به سطح دانش و آگاهی مشاهده کننده بستگی دارد.استفاده از یی‌چینگ به منظور انطباق عمل با زمان حاضر است.کلیۀ شرایط ممکن در زندگی،در 64 شش‌خطی یی‌چینگ مطرح شده‌است.در عمل تفأل با سکه‌ها،ما خود را برای پذیرش شرایط ممکن آماده ساخته‌ایم.سؤال خود را مطرح می‌کنیم و خرد و حکمت آسمانی از طریق سکه‌ها پاسخ می‌دهد.این هدیۀ یی‌پینگ است.با طرح و تفسیر،مفاهیم رویدادها را آشکار می‌سازد.

ما همه در این جهان با هم هستیم و همه تسلیم قوانین طبیعت .سهیم بودن در فضا و زمان،یعنی همه همزمان پیش می‌رویم و همه با هم در اقیانوس حیات آکاهی وجود داریم.

فرض کنید که یک گروه عظیم موسیقی در آسمان می‌نوازد.به موسیقی فضا گوش فرا دهید و با آن به حرکت درآیید، به اطراف خود نگاه کنید و مثل اینکه همه در یک هستی تجلی می‌کنند.

سلولهای وجود ما با موسیقی مرتعش است.حرکات ما بهطور طبیعی با ریتم،هماهنگ و موزون است بدون اینکه باخبر باشیم،همه مثل یک موجود واحد حرکت می‌کنیم.همه چیز زنده است و در حرکت این همزمانی است.

یونگ می‌گوید:"اگر کبریت‌های جعبۀ کبریت به کف زمین ریخته شوند،شکل و طرح اختصاصی همان لحظه را به وجود می‌آورند".شانس انداختن سکه‌هایی که در تفأل از آن استفاده می‌کنند،اتفاقی و بی‌معنی نیستند.آنها معرف ماهیت آن لحظه از زمان هستند».

علم غریبه- بخش نخست: رمل


مقدمه:تعریف علوم غریبهدانش بشری بر اساس یک بخش‌بندی عام و کلی به دو شعبۀ علوم غریبه(=علوم خفیه) و علوم طبیعی(=علوم متعارف) تقسیم می‌شده‌است.علوم طبیعی، علومی‌اند که با ساز و کارهایی متعارف،از مقدمات معلوم به نتایج مطلوب می‌رسند،مانند فیزیک، ریاضی، جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی و دیگر علوم متعارف. این علوم را همچنین بدین دلیل علوم طبیعی و متعارف می‌نامیدند که بشر در زندگانی جاری و طبیعی خود با این علوم سر و کار دارد. اما برخی علوم نیز بودند که با بهره‌گیری از سازوکارها و قواعد و فرمول‌های رازآمیز و نامتعارف که اسرارشان نزد صاحبان این علوم مخفی بود، از مقدمات معلوم به نتایج مطلوب می‌رسیدند.این دسته از علوم را علوم غریبه یا خفیه می‌نامیدند. سبب غریب و خفی بودن این علوم، مقدمات و مواد اطلاعاتی آنها نبوده، بلکه فرمول‌ها و ساز و کار استخراج نتایج بوده که نامتعارف و غریب و خفیه بودند. مانند علم رمل که مقدمات اطلاعاتیش، پدیده‌ای است که کاملاً عادی و قابل دسترس برای همگان و آن، گرداندن تعدادی ریگ در دست و ریختن آنها به وضعی اتفاقی است.اما فرمول‌های استخراج نتیجه از این مقدمات اطلاعاتی، رازآمیز و غریب‌‌اند؛ یا علم جَفر و علم‌الاعداد که مقدماتشان، پدیده‌هایی شناخته شده از قبیل حروف و اعداد است، اما روش‌های استخراج نتایج، این علوم را در زمرۀ علوم غریبه قرار می‌داده‌است.
یک فرق عمده میان علوم غریبه و علوم متعارف، این است که در علوم متعارف، شرایط کار عبارت است از اول، دسترسی به مقدمات معلوم و دوم، تبحر در به کارگیری قواعد استنتاج و استخراج نتیجه.برای نمونه در ریاضیات، آنچه شرط است، آگاهی به وجود پدیده‌ای است به نام عدد به عنوان مقدمات اطلاعاتی، و آگاهی و تبحر در به کارگیری فرمول‌ها و قواعد ریاضی. اما در علوم خفیه،علاوه بر این دو شرط، شرطی دیگر نیز الزامی بوده و آن شرط، صفتی است در شخص که  از آن با عناوینی چون کمالات روحانی، فضایل اخلاقی، اعتقادات قلبی، قوای روحی و به قول امروزیان تمرکز ذهنی می‌توان یاد کرد. پایبندان و مدافعان علوم غریبه، نتیجه‌گیری‌ها و استخراجات احیاناً نادرست در چارچوب این علوم را درست از همین منظر توجیه می‌کنند؛ شخص،دارای کمالات روحی کافی و اعتقادات قلبی و مذهبی کامل نبوده که نتوانسته به نتایج درست، دست یابد، و اگر شخصِ فاعل این علوم، فرضاً مسلمان باشد، حتی وجود یک نخ غصبی در لباس یا طاهر نبودن هم می‌تواند موجب اشتباه در استخراجات و استنتاجات شود. اگر شخص، متدین به دینی دیگر چون یهود و مسیحیت باشد، به ناچار شرایطی دیگر که برخاسته از الزامات همان دین است، به شروط لازم افزوده می‌شود و به همین طریق، معتقدان به فِرَق و مکاتب باطنی چون عرفا و متصوفه نیز بر همین اساس، شرایط لازم دیگری را برای فعالیت بی‌خطا در علوم غریبه تعریف می‌کنند.
پس نتیجه‌گیری در علوم متعارف، نتیجه‌گیری مستقل از ذهن عالِم و دارای بار عینیت است مگر در آن حد که نظریۀ نسبیت و نظریۀ عدم قطعیت یا برخی مکاتب فلسفی مانند مکتب فلسفی کانت، ذهن عالِم و تغییر ناظر و زاویۀ دید را در نتیجه‌گیری، دارای تأثیر می‌دانند. اما در علوم غریبه، فعالیت علمی و فرایند استخراج نتیجه، به طرزی ویژه قائم بر ذهن عالم است بدین ترتیب که اولاً نتیجه‌ای که برای یک مقدمه، مقدّر شده‌است، کاملاً قطعی و یکتا ست – درست به خلاف آنچه در علوم متعارف و در چارچوب نظریۀ نسبیت و عدم قطعیت از آن بحث می‌شود- و ثانیاً دستیابی به این نتیجۀ قطعی و یکتا، کاملاً نسبی و متکی به میزان آمادگی یا ناآمادگی روحانی شخص جستجوگر است- باز درست به خلاف  علوم متعارف که بر اساس آنها، نتیجه‌ای یکتا و قطعی در بیرون از ذهن، در انتظار شخص نیست و آنچه به دست می‌آید، تصویری از عینیت است متناسب با ذهنیت عالم و زاویۀ دید و نقطۀ نظر ناظر، بدون دخالت عواملی چون استعداد قلبی و قوای روحانی.
به بیان دیگر، از منظر علوم متعارف، علم، همآمیزی عینیت و قالبهای ذهنی بشر است و ماده‌ای است که در ظرف‌ها و قالب‌های موجود در دستگاه شناسایی بشر ریخته می‌شود و شکل می‌گیرد، پس علم، نسبی است و به نقطۀ نظر و ویژگی‌های فاعلِ شناسا بستگی دارد و اگر نقطۀ نظر یکسان باشد، آن گاه است که نتیجه نیز یکسان خواهد بود، اما در علوم غریبه، علم ، موجودی مستقل در بیرون ذهن بشر است که یا بشر آمادگی روحانی اکتساب آن را دارد و بدان می‌رسد، یا هنوز بدین مرتبۀ روحانی نرسیده‌است و بدان دست نمی‌یابد. پس علم،بیش از آنکه ناشی از فعالیت فاعل شناسا باشد و در پی جست‌وجوهای او به دست‌آید، فیضی الهی است که خود در پی یک پذیرندۀ شایسته است. به همین سبب است که تفکر در فلسفه و علوم طبیعه،یک فعالیت است و متفکر و عالم را اصطلاحاً فاعلِ شناسا می‌نامند، اما در علوم غریبه درست مانند عرفان و فلسفه‌های الهی و افلاطونی و نوافلاطونی و اشراقی، تفکر، فیض الهی و نازل شده از عالم بالا و ماوراست و عالم، فاعل نیست بلکه منفعل و پذیرندۀ این فیض است و اگر هم فعالیتی هست، در مرحله‌ای پیشین و در جهت تهذیب نفس و آینه ساختن ذهن است تا شخص بتواند در مرحلۀ بعدی که مرحلۀ نزول و حلول علم است، پذیرندۀ این فیض باشد و خداوند نیز این فیض را به هرکه  خود شایسته ببیند، عطا می‌فرماید و اینجاست که بحث علم قال و علم حال و تفاوت‌های آن دو آغاز می‌شود.


رمل چيست؟

رمل یعنی دانۀ شن و علم رمل،شاخه‌ای از علوم غریبه(=علوم خفیّه) است که بر اساس وضع ترکیبی خطوط و نقاط که بر حسب تصادف پدید آمدهاند،حقایق و احوال پنهان را استخراج میکند. معروف است که نخستین بار،دانیال نبی(ع) با ریختن دانههای شن،شانزده شکل تصادفی را که مرکب از خطوط و نقاط بود پدید آورد و احوال پنهان را از تأمل در آنها استخراج نمود،از آن پس این علم،علم رمل نام گرفت و آن شانزده شکل،پایۀ علم رمل شد.
بشر از اعصار کهن به پیوستگی اجزای جهان باور داشته و هستی را یک کل متشکّل‌الاجزا می‌دانسته،به گونه‌ای که هر جزئی از هستی بر همۀ اجزای هستی تأثیر دارد.بر این اساس،هر پدیده‌ای،معلول تخطّی ناپذیر پدیده‌های گذشته‌است و به سهم خود،آینده را به طرزی تخطّی ناپذیرشکل می‌دهد.پس با پایه قرار دادن هر پدیده و تأمل در آن،می‌توان احوال همۀ هستی را استخراج کرد.بسته به اینکه چه پدیده‌ای را پایه قرار دهیم،به علوم متفاوتی می‌رسیم؛علم جَفر،اعدادِ حاصل از نام افراد و اشیا را پایه قرار می‌دهد؛طالع‌بینی،سال و ماه و روز و ساعت زادن انسان‌ها را؛و علم رمل،اشکال مرکب از نقاط و خطوط را اساس می‌گیرد و این اشکال خود از ریختن تصادفی شن یا نقطه یا طاس پدید می‌آید.شانزده شکلی که اساس علم رمل است،شباهت نزدیکی به شکل‌های علم یی‌چینگ دارد و میتوان ییچینگ را رملِ چینیان انگاشت.
در ذیل،بخشی از مقدمۀ کتاب سرخاب رمل* در معرفی علم رمل نقل می‌شود:
"این علم منسوب به دانیال نبی علیه‌السلام است که معجزۀ او محسوب بوده که او مدتی خلق را به حق دعوت می‌نموده و احدی به گفتار او التفاتی ننموده،تخته‌ای را پیدا نموده و ریگی چند روی آن ریخت و خطی بر دور آن ریگ کشید و خلق را بر ضمایر و حقایق آن مطلع نمود،چون مدتی بر آن گذشت،آوازۀ او به مسامع خاص و عام رسید و پادشاه آن شهر که شیرق نام داشت نیز بر احوال او مطلع گردیده،او را به صد اعزاز و اکرام به بارگاه وارد نموده و به طریق امتحان چیزی از او استفسار فرمود.دانیال بر حقیقت حال آنچه صحیح و درست بود،او را خبر داد.پادشاه خرسند شد،درخواست کرد که این علم را بیاموزد.دانیال خواهش او را پذیرفته و علم رمل را به او و جملۀ وزیران او آموخت.چهارده وزیر و پادشاه در این علم به درجۀ کمال رسیدند.روزی دانیال دستور داد که رمل بزنید،پادشاه رمل انداخت،گفت در این شهر پیغمبر باشد.دانیال گفت معلوم کنید در کجاست؟رمل انداخته گفتند در این محله.گفت در کدام خانه؟رمل انداخته گفتند در این خانه.گفت حلّۀ او را معلوم کنید.چون حلّۀ او را نوشتند،همۀ آثار و علائم به دانیال دیدند.گفتند پیغمبر تویی.خلاصه مردم را مطیع خود نمود و در آن زمان خیر و شر را معلوم می‌کردند و وضع این علم بنا به احکام حضرت دانیال،اصل موضع چهار نقطه است بر این وجه (....) به حسب فردیت و زوجیت ترکیب از هر دو در مراتب چارگانه،شانزده‌گانه شکل صورت می‌گیرد،پس اشکال افراد آتش،آب،باد،خاک یا ازدواج یا ترکیب از هر دو به حسب مراتب چارگانه و ترکیب اشکال شانزده‌گانه به حسب نقاط «ابدحی» که دایرۀ خاص دانیال نبی است بدین ترتیب: .ااا. اا.ا اا.. ا.اا ا.ا. ا..ا ا... .ااا .اا. .ا.ا .ا.. ..اا ..ا. ...ا .... اااا  "

                                           کتابنامه

* سرخاب رمل،از ضمایم کتاب نادر الرمل است با مشخصات کتاب‌شناسی ذیل:
-معین رمّال،عبدالله، نادرالرمل،انتشارات مکتبه عربیه،کانسی رود،کویتۀ پاکستان.

اسطوره چیست؟

                               

 این مقاله،بخشی است از مقدمۀ رسالۀ دکتری من با نام 

"اسطورۀ آغاز در ایران  باستان"،دفاع شده در فروردین ماه ۱۳۸۴


واژه‌ي اسطوره و ريشه‌ي آن
اسطوره و جمع آن،اساطير در زبان فارسي واژگاني دخيل از زبان عربي‌اند:«أُلاسطوره ج أَساطير:القصَّه أَو الحكايه و فيها مزيج من مبتدعات الخيال و التقاليد الشعبيه» (المنجد، ذيل«الأُسطورَه»)،اسطوره و جمع آن اساطير،روايتي است آميخته با ساخته‌هاي خيال و سرگذشت‌هاي باستاني.واژه‌ي اسطوره در زبان عربي،خود دخيل از اصل يونانيhistoria است كه واژه‌اي است همخانواده با واژه‌ي انگليسي histori به معني تاريخ.بنابر اين در گوهر اساطير،تاريخ‌نگري و تاريخ‌نگاري را مي‌توان سراغ گرفت و بسياري از اسطوره‌ها را مي‌توان روايتي تغيير يافته از تاريخ دانست.جالب آن است كه واژه‌ي عربي‘تاريخ’ برگرفته از اصل فارسي‘ماهْ‌روز’ است(تهانوي،1/56 ؛ حاجي‌خليفه،ذيل«علم‌التاريخ» ؛…) و بدين جهت بر گذر زمان و كهن‌بودگي دلالت دارد و اساطير نيز كهن‌روايت‌هايي‌اند كه در اغلب موارد،حوادثي ازلي را روايت مي‌كنند و البته نبايد از ياد بردكه اساطير چنان وامي‌نمايند كه اعتبار ابدي نيز دارند.به هر روي،اساطير ناهمزماني با اكنون را در گوهر خود دارند.در زبان عربي نيز واژه‌ي اسطوره-چنانكه واژه‌ي تاريخ-داراي بار كهنْ‌بودگي است،چنانكه در قرآن‌كريم از زبان مشركان مي‌خوانيم:«ما هذا الّا اساطير الاولين»(قرآن،6/25)،اين نيست مگر اسطوره‌هاي گذشتگان. 
    زنده‌ياد مهرداد بهار واژه‌هاي historia و histori  را از ريشه‌ي هندواروپاييvid- و همخانواده با واژه‌ي سنسكريت vidya و واژه‌ي فارسي باستان vaedya   به معني دانش مي‌داند (ر.ک: بهار، پژوهشي در اساطير ايران،343)،بر اين اساس اسطوره‌ها در بنيان خود گزارش شناخت بشر اعصار باستان از هستي درون و پيرامونش بوده‌اند.چنانكه خواهيم گفت پيش از پيدايش علم(science) و روش علمي،بشر با چندين روش ديگر،هستي را تفسير مي‌كرده‌است و روش اسطوره‌اي از مهمترين و كهنترين روشها براي حصول اين مقصود بوده‌است و بلكه روش اسطوره‌اي را بايد كهنترين روش تفسير هستي دانست،زيرا واژه‌ي اسطوره به سبب اشتقاق از ريشه‌ي vid- كاملاً معادل و مساوي دانش بوده‌است و نشان مي‌دهد كه اسطوره و دانش در نزد بشر عهد باستان يكي بوده‌اند.اين را نيز بايد افزود كه هنديان باستان،مجموعه‌ي عظيم اساطير خود را ‘ودا’veda مي‌ناميدند و به‌گمان نگارنده،اين‌واژه مي‌بايد مأخوذ از vid-باشد به معني دانش(همان) و بر اين اساس،بشر باستان  به اسطوره‌ها به‌چشم مجموعه‌هاي حاوي شناخت هستي  مي‌نگريسته‌است.
    واژه‌ي اسطوره همخانواده با واژه‌ي فارسي‘ نويد’ به معني بشارت است و نيز واژه‌هاي عربي وَعد،وَعيد و وَعده را بايد از همين خانواده و به احتمال زياد بايد مأخوذ از واژه‌ي فارسي باستانvaedya دانست.بر اين اساس در بن اساطير،گونه‌اي از آينده‌نگري و ابديت  نهفته‌است و همين بخش از گوهر اساطير است كه اسطوره‌ي فرجام را و بويژه اسطوره‌ي موعودان را پديد مي‌آورد،به همان سان كه كهنْ‌بودگي نهفته در اساطير،مايه‌ي پيدايي اسطوره‌ي آغاز مي‌شود. 
     معادل واژه‌ي اسطوره در زبان انگليسي واژه‌ي myth  است.اين واژه مي‌بايد از ريشه‌ي هندواروپايي mud- به معني انديشيدن باشد.بهار نيز بر همين عقيده‌است و مي‌افزايد كه واژه‌ي myth  همخانواده با واژه‌ي فارسي ‘ مُست’به معني فكر است(بهار،پژوهشي در اساطير ايران،344).از اين جهت نيز اساطير را بايد گزارش شناخت بشر اعصار باستان از هستي دانست.


تعريف اسطوره و ويژگي‌هاي آن
بسياري از ويژگي‌هاي اسطوره در بحث از ريشه‌ي واژگاني اين اسطوره آشكار شد،اما براي جمع‌بندي تعريف و ويژگي‌هاي اسطوره بايد گفت كه اسطوره‌ روايتي است كه داراي خوشه‌اي از ويژگي‌ها باشد و هر چند كه اين ويژگي‌ها برحسب موارد  و مصاديق اساطير، بسيارند و متفاوت، اما برخي را مي‌توان به سان مهمترين ويژگي‌ها دانست و برشمرد:1- دلالت روايت به گذشته يا آينده اي بيرون از دسترس؛ 2- فقدان دقت در ابعاد زمان، مكان، توانايي و … ؛ 3- تمايل به ارائه دادن نمونه‌هاي مطلق، به گونه‌اي كه هرچه اجزاي سازنده‌ي روايت، مطلق‌تر باشند، احساس اساطيري بودن روايت، بيشتر مي‌شود و هرچه از اين اطلاق كاسته شود، احساس اساطيري بودن روايت نيز كاهش مي‌يابد. هر چند ويژگي‌هاي ديگري را نيز مي‌توان بر اين تعداد افزود، اما اين سه‌ويژگي ياد شده‌، اهميت بيشتري دارند و حتي مي‌توان هر سه را پيوسته به هم و خوشه‌اي واحد دانست.براي نمونه مطلق سازي شخصيتهاي بد و خوب،زاده‌ي به هم خوردن  دقت ابعاداست و هرگاه،شخصيتي مطلق شود،خارج از دسترس قرار مي‌گيرد و بودن او به گذشته يا آينده‌اي خارج از دسترس احاله مي‌شود، زيرا در هستي اطرافمان، نه موجودات مطلق، بلكه تنها موجودات جزئي و معين و محدود را مي‌يابيم.
    واژه‌ي اسطوره و جمع آن يعني اساطير هم با استناد به نحوه‌ي كاربرد اين واژه در تداول عامه و نيز تداول اهل فن و هم بر اساس آنچه تا اينجا ريشه‌يابي شد،نه قهرماني منفرد بلكه روايتي است متشكل از قهرمان-يا قهرمانان-به علاوه‌ي شبكه‌اي از حوادث واين روايت بايد داراي ويژگي‌هايي باشد كه از آنها سخن گفتيم.تكيه بر روايت بودن اسطوره تا بدان‌حد است كه برخي اسطوره‌پژوهان،صرف تصويرسازي وتوصيف قهرماناني چون ميترا(مهر) را مشمول عنوان اسطوره نمي‌دانند:…«اما با وجود اين تصويرپردازي،هيچ افسانه واسطوره‌اي درباره‌ي آنان ذكر نشده و تصويرپردازي فقط براي ترسيم خصوصيت اين دو شخصيت به‌كار رفته‌است»(هينلز،119)( اين دوشخصيت،ميترا ايزد پيمان و وَرونَه  ايزد سخن راست اند).با اين‌حال واژه‌ي اسطوره در كاربردهاي غير فني و اغلب ژورناليستي،گاه در معنايي متفاوت با صورت جمع خود،يعني اساطير به‌كار مي‌رود.در چنين كاربردي، اسطوره نه معادل يك روايت،بلكه معادل قهرمانان بسيار بزرگ ونزديك به مطلق و خارج از دسترس به كار مي‌رود و به صورت اسطوره‌ها-و نه به صورت اساطير- جمع بسته مي‌شود.اين كاربرد را در عين مجازي بودنش مي‌توان زاده‌ي ويژگي‌هاي سه‌گانه‌اي دانست كه پيش از اين براي اساطير ذكر كرديم.اما به هر روي، اين كاربرد، مجازي است و ارزش فني ندارد،زيرا اسطوره چنانكه تا بدينجا پديدار شد روايت است،نه شخصيتهايي كه در تلفيق با مجموعه‌اي از حوادث، يك روايت را تشكيل مي‌دهند.


گونه‌هاي اسطوره
اساطير را بر حسب كاركرد و صرف‌نظر از خُردگروه‌هاي ممكن،در پنج گروه مي‌توان جاي داد: اساطير تاريخ نگر،اساطير تفسيرگر،اساطير تصويرگر،اساطير قانونگذار و  اساطير روان‌بستر.در ادامه مختصري-تنها  مختصري- به اين سه گروه مي‌پردازيم.


1- اساطير تاريخ‌نگر: تاريخ از خانواده‌ي علوم است و مانند ساير علوم از روش علمي بهره مي‌برد، يعني داراي دقت و مبتني بر اسناد و شواهد است و هر متني ولو آنكه نام تاريخ بر پيشاني آن باشد،اگر از اين ويژگي‌ها بي‌بهره باشد،به نسبت بي‌بهرگي،از ارزش تاريخي، خالي ‌است.پس تاريخ در مجموع،  ثبت وقايع است به روش علمي.اما بشر،حوادث را به چند روش غيرعلمي نيزثبت مي‌كرده است و هنوز هم ثبت مي‌كند و يكي از اين روشها، روش اسطوره‌اي است، روشي كه سه ويژگيش را پيش از اين برشمرديم، يعني دلالت به گذشته يا آينده‌اي بيرون از دسترس، فقدان دقت و تمايل به مطلق‌سازي.«به مفهومي كل اسطوره بخشي از تاريخ است،زيرا اسطوره ديدگاه‌هاي انسان را درباره‌ي خود او و جهانش و تحول آن دربردارد.اين مطلب به‌ويژه در مورد اساطير ايرانيان صدق مي‌كند،زيرا اسطوره‌هاي آنان درباره‌ي آفرينش و‘بازسازي جهان’ تفسيرهايي است از فرايند تاريخ جهان يا تفكراتي است درباره‌ي اين فرايند» (هينلز،163) .در ريشه‌يابي واژه‌ي اسطوره نيز پيش از اين گفته شد كه گوهر اسطوره و تاريخ يكي‌است و هردو،گونه‌اي از كهن‌بودگي و ناهمزماني حادثه و آگاهي بر حادثه را در بن خود دارند و اين هم‌گوهري تا بدانجاست كه به نظر مي‌رسد ريشه‌ي لغوي تاريخ واسطوره يكي باشد(ر.ک: «واژه‌ي اسطوره و ريشه‌ي آن»).
   تاريخ‌نگري اساطيري هنوز هم برقرار است و هر يك از ما حوادث روزانه را از دريچه‌ي چشم خود مي‌بينيم و در قالب ذهني خود ثبت مي‌كنيم و آن را با آميزه‌اي از بي‌دقتي و تمايل به مطلق‌سازي به سمت اساطيري شدن سوق مي‌دهيم. اين فرآيند متأسفانه در ميان تاريخ‌نگاران نيز هنوز در جريان است، اما روزگاري بوده است كه به سبب عدم حصول مقدمات روش علمي، روش اساطيري، رايجترين روش تاريخ‌نگاري  بوده است و حتي از ساير روشهاي غيرعلمي نيز رواج افزون‌تري داشته است و آن،دورانِ ما قبل ابداع خط بوده است، يعني روزگار ثبت حوادث به شيوه‌ي شفاهي و سينه به سينه. معروف است كه يك خط نوشته، بهتر از هزار كتاب حافظه است، زيرا وقايع در حافظه‌ي بشر از چند جهت آسيب مي‌بينند: نسيانِ طبيعي ذهن بشر كه باعث حذف برخي از حلقه‌هاي زنجيره‌ي وقايع مي‌شود، جابه‌جايي اجزاي حافظه كه باعث آميزش وقايع مي‌شود، افزايش برخي اجزا درهر بار روايت كردن،براي پركردن خلأهايي كه از نسيان يا جابه‌جايي پديد آمده‌اند و سرانجام تابعيتِ ناچار حافظه از تمايلات و آرزوها، و مجموع اين آسيب‌ها به علاوه ي ديگر آسيب‌هاي پيش‌روي حافظه، تاريخ‌نگاري مبتني بر روايات سينه به سينه و شفاهي را سرانجام به تاريخ‌نگاري غيرعلمي و در رأس آنها به تاريخ‌نگاري اساطيري مبدل مي‌سازد. بر اين اساس، وقايع ظرف يك يا چند نسل از جامه‌ي تاريخي به در مي‌آيند و لباس اساطير مي‌پوشند.اما ابداع خط، يكباره باعث حاكميت تاريخ‌نگاري علمي نشد، چرا كه خط به سرعت كاربرد عام نيافت و شايد هنوز هم نيافته باشد و از سوي ديگر عادت يافتن ذهن بشر به روش اساطيري و بلكه عشق و علاقه ي فطري بشر به اساطير، تا همين امروز روش تاريخ‌نگاري اساطيري را سرپا نگه داشته است.پس نبايد شگفت باشدكه براي نمونه هرودوت،كسي كه پدر تاريخ‌نگاري انگاشته مي‌شود،در بسياري از مقاطع تاريخنامه‌اش،به جاي تاريخ‌نگاري به اسطوره‌نگاري پرداخته است و اين قولي مشهور است و اگر اين مبحث،چيزي بيش از پيش‌درآمدِ اسطوره‌ي آغاز در ايرن باستان بود،مواردي انبوه را از اسطوره‌نگاري‌هاي هرودوت گواه مي‌آورديم.  


2- اساطير تفسيرگر: علم(science) با روش مبتني بر مشاهده و آزمون همگاني و تكرارپذير، سعي در حصول نتايج دقيق و آزمون‌پذير دارد(ر.ک:همپل،1،2).اما روش علمي‌،تنها روش تفسير هستي نيست، زمان پيدايش آن بسيار كهن نيست و زمان رواج يافتن اين روش نيز بسيار جديد است و بشر همواره و حتي اكنون از روشهاي ديگري نيز براي تفسير هستي بهره‌ برده است از جمله روش اساطيري، عرفان،فلسفه و ديگر روشها.بارقه‌هاي روش علمي را در مكاتب يونان، ايران،  مصر، بابل و هند در ادوار باستان مي‌توان مشاهده كرد وپژوهندگان اين مكاتب، در عين حاكميت روشهاي غيرعلمي، تلاشهاي تازه‌اي در عرصه‌ي تفسير هستي به روش علمي انجام دادند،اما با زوال روم غربي و آغاز قرون وسطي در سال476م. روش فلسفي-آن هم تنها فلسفه‌ي مابعدالطبيعي-بر اروپا حاكميت يافت و از قرن پنجم هجري،جهان اسلام نيز بر همين راه رفت و تنها از رأس زوال روم شرقي در سال 1453م. و آغاز قرون جديد است كه روش علمي، باز جاني يافت و چنان پيش رفت كه امروزه مهمترين روش تفسير هستي شده است،اما نه روش كاملاً تنها.
    «همان‌طور كه همگان مي‌دانند،افسانه در اصل كوششي است كه براي توجيه پديده‌اي به عمل مي‌آيد»(كارنوي،120).«همان‌گونه كه از يك قوم چادرنشين باستاني مي‌توان انتظار داشت،اسطوره‌هاي هندوايرانيان غالباً بر نبردهايي متمركزند كه در طبيعت ديده مي‌شوند يا طبيعت آنها را منعكس مي‌كند.خشكسالي و باران،رعد وبرق و گرماي خورشيد،همه در نظر ايرانيان قديم بازتابي از برخوردهاي گيهاني بوده‌است»(هينلز،63) و «اسطوره ديدگاه‌هاي انسان را درباره‌ي خود او و جهانش و تحول آن دربردارد.اين مطلب به‌ويژه در مورد اساطير ايرانيان صدق مي‌كند،زيرا اسطوره‌هاي آنان درباره‌ي آفرينش و‘بازسازي جهان’ تفسيرهايي است از فرايند تاريخ جهان يا تفكراتي است درباره‌ي اين فرايند»(همان،163).حتي برخي مكاتب اسطوره‌پژوهي، اسطوره را جمعبندي تحقيقات ستاره‌شناسي بابليان عصر باستان مي‌دانند(ر.ک: بهار، پژوهشي در اساطير ايران،357).باور به‌اينكه تمام نظامهاي اساطيري در سرتاسر جهان،بازنمود پژوهشهاي ستاره‌شناختي‌اند، آن‌هم منحصراً پژوهشهاي بابلي،گرچه اغراق‌آميز و افراطي به نظر مي‌رسد،اما به لحاظ تأكيد بر گوهر شناخت‌ورزانه‌ي اساطير تأمل‌انگيز است.اين گوهر شناخت‌ورزانه را حتي در ريشه‌ي لغوي اسطوره(myth) نيز مي‌توانيم دربيابيم(ر.ک:«واژه‌ي اسطوره و ريشه‌ي آن»)
    روزگاري،پيش از درخشش نخستين بارقه‌هاي روش علمي و پيش‌تر از آن، روزگاري كه هنوز روش فلسفي نيز ابداع نشده بود،بشر به چند روش، هستي را تفسير مي‌كرد كه مهمترين‌آنها روش اساطيري بود،روشي كه فاقد دقت، متمايل به مطلق‌سازي و ارجاع دهنده‌ي حوادث به زمانهاي بيرون از دسترس بود.بشر همواره كنجكاو وپرسنده بوده است.از لحظه‌اي كه او از غارِ نخستينش بيرون آمد و سقف آسمان و ماه و خورشيد و ستارگان و درياها وآبشارها و رعد و برق و رنگين كمان و باران و … را ديد، از خود پرسيدكه اينها چيستند، از كجا آمده‌اند و چه مي‌كنند؟و آنگاه بودكه براي اين پرسش‌ها،پاسخهايي يافت كه عمده‌ي آنها عبارت بودند از اساطير تفسيرگر.به بيان ديگر، اسطوره‌ها در غياب علم، وظيفه ي تفسير هستي را برعهده داشتند.حتي بسياري ازنظريه‌ها كه بر اساس مشاهده و آزمون پديد آمده‌اند،با مشاهدات و آزمونهاي بيشتر و تازه‌تر، چهره عوض مي‌كنند و معلوم مي‌شود كه آنها نيز تفسيرهاي اساطيري بوده‌اند، از قبيل هيأت بطلميوسي كه آسمان را عبارت از نُه‌گوي تو در تو مي‌دانست كه ماه و خورشيد و ستارگان و سيارگان به سان فانوسهايي كه از سقف‌خانه آويخته مي‌شوند،بر سقف اين نه گوي آويخته‌اند.يا نظريه ي ميل طبيعي ارسطو كه پيش از مكانيك نيوتون براي تفسير حركت اشيا مطرح شد و پايه‌ريزي آن بر اساس مشاهدات و آزمون‌ها صورت گرفته بود.پس مي‌توان منتظر بود كه ديگر نظريه‌هاي علمي بويژه نظرياتي كه از هستي، تفسيرهاي كلان ارائه مي‌كنند با مشاهدات و آزمون‌هاي بيشتر و تازه‌تر،رنگ ببازند و ماهيت اساطيريشان آشكار شود.در اين‌باره در مبحث اساطير تصويرگر بويژه در بحث از مجازي بودن دلالت اساطير تصويرگر،بيشتر سخن‌خواهيم‌گفت.
     عهد باستان،دوران كودكي نوع بشراست و مشابه آن را در دوران كودكي تك‌تك افراد بشر مي‌توان بازيافت.كودكان براي تفسير هستي پيرامون خود  دست به اسطوره‌سازي مي‌زنند وحتي اگر بزرگ شدگان نيز بخواهند به پرسش‌هاي آنان پاسخ دهند، ناچار، پاسخهاي اساطيري مي‌دهند.كودك، بسته شدن ناگهاني در را ناشي از دخالت يك روح يا جن يا  پري مي داند و  آسمان را سقفي مي‌داند كه مي‌شود با بستن هزار نردبان به يكديگر به بلنداي آن سقف رسيد.
     بشر همواره پرسشگر بوده است،اما هيچگاه دستگاه شناسايي بشر به سبب محدوديت ذاتيش نتوانسته است پاسخي كامل به چيستي و چرايي هستي بدهد ، بنابراين بشر همواره اسطوره‌ساز بوده است و تا روزگاري كه بشر،موجودي‌پرسشگر بماند ودستگاه شناساييش محدود باشد، موجودي اسطوره ساز مي‌ماند.


3-اساطير تصويرگر:گروهي از اسطوره‌ها سعي در تصويركردن هستي درون و بيرون بشر دارند و از اين جهت،گزارشي از هستي‌اند آنگونه كه بشر مي‌ديده‌است،نه لزوماً آنگونه كه بشر تفسير مي‌كرده‌است.هرچند كه اين دو پديده يعني تفسير بشر از هستي و تصوير هستي در نزد بشر را در عمل نمي‌توان به سادگي از هم تفكيك كرد،زيرا بشر هستي را آنگونه تفسير مي‌كند كه پيشاپيش نگريسته‌است و آنگونه مي‌نگرد كه پيشاپيش تفسير كرده‌است،اما به هر روي،اين دو پديده منطقاً جدا از هم‌اند و مي‌توان از اين انفكاك به‌سان دو رويكرد متفاوت در بررسي و تأويل اساطير بهره برد.براي نمونه اسطوره‌ي فريدون و اَژي‌دَهاكه(و معادل هندي آن،يعني ايندره و وِرِترَه) را از سه ديدگاه جدا از هم مي‌توان بررسي كرد و به سه نتيجه‌ي متفاوت رسيد.از يك جهت اين اسطوره گزارش ديگرگون شده‌ي مقطعي از تاريخ ملت واحده‌ي هندواروپايي‌است كه خاطره‌‌اش در هند به صورت نبردهاي ايندره و تريتَ با ديو وِرِترَه باقي‌مانده است و در ايران به صورت نبرد تريتون(فريدون) و اَژي‌دَهاكَه و در يونان به صورت نبرد هركول و ديوِ گاودزد.اين اسطوره به جهتي ديگر،اسطوره‌اي تفسيرگر است و نيروي محركه‌ي هستي را ناشي از تقابل و تنازع دو نيروي متضاد تفسير مي‌كند،و به جهتي ديگر اسطوره‌اي تصويرگر است و چرخه‌ي بستن و گشودن باران و در هم رفتن ابرهاي باران‌زا و برق زدن و رعد كشيدن را تصوير مي‌كند.        
اسطوره‌هاي تصويرگر بر اساس آنچه تصوير مي‌كنند،بر سه زيرگروه‌اند:تصويرطبيعت،تصوير مفاهيم و تصوير مينو،اما پيش‌از آنكه به اين‌سه گروه بپردازيم،پرسشي‌را كه در هر سه زيرگروه ممكن‌است به ذهن خطوركند،مرور مي‌كنيم و آن‌پرسش اين است‌كه اگر اسطوره‌ها تصويرگرِ  چيزي‌‌اند،چرا دلالتشان دلالت مجازي‌است،براي نمونه چرا زمستان يا ابر درشت‌پيكر يا بيماريِ مردمخوار را به‌صورت ديوي به نام ضحاك تصوير مي‌كنند يا چرا رودها و آبشارها را به صورت ايزدي به‌نام آناهيتا باز مي‌نمايند؟براي اين پرسش اساسي،پاسخهاي بسيار مي‌توان آورد،ازجمله اينكه:بشر از روزگاران‌كهن به معماپردازي علاقه‌ي وافر داشته‌است و هدف او از اسطوره‌سازي، تنها توجيه‌كردن هستي نيست «بلكه مي‌خواهد اين توجيه را در عين‌حال با آب‌ورنگ و لطف و زيبايي همراه سازد.لازم به‌توضيح نيست كه بشر ابتدايي ضمناً ميل دارد با به‌كار بردن استعاره،تخيل همنوعان خود را برانگيزد و هوش و استعداد آنها را با انتقال يك‌رشته حوادث و حقايق از مقوله‌اي به مقوله‌ي ديگر بيازمايد.اين‌تمايل به‌تدريج به‌مشتي تمثيل،ابداعات‌ اخلاقي و معما منجر مي‌شود»(كارنوي،120). معماگونگي اساطير و دلالت مجازيشان بر آنچه تصويرش مي‌كنند،تا بدانجا مهم و بنيادين دانسته‌شده كه برخي اسطوره‌پژوهان از قبيل اُتو شرادر(Otto  Schrader) بيشتر اسطوره‌ها را صورت بسط داده‌شده‌ي چند معماي اوليه مي‌دانند از همان‌گونه معماها كه مثلاً موبدان از زال مي‌پرسند كه آن دو اسب كدامند يكي سپيد و ديگري سياه كه بيهوده از پي هم مي‌دوند و به هم نمي‌رسند و زال پاسخ مي‌دهد كه شب و روزند…(ر.ک: همان،120،121). 
      تكيه بر معماگونگي ذات اسطوره براي توجيه علت مجازي بودن دلالتها در اساطير تصويرگر،هرچند كه پذيرفتني‌است،اما همه‌ي علتها را در خود ندارد.با اندكي تأمل مي‌توانيم بدين درك برسيم كه اگرچه همه‌ي اسطوره‌هاي تصويرگر،رمزواره‌ و داراي دلالتهاي مجازي‌اند اما بيشتر آنها تنها براي بشر امروزين است كه رمزواره اند و اگر از دريچه‌ي ذهن بشر باستان به اين اساطير بنگريم،آنها را تصاويري با دلالتهاي حقيقي مي‌يابيم.بشر اوليه هرگاه سر بلند مي‌كرده و به‌ابر سياهِ‌كوه‌پيكر مي‌‌نگريسته كه در حال غريدن‌است،پشتش از ديدن آن‌سياهي عظيم و از شنيدن آن غرشهاي مهيب مي‌لرزيده و آن‌پيكره‌ي سياه بالارونده را به صورت ديوي مي‌ديده‌است. در اعصار آينده كه به مرور،نگرش بشر به ابر باران‌زا دچار تحول شد،دلالت ديو بر ابر باران‌زا نيز دلالتي مجازي شد.همان‌گونه كه در ابتداي مبحث اساطير تصويرگر گفته‌شد،اسطوره‌هاي تفسيرگر و اسطوره‌هاي تصويرگر را نمي‌توان از هم تفكيك كرد،زيرا بشر هستي را آنگونه تفسير مي‌كند كه نگريسته‌است و آنگونه مي‌نگرد كه تفسير كرده‌است،بدين‌سبب در روزگار باستان، بشر بر اساس تفسير و شناختي كه از جهان داشت،جهان را به‌گونه‌اي‌متناسب با آن تفسير، تصوير كرد،اما با تغيير تفسير و شناخت بشر از هستي،تصوير ديگري از هستي رايج شد كه علم ناميده مي‌شود و تصاوير سابق،اسطوره نام‌گرفتند و دلالتشان بر هستي دلالتي مجازي شد،زيرا آنچه رابطِ تصوير و اصل هستي بود،تفسيري بود كه اكنون نامعتبر شده و حتي گاه از ياد رفته‌ و ارتباط تصوير و هستي را زايل ساخته‌است.دلالت نظريه‌هاي علمي بر هستي نيز با ديگرگون شدن علم با همين سرنوشت مواجه خواهد شد.
     آنچه باعث مي‌شود مجازي بودن دلالتها و رمزوارگي اساطير بزرگنمايي شود و بيشتر به چشم آيد،تلاش انسان براي ارائه‌ي تعابير روزآمد از اساطير است بدين‌منظور كه حقايق مندرج در اساطير مورد انكار قرار نگيرند و حاصل چنين تلاشي،پناه بردن به دلالتهاي مجازي واژه‌هاست.در موافقت با اين نظريه مي‌خوانيم كه:«روشنفكران‌امروزي(زرتشتي) سنّت‌ها را دوباره تفسير و جرح و تعديل مي‌كنند»(هينلز،183). «پذيرفتن برخي از اسطوره‌ها و مناسك اديان سنّتي براي ذهن انتقادي امروزي اگر غير ممكن نباشد،لااقل دشوار است و چون مؤمنان در عين‌حال نمي‌توانند آنها را رد كنند،به‌تمثيل و نمادپردازي توسل مي‌جويند»(همان،183-185).اين رويّه تا بدان‌حد همه‌گير است كه دوشن گيمن(Duchesne  Guillemine) در كتاب نمادها مي‌نويسد: «اينكه همراه با تحول تفكر انتقادي،نمادپردازي نيز گسترش مي‌يابد،گفته‌اي است كه در آن حقيقت بسياري نهفته‌است»(همان،185). 
     نبايد از ياد برد كه اگر بخواهيم  برخي از اجزاي هستي‌راتصوير كنيم،ناگزيريم كه به نمادپردازي و دلالتهاي مجازي متوسل شويم؛تصويركردن مفاهيم و جهان مينو از اين‌قبيل است.دلالت ايزد بهرام بر مفهوم پيروزي و تصوير كردن هرمزد در حالتي كه بر بالش زرين تكيه زده‌است،دست‌كم براي بشر امروزي تنها با دلالتهاي مجازي قابل پذيرش است،اما نبايد از ياد برد كه چه‌بسا اين‌گونه موارد نيز در نگرش بشر باستان،داراي دلالت‌حقيقي بوده‌است،بدان‌گونه كه بشرباستان،پيروزي را حقيقتاً ايزدي مي‌دانسته به نام‌بهرام و با هيأت او،و خداوند را نيز به هيأت مردي مي‌ديده باپيكره‌اي عظيم‌تر و با تجملي بي‌قياس كه حتي بالش او نيز از زر ناب است.چنين نگرشي به خداوند درميان پيروان ساير اديان نيز معتقداني داشته‌ و باوري كاملاً حقيقي انگاشته‌مي‌شده‌است و هنوز هم در دور و اطراف خود،كساني را مي‌يابيم كه خداوند را پادشاهي نشسته‌برتخت مي‌دانند به‌همان سان كه پادشاهان زميني بر تخت مي‌نشينند. 
    همان گونه كه پيش از اين گفته‌شد،اساطير تصويرگر بر سه بخش‌اند:تصوير طبيعت،تصوير مفاهيم و تصوير مينو.در ادامه مختصري به اين‌سه زير گروه مي‌پردازيم.      
3/1-تصوير طبيعت:به‌نظر مي‌رسد كه جهان بيرون،نخستين عرصه‌ي نگريستن و بعدها نگرش و انديشيدن بشر بوده‌باشد و نگرش و انديشيدن درباره‌ي مفاهيم و جهان‌درون و جهان ماورا در روزگاران بعدي در ذهن مردمان جا باز كرده‌است.كنايه‌ها و معماها برساخته از اجزاي طبيعت‌اند و قريب به اتفاق اساطير را نيز مي‌توان چنان تأويل‌كرد كه مدلولشان چيزي در طبيعت شود:«همان‌گونه كه از يك‌قوم چادرنشين باستاني مي‌توان انتظار داشت،اسطوره‌هاي هند و ايرانيان غالباً برنبردهايي متمركزند كه در طبيعت ديده مي‌شوند يا طبيعت آنها را منعكس مي‌كند.خشكسالي و باران،رعد و برق و گرماي خورشيد،همه در نظر ايرانيان‌قديم بازتابي از برخوردهاي گيهاني بوده‌است.با اين‌همه،اين اساطير باستاني را نمي‌توان صرفاً شكلي از پرستش طبيعت توصيف كرد:بعضي از خدايان كاملاً نمودار افكار انتزاعي هستند مانند پيروزي»(هينلز،63).تأويل كردن اسطوره‌ها و قهرمانان اسطوره‌ها آن‌گونه كه بدل به تصويري از طبيعت شوند در اغلب موارد ساده‌ترين‌كاري است كه مي‌توان با اساطير كرد،اسطوره‌ي رَپيثوين كه ايزد تابستان است(خرده‌اوستا،آفرينگان رپيثوين،فقرات1-10)،چيزي نيست جز چرخه‌ي كمون و ظهور گرما در چرخش چهار فصل سال(هينلز،43)،اسطوره‌ي جمشيد و آن‌مقدار از اسطوره‌ي ضحاك كه پيوسته‌ي جمشيد است،تصويري از طلوع و غروب و    چرخش آفتاب است (كارنوي،76)و نيز مي‌توان آن را تصويري از گردش چهار فصل و بسياري چيزهاي ديگر دانست (همان،123).اسطوره‌ي فريدون و ضحاك كه اسطوره‌اي شايع در ميان اقوام هندواروپايي است،مي‌تواند به تصويري از چرخه‌ي بستن و گشودن باران تأويل شود(ر.ک:همان،14-125) و باز مي‌توان آن را روايتي دانست از بروز بيماري و شدت‌گرفتن آن و سرانجام،مداوا شدنش با گياهان دارويي روييده در كوهها(هينلز،60).
3/2-تصوير مفاهيم:بشر اوليه بر اساس تفسيري كه از هستي پيرامون خود داشت،تصويري از طبيعت ترسيم‌كرد و چون تفسير او از هستي دگرگون شد،دلالت آن كهن‌تصوير بر طبيعت،دلالتي مجازي شد.اما در عرصه‌ي تصويركردن مفاهيم،كار كمي پيچيده‌تر و ترديدانگيزتر از اين مقدار است.ترديدي نيست كه اگر بخواهيم از پيروزي يا از آز و از راستي و مفاهيمي از اين‌قبيل،تصويري ارائه كنيم،ناگزير از نمادپردازي خواهيم‌بود،چون هيچ‌يك از مفاهيم جنبه‌ي مرئي ندارند،اما اين احتمالِ ترديدآور را نبايد از ياد ببريم كه چه‌بسا در اين عرصه نيز اگر از دريچه‌ي ذهن بشر اوليه بنگريم،دلالت تصاوير بر مفاهيم را دلالتي حقيقي بيابيم.براي نمونه هرچند كه مي‌توان اَژي‌دَهاك را نماد هوس‌ويرانگر و بهرام را نماد پيروزي و اَكومَن را نماد بدانديشي دانست،اما نبايد اين احتمال قوي را از ياد برد كه چه‌بسا آرياييان نخستين،هوس را حقيقتاً ديوي مي‌دانستند با نام و هيأت اژي‌دهاك و پيروزي را ايزدي مي‌دانستند با نام و پيكر و افزار بهرام(ر.ک:«اساطير تصويرگر»بويژه بحث از نحوه‌ي دلالت اساطير تصويرگر). 
3/3-تصوير جهان مينو:برخي از اسطوره‌ها تصاويري از جهان مينو اند بدان‌سان كه بشر اوليه مي‌انگاشته‌است و البته برخي از اين انگاره‌ها هنوز هم براي بشر معتبر و حاوي حقايق بنيادين به‌شمار مي‌آيند.انجمن ايزدان در جهان مينو يا سراي اَمشاسپندان بر فراز البرز و تصاوير بهشت و دوزخ از اين قبيل‌اند.نيز توصيفاتي كه درباره‌ي ايزدان و ديوان و پريان در دست است،همه تصاوير جهان مينو اند،اما نبايد از ياد برد كه از منظري ديگر مي‌توان اين موارد را تصاويري از مفاهيم يا حتي تصاويري از طبيعت دانست،چنانكه مي‌توان بهمن را انديشه‌ي نيك در خود آدمي دانست نه در جهاني ديگر يا سروش را نيروي اطاعت و ديو آز را نيروي كج‌انديشي در خود انسان فرض‌كرد و ايزد آناهيتا را مي‌توان معادل تمام آبهاي جهان دانست. 
      اما آنچه در مبحث تصوير جهان‌مينو مهم است،چيزي بالاتر از اين مقدار است كه گفتيم.نكته‌ي بس‌مهم اين است كه نه‌تنها نگرش بشر به جهان مينو مي‌تواند از سنخ اساطير تصويرگر به‌شمار آيد،بلكه در مناسك و عبادات نيز مي‌توان مواردي را نشان داد كه خود از گونه‌ي اساطير تصويرگر ند.بشر از ديرباز بر آن بوده‌است كه مينويي شود و براي حصول اين مقصود بر آن شده‌است كه از مينو و سازوكارهاي مينويي تقليد كند.دستورالعمل‌هايي كه بشر براي اين تقليدها پديد‌آورده، اسطوره‌هاي تصويرگرِ مينو اند و عمل كردن به اين دستورالعمل‌ها همان مناسك و عبادات‌اند.
    چرا مناسك و عبادات داراي نيروها خارق‌العاده‌اند؟در پاسخ بدين پرسش گفته‌شده‌است كه:مناسك به اين علت از چنين‌نيرويي برخوردارند كه بر اساس الگوي بهشتي خود هستند و عمل‌كردن به آنها به‌طور مؤثري جهان ايزدي و انساني را با هم متحد مي‌كنند (هينلز،186 ). «اسطوره‌ها از داستانها يا روايات نمادين‌محض به‌مراتب با اهميت‌ترند.چون اسطوره‌ها فعاليت قواي مافوق‌الطبيعه را بازگو مي‌كنند و از اين‌رو تصور مي‌شود كه برخواندن آنها در مناسك ديني موجب مي‌گردد كه آن‌قوا آزاد يا فعال شوند.همان‌گونه كه مسيحيان اعتقاد دارند كه با دوباره به‌نمايش در آوردن‘شام‌آخرين’در مناسك عشاء‌رباني،مسيح را براي معتقدان حاضر مي‌سازند»… (همان، 25،26). «بنابراين ]دست‌كم[در دين زرتشتي اسطوره‌ و مناسك كاملاً با هم درآميخته‌اند. يكي ديگري را پشتيباني‌و تبيين‌و توجيه مي‌كند»(همان،185)( ‘دست‌كم’ در اصل متن نيست و خود بر آن افزوده‌ايم).
    اينكه مناسك-دست‌كم برخي از مناسك-تقليد سازوكارهاي جهان مينو اند،شايد در نظر برخي،نظريه‌اي نوين پنداشته‌شود و همين پندار شايد در پذيرش اين نظريه ايجاد مانع و مقاومت‌كند،پس دونكته را براي رفع اين‌پندار متذكر مي‌شويم.نخست اينكه كم نبوده‌اند انديشمنداني كه ريشه‌ي عبادات‌مهمي چون روزه را در بيرون از دين جست‌وجو كرده‌اند و بر آن بوده‌اند كه ابتدا بشر خود به برخي از مناسك دست‌يافته و چون خداوند نيز اين‌مناسك را مطابق با سلايق و علايق و طاقت بشر ديده و مفيدشان دانسته،آنها را پسنديده و در اديان بعدي واجبشان كرده‌است (ر.ک:«روزه‌داري»).ديگر اينكه از روزگاران كهن،اين باور در ميان انديشمندان وجود داشته‌است كه مناسك،تقليدي از جهان‌مينو اند و نيروي نهفته در مناسك بدان سبب است كه با به‌جا آوردن مناسك،بشر به مينويان متشبه مي‌شود و به نيرويي از سنخ نيروي آنان دست مي‌يابد و بالاتر از اين مقدار بايد گفت كه به باور برخي انديشمندان،مبدع اين تقاليد(اصطلاح تقاليد را به‌عمد به‌كار برده‌ايم،زيرا بنا به يك‌تعريف ،اسطوره را عبارت از‘تقاليد’دانسته‌اند،ر.ک:«واژه‌ي اسطوره و ريشه‌ي آن»)هم خود بشر بوده و خداوند در گام بعدي اين مناسك را واجب كرده‌است.براي نمونه ابن‌طفيل اندلسي،انديشمند نامدار مسلمان در كتاب معروف حيّ‌بن‌يقظان(اين‌كتاب با نام‘زنده‌ي بيدار’ به‌فارسي ترجمه شده‌است)به‌شدت از چنين نظريه‌اي دفاع مي‌كند و بر آن است كه مردِ مثالي كتاب او كه حيّ نام‌دارد و تمثيلي از نوع بشر است،مناسكي چون حج و طواف را از تعمق در اوضاع روشنان فلكي و تقليد حركات آنان كشف‌كرد.حيّ چون در روشنان آسماني نگريست و آنان را با اجسام زميني مقايسه‌كرد،ديد كه روشنان فلكي گرم و روشن‌اند حال‌آنكه اجرام زميني،سردو تاريكند.پس حيّ برآن شد كه براي گرم و روشن شدن و براي آسماني شدن،از حركات اجرام آسماني تقليد كند.آن‌گاه به‌تقليد از حركت وضعي‌آنان،گرد خود چرخيد و سماع را پديدآورد و به تقليد از حركت انتقالي‌آنان،برگرد جزيره‌ي كوچك خود چرخيد و طواف‌كردن را بنيان‌نهاد(ابن‌طفيل اندلسي،115،116)          


4-اساطير قانو نگذار:برخي از اسطوره‌ها نه بيانگر حقيقتي از هستي،بلكه ابلاغ‌كننده‌ي قانون يا قاعده‌اي اند و ناگفته پيداست كه بنا به گوهر اساطير،اين قوانين و قواعد،نه درباره‌ي امور جزئي بلكه دربرگيرنده‌ي كلانِ جهان و انسان‌اند و ارزش ازلي و ابدي دارند:«اسطوره‌ها تنها بيان تفكرات‌آدمي درباره‌ي مفهوم اساسي زندگي نيستند،بلكه منشورهايي هستند كه انسان بر طبق آنها زندگي مي‌كند و مي‌توانند توجيهي منطقي براي جامعه باشند»(هينلز،25).
    افزون بر اساطيري كه قاعده‌اي را صراحتاً ابلاغ مي‌كنند،برخي از اساطير بي‌آنكه ابلاغ‌كننده‌ي قانون و قاعده‌اي باشند،چنان در زيربناي انديشه‌ي بشر رسوخ مي‌كنند كه بشر تمام قوانين و قواعد حاكم بر خود و هستي پيرامونش را بر اساس آنها سامان مي‌دهد.قوانيني كه انسان برمي‌نهد،در چاچوب بدها و خوبها و سليقه‌ها و علاقه‌هاي او پديد مي‌آيند و اين مقوله‌ها در ذهن بشر،كمابيش با پنداره‌هاي اساطيري درآميخته و از آنها شكل گرفته‌است و البته برخي‌انديشمندان به كمِ ماجرا قانع نيستند و قوانين را در بيشترين‌حدّ ممكن،متأثر از اساطير مي‌دانند:«طرحي كه جامعه بر آن استوار است،اعتبار نهايي خود را از طريق تصورات اساطيري به‌دست مي‌آورد»(همان،25).اين پديده درباره‌ي اساطير ايراني با وضوح بيشتري قابل تصديق است،زيرا اساطير ايراني و بالاخص زرتشتي،درهم‌تنيدگي شگفت‌آوري با واقعيات هستي و زندگي دارند به‌گونه‌اي كه خلاصه‌ي دين‌ورزي در ايران‌باستان تنها يك‌چيز است:كار كنيد تا در افزودن آفرينش ايزدي سهيم شويد.«در نظر ايرانيان‌باستان امور ايزدي واقعيت‌هايي نيستند كه با تجربه‌ي انساني فاصله‌ي بسياري داشته‌باشند،بلكه عواملي در زندگاني روزمره‌اند» (همان،64).«اسطوره‌ي آفرينش و اسطوره‌هاي پايان‌جهان در دين‌زرتشتي دستورالعمل‌نهايي براي زندگي روزانه‌ي مؤمنان به‌دست مي‌دهند.اگر جهان به خدا تعلق‌دارد،پس رهبانيت يا زهد و كناره‌گيري از آن گناه است.اگر مشخصه‌ي خدا آفرينندگي و افزايش‌بخشي است،پس وظيفه‌ي‌ديني آدميان كار براي‘آفرينش‌خوب’ از طريق كشاورزي و پيشه‌وري و ازدواج است.تجرد گناه است،زيرا مانع گسترش‌آفرينش خوب است»…(همان، 192). «بنابراين، اساطير آفرينش و بازسازي جهان در دين زرتشتي تنها روايات مربوط به گذشته و آينده‌ي دور نيستند.اين‌اسطوره‌ها بينش بنيادين ارتباط خدا و انسان را بيان مي‌دارند و‘دليل و منطقي’براي رفتار مؤمنان به‌دست مي‌دهند.اينها فقط رواياتي درباره‌ي نبرد گيهاني نيستند،بلكه گزارشهايي از نبردي هستند كه هر انساني در زندگي روزانه‌ي خود،در ازدواج و در كار و در زندگي ديني خود با آن روبه‌رو مي‌شود»(همان،194،195).


5- اساطير روان‌بستر: بشر موجودي است با آرزوهاي نامحدود و توانايي محدود، بنابراين بشر تلفيقي است از آرزوها و شكست‌ها.ميل مفرط بشر به حصول آرزوها و كراهت مفرط او از خاطره‌ي شكستهايش، هنگامي كه متراكم مي‌شود، گونه‌ي ديگري از اساطير را به وجود مي‌آورد وآن روايت آرزوهايي است كه نوع بشر در مدتي مديد در سر پرورانده است- و در برخي موارد گويي مقدر است كه تا ابد اين آرزوها را در سر بپروارند- به علاوه ي شكستهايي كه در همين طول مدت، خاطره‌شان بشر را آزار داده است و او را در بيم و هراس غرق كرده است كه مبادا باري ديگر در آينده-مطابق معمول اسطوره‌ها در آينده‌اي نامعلوم-باز هم اين شكستها تكرار شوند. در اين دسته از اساطير، با شخصيتهايي مواجه مي‌شويم كه مطلقاً بد يا خوبند، چرا كه حاصل تراكم آرزوها و شكستهاي بشرند. اين شخصيتهاي مطلق با در نورديدن ابعاد زماني و مكاني و با تواني فوق العاده، تمام‌آرزوهاي بشر را تحقق بخشند يا منشأ تمام شكستها مي‌شوند.
آرزوها و شكستهاي بشر، گاه شخصي است، گاه قومي و طايفه‌اي، گاه نژادي و ملي است   و گاه به تمام نوع بشر در تمام زمانها و مكانها تعلق دارد. هر يك از ما هنگامي كه جمله ي «به‌ش رحم كردم» را بر زبان مي‌آوريم ، به فرايند اسطوره‌سازي شخصي پيوسته‌ايم. اما گاه آرزوها و شكستها،ابعاد بزرگتر و عام‌تري مي‌يابند. براي نمونه اگر به نقشه ي ايران نگاهي بيفكنيم، آن را پل شرق و غرب مي‌بينيم و اين امتيازي براي ايران است، اما در عين حال نقصي بزرگ نيز هست، زيرا  پل شرق و غرب بودن، تعبير اميدبخشي است از يك حقيقت يأس آور، يعني بر سر راه افتادن. به  سبب همين بر سرراه افتادن است كه به كشورمان در طول حياتش از دو سوي شرق و غرب مكرراً تاخته‌اند و كشتار و ويراني كرده‌اند. اين نقص عمده و نيز آرزوي رسيدن به امنيت در مرزهاي شرقي و غربي، ذهن جمعي ايرانيان را به پديد آوردن انبوهي از اسطوره‌ها واداشته است كه روايت كننده‌ي نبرد دو جبهه ي نيكي و بدي‌اند؛ در جبهه ي نيكي، ايران و ايراني قرار گرفته است با تمام پهلوانان و پادشاهان ايزدي كشيش و در جبهه ي بدي ،همه كشورهاي غيرايراني (انيراني)  قرار گرفته‌اند با پهلوانان و پادشاهان ديوپرستشان . اسطوره ي ضحاك و فريدون آن گونه كه در متون دوره‌ي اسلامي و بويژه در شاهنامه آمده‌است،كاملترين صورت‌بندي از اين نقص و آرزوست. ضحاك، پادشاهي انيراني و ديوپرست است كه بر دو شانه ي چپ و راست خود دو مار گزنده داردكه تنها مغز ايرانيان را مي‌خورند، آن هم تنها مغز جوانان ايراني را ، نه پيران را .دو شانه ي چپ و راست ضحاك، دو مرز شرقي و غربي ايرانند و اگر مارهاي ضحاك ، تنها مغز مي‌خورند، آن هم مغز جوانان ايراني را ، به سبب آن است كه بيگانگاني كه به ايران تاختند-و بسيار تاختند-در عين تسلط نظامي بر ايران، جريان فكري و فرهنگي نژاد ايراني را نيز تغيير دادندو اگر فريدون در نبرد با ضحاك، پس از آزاد كردن خواهران جمشيد از شبستان ضحاك، سر آنان را مي‌شويد، بدان سبب است كه خواهران جمشيد، شرافت ايراني‌اند كه بايد با خرافه‌زدايي، تطهير شوند و نجات يابند.
     اما گاه آرزوها و شكستها ابعاد كلان‌تري مي‌يابند و به نوع بشر در تمام زمانها و مكانها تسرّي مي‌يابند. بشر همواره با مشكلي به نام مرگ دست و پنجه نرم كرده و در آرزوي رسيدن به جاودانگي بوده است و تلفيق اين دو، اسطوره‌هاي بي‌مرگي را پديد آورده است، از قبيل اسطوره‌ي رويين تنان، اسطوره‌ي آب حيات، اسطوره‌ي بير بيان، اسطوره‌ي سرزمين هاي عاري از مرگ ، اسطوره‌ي مردمانِ نامرئي و …  . 
    هرچند كه مي‌توان اسطوره‌هايي را يافت كه مصداقي براي هر سه گروه اساطيرتاريخ‌نگر، تفسيرگر و روان‌بستر باشند،اما اين سه گروه، در ماهيت از يكديگر جدايند و كاركردهاي جدا از هم دارند.هنگام رو به رو شدن با اساطير روان‌بستر نبايد پرسيدكه روايت‌هايي راست از جهان‌اند يا روايتهايي دروغ، بلكه بايد پرسيد كاركرد اين گروه از اساطير چيست. كاركرد اساطير روان‌بستر، تسكين دادن روان بشر در مواجهه با شكستها و زنده نگاه داشتن اميد بشر براي حصول به آرزوهاست . با اين دسته از اساطير، آنچه را كه در جهان واقع نمي‌يابيم،براي خود باز مي‌سازيم و لحظاتي تسكين مي‌يابيم و گاه چنان در اين گونه اساطير غرق مي‌شويم كه تمايز  واقع از غيرواقع بر ايمان دشوار و حتي ناممكن مي‌شود و در برابر دلايل نقض‌كننده،تلاشي لجوجانه براي بقاي باور خود به اساطير روان‌بستر به خرج مي‌دهيم. همين باور لجوجانه است كه اميد ما را به‌حصول آرزوهايمان زنده نگاه مي‌دارد و اگر اساطير براي بشر هيچ‌كاري نكنند،همين يك‌كار،كافي‌است.
    بشر همواره آرزوهاي نامحدود و توانايي محدود داشته است، بنابراين بشر همواره در جهاني برساخته از اساطير روان‌بستر زيسته است و خواهد زيست، به همان سان كه بشر همواره پرسنده بوده و به ناچار در جهاني زيسته است كه به مدد اساطير تفسيرگر برساخته است.

                                           کتابنامه - ابن‌طفيل اندلسي،زنده‌ي بيدار،ترجمه‌ي بديع‌الزمان فروزانفر،بنگاه ترجمه ونشر كتاب، تهران، 1343ش.
- المنجد(المنجد في‌اللغه و الاعلام)،لويس معلوف،نشر بلاغت،چاپ چهارم،قم،1378ش. 
- بهار،مهرداد،پژوهشي در اساطير ايران،نشر آگه،چاپ اول،تهران،1375ش.
- تهانوي،محمدعلي فاروغي،كشاف اصطلاحات‌الفنون،كلكته،1862م.
- حاجي‌خليفه،كشف‌الظنون،منشورات مكتبه‌المثني،بغداد،بي‌تا.
- خرده‌اوستاي موبد اردشير،ترجمه و تفسير موبد اردشير آذرگشسب،تهران،1349ش.
- قرآن.
- كارنوي،آلبرت.جي، اساطير ايراني ،ترجمه‌ي احمد طباطبايي، نشر اپيكور، تبريز،1341ش.
- همپل،كارل، فلسفه‌ي علوم طبيعي ،ترجمه‌ي حسين معصومي همداني،مركز نشر دانشگاهي،چاپ اول،تهران،1369ش.
- هينلز،جان،شناخت اساطير ايران،ترجمه‌ي ژاله‌ي آموزگار و احمد تفضلي،نشرآويشن و نشر چشمه،چاپ سوم،1373ش.

شرح عشق


در فرهنگ نوین این چنین آمده که عشق را چند معناست،شگفتی دوست به حسن محبوب یا از حد گذشتن در دوستی و کوری حس از دریافت عیوب محبوب و نیز مرضی است که مردم را به سوی خود می کشد جهت خلط و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی از صورتها. 
    برخی را عقیده بر این است که عشق از عَشَقه گرفته شده  و آن گیاهی است که سبز گردد پس باریک گردیده و زرد گردد. 
    و اما برخی دیگر معتقدند که چون این گیاه بر درختی بپیچد آن را خشک و زرد می کند. نیز گویند: این دو قول را می توان به نحوی توجیه کرد که منافات در میان نیاید.در قول دوم گیاه را عشق می نامیم  و درخت خشک شده را  عاشق و اما در قول اول می گوییم آن درخت نموداری از عاشق است و آیینۀ عشق  و در هر دو قول آنچه می رود عاشق است و آنچه می ماند عشق. 
   در کتب لغت معانی زیادی برای عشق نقل گردیده که کم و  بیش معنی آن ذکر گردید و تصور می کنم که دیگر زیاده از این محل حاجت نباشد  و اما تعریف عشق،در ابتدا این مسئله مطرح می گردد که آیا می توان عشق را تعریف کرد؟ 
    در شرح مثنوی این چنین آمده که عشق از تعریف بی نیاز است. 
    ابو طیب متنبّی می گوید:
و اذا ستطال الشی قام بنفسه
و صفات نورالشمس تذهب باطلا 

     هنگامی که یک حقیقت آن چنان نمود پیدا کرد که توانست بنفسه موجودیت خود را داشته باشد احتیاجی در اثبات وجودش به چیز دیگر نخواهد داشت،چنانچه روشنی آفتاب خود به خود هر گونه تاریکی  را از بین می برد و فقط وجود خودش  می تواند دلیل بر وجود خود بوده باشد. 
     در دعای صباح چنین آمده است(یا من دلّ علی ذاته بذاته).ای آن خدایی که با ذات خود ذات خویش را روشن ساخته . 
    امام چهارم حضرت سجاد علیه السلام  در دعای ابو حمزه ثمالی  می گوید:بک عرفتک و انت دللتنی علیک و لولا انت لم ادرما انت. 
    من ترا با خودت شناختم  و تویی که مرا تا به سوی خود راهنمایی فرمودی اگر تو نبودی نمی دانستم تو چه هستی.

     و این چنین است که همگان در این عقیده متفقند که عشق را تعریف نیست.آری عشق در غالب الفاظ نمی گنجد  و تعاریف علمی قاصر تر از آن است که بتواند این واژه را تشریح کند.
حواس انسانی از درک آن عاجز  و عقل نیز از دریافت آن ناتوان است  و اما در عین حال وقتی که پای عشق در میان می آید هم حواس و هم عقول را مقهور خود می گرداند  و آنان را چون بردگانی رام خود می سازد.
     در ادبیات ما،موارد زیادی را مشاهده می کنیم که برخی آمده اند و خواسته اند که عشق را تعریف کنند و چه بسا در این طریق،اشارات لطیف و نکات دقیقی را  نیز متذکر شده اند و حتی این مسئله در میان عرفای ما نیز به چشم می خورد اما حقیقت این است که نه عاشق  و نه غیر عاشق هیچ کدام قادر به وصف عشق نیستند:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن

    برخی چون عطار می آیند و عشق را تعریف می کنند که:
عشق چیست ؟از خویش بیرون آمدن
غرقه در دریای پر خون آمدن
گر بدین دریا فرو خواهی شدن
نیست هرگز روی بیرون آمدن

    و در در موارد زیادی شبیه این تعاریف را در دیوان وی مشاهده می کنیم اما سر انجام هنگامی که کلمات او را می شکافیم،در می یابیم که او نیز چون دیگران به عجز و ناتوانی خویش در مقام بیان عشق اعتراف دارد:
در عبارت همی نگنجد عشق
عشق از عالم عبارت نیست

    یا در جای دیگر می گوید :
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد؟
زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

   و در دیگر جای: 
عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست
عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست

   و این مطلب مربوط به عطار نیست.شاعر دیگری گفته:
خرد مومین قدم،وین راه تفته
خدا می داند و آن کس که رفته

   و یا از حافظ در این زمینه چنین می خوانیم :
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو ندارم سخن خیر و سلامت

    و در جای دیگر:
سخن عشق نه آنست که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود

    و در همین زمینه از سنایی می خوانیم:
عشق در ظرف حرف کی گنجد
شرح را دست عقل کی سنجد

    و در این باره مطلب بسیار است و این چنین است که اگر بخواهیم دقیقاَُ در پیرامون این مسئله برسی کنیم می بینیم که در بسیاری از موارد خواص عشق بیان شده که در وهلۀ اول نخست انسان فکر می کند که عشق چیزی جز این نیست و اما در  واقع کوچکترین اشاره به این مسئله نشده کما اینکه در روایات هم به مواردی بر می خوریم که تنها خواص صفات  و یا حالات عشق بیان شده که مثلاً اگر کسی عاشق شد چنان می شود یا چنین،و شاید در(حب الشیء یعمی و یُصّم ) نیز منظور این باشد که اگر حب و عشق به چیزی پیدا شده خواه آن معشوق نیک باشد یا زشت،این حب پیدا شده این خاصیت را دارد که انسان را از دیدن بدیهای محبوب حب پیدا شده این خاصیت را دارد که انسان را از بدیهای معشوق کور و گوش آدمی را از شنیدن بدیها و زشتیها کر می سازد و این معنا در روایات دیگر نیز به چشم می خورد  و همچنین با معنای لغوی عشق که قبلاً ذکر کردیم مطابقت دارد.بالاخره وقتی می خواهیم  حقیقت عشق را دریابیم از آنجا که هی چکس را توان وصف آن نیست،همگان توصیف آنرا به یک چیز واگذار می کنند و گویی در همان سبک شعری و هنری خویش بدان سو اشاره می کنند و آن چیزی نیست جز خود عشق،مثلاًَ در دیوان شمس این چنین می خوانیم:
عشق را از کس نپرس از عشق پرس
عشق ابر درفشان است ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیست
عشق خود را ترجمان است ای پسر

   و یا مولوی چنین می گوید:
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت  
   و اشخاص دیگر در این مسئله از اینان تبعیت می کنند که شرح عشق را به خود عشق واگذار می کنند. 
     در میان بزرگان،خواجه عبدالله انصاری را می بینیم که انصافاً در این  زمینه جملات سوزان و آتشینی دارد.وی در مقامات العارفین فی باب العشق چنین می گوید: 
     عشق آتشی سوزانست و بحری بیکرانست،هم جانست و هم جان را جانان،قصد بی پایانست و درد بی درمان،عقل در ادراک وی حیرانست و دل از دریافت وی ناتوان،نهان کننده عیانست و عیان کننده نهان  روح روح است و فتوح فتوح،لیکن روح اجسا د و حیات فؤاد:افزار جان است،اگر خاموشی باشد،دلش چاک کند و از غیر خود پاک کند و اگر بخروشد،وی را زیر و زبر  می کند و از قصه وی کوی و شهر را خبر کند،هم آتش است و هم آب،هم ظلمت است و هم آفتاب،عشق درد نیست لیکن به درد آرد چنانکه علت حیات است و همچنان مسبب ممات است هر چند مایه راحت است پیرایۀ آفت است. 
    محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را:
آن کس که کمال عشق را بشناخت
معشوق به دل،عشق بشناخت

    و نیز در مناجاتنامه وی کم و بیش  مطالب بسیار ارزنده ای وجود دارد و اما حتی در اینجا می بینیم اینها حالات و صفات عشق است نه خود عشق،بله در صفات و خواص عشق سخن بسیار است  در شرح مثنوی چنان می خوانیم : 
     یکی از خواص بی نظیر عشق این است که می تواند مورد عشق را تا بی نهایت بزرگ کند.با اینکه موضوع مفروض از لحاظ کمیت و کیفیت محدود می باشد،ولی از آن جهت که فعالیتهای روانی انسان می تواند تا بی نهایت گسترش پیدا کند،لذا این فعالیت در یک موجود مورد خواست متمرکز شده شروع به جریان خواهد کرد  و دیگر حالت توقف نخواهد داشت  و روح به قدری می تواند به زیبایی عظمت معشوق بیفزاید که از حدود محاسبات متطقی به کلی بر کنار گردد. مولوی می گوید:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاکم شد

   و یا در جای دیگر می گوید:
گروهی می گویند: وقتی که عشق به کمال خود رسید دو شخصیت عاشق و معشوق یکی می گردند در این باره شعرها و مطالب فراوان گفته شده است،مثلاً گفته اند:
من کیم؟لیلی و لیلی کیست؟من
هر دو یک روحیم اندر دو بدن 

   و یا:
انا من اهوی و من اهوی انا
نحن روحان حللنا بدنا
فاذا ابصرتنی ابصرته
و اذا ابصرته ابصرتنا

 یعنی من همان شخصی هستم که او را می خواهم  و آن شخص را که می خواهم منم.ما دو روحیم که در یک بدن حلول کرده ایم.هنگامی که او را ببینی مرا را دیده ای.
    و در جای دیگر:
روحه روحی و روحی روحه
من رأی روحین عاشا فی بشر؟
یعنی روح او روح من است  و روح من روح اوست.که دیده است که دو روح در یک انسان زندگی کنند؟
    و غیر از این خواص،بسیاری از خواص دیگر وجود دارد که خیلی از افراد در واقع بدان اشاراتی دارند.
و اما به راستی عشق چیست؟ و چه رموزی در آن نهفته است  که تفسیر آنها را در هیچ کتابی و از هیچ زبانی نمی توان یافت،باید به سراغ چه کسی رفت،از آنکه پا در این وادی ننهاده؟او که اهلیت ندارد.حافظ خطاب به چنین افرادی می گوید:
عاشق شو ار نه روزی کار جان سر آید
ناخوانده درس مقصود  از کارگاه هستی

   آیا از آنکه در این راه سوخته؟او را هم امید سخنی نیست که گفته اند:
هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند

   آری به راستی آنکه غرق محبت اوست چگونه دیگران را آگاه کند؟سعدی شیرازی در این زمینه اشعار خوبی دارد:
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز

   و در جای دیگر می گوید:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

   و ما این چنین بی زاد و راحله با توشۀ محبت در این کویر قدم می نهیم و با حرارت عشق وی جان می گیریم،و این اثر را به همه سوخته جانان در این طریقت هدیه می نماییم،هدیه ای پر از نور و روشنایی و هدیه ای سرشار از پاکیها و خوبیها،هدیه ای  پر از شادی  و لذت  و سر انجام هدیه ای سراسر عشق و محبت.

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

باغ ارم یا بهشت شدّاد


این مقاله، جزئی از رسالۀ کارشناسی ارشد من است با

عنوان "فرهنگ اَعلام دیوان حافظ"، دفاع شده در مهرماه ۱۳۷۷

نام بهشتی که شداد،پادشاه قوم عاد به مثال بهشت خداوند ساخت.نام این بهشت،یک بار در قرآن آمده‌است.
«ارم»به کسر اول وفتح دوم،«ارم ذات العماد» نیز خوانده شده‌است(یاقوت،1/ذیل«ارم ذات العماد»).برخی برآنند که ارم،همان قبیلۀعاد است(همان؛ ترجمۀ تفسیرطبری،27)و برخی بر آنند که ارم نام قبیله‌ای و« ذات العماد»،نام شهرایشان بوده برخی نیز گفته اند که ارم ذات‌العماد،زمینی بوده و امروزه معلوم نیست که کجاست.باز برخی دیگر گفته‌اند که زمینی بوده بین حضرموت وصنعا(یاقوت،1 /ذیل«ارم ذات‌العماد») و مکان آن را گروهی دیگر در بادیۀحجاز دانسته‌اند (ترجمۀ تفسیر طبری،27)وشهر اسکندریۀ مصر را نیز جمعی دیگر همان ارم ذات العمااد دانسته اند(ابن فقیه،69)و گروهی دیگر،آن را ولایتی در مصر دانسته اند که یکی از شهر هایش اسکندریه بوده است(یاقوت ،1/ذیل«ارم ذات العماد»).
حکایت این بهشت،چنان است که شدادبن عاد،جباری بود و سلطنت قوم عاد را داشت وحکایت جنت خداوند را شنید وخواست با خداوند برابری کند وبهشتی به همان‌گونه بسازد،پس فرمودکه از اطراف ممالک  او هر چه زر وسیم و درّ و یاقوت و  مشک و عنبر و زعفران و امثال آن بود، جمع آوردند وهر چه در معادن بود،استخراج کردند و پانصد سال گذشت وشهری ساخت دوازده هزار فرسخ مساحت با سیصد هزار قصر وبرجهای بسیار-همه بلند- ودر میان همه،قصری بلندتر وبهتر ساخت؛ ستون‌ها از زبرجد ویاقوت و جزع و خانه‌ها همه از درّ و یاقوت وفیروزه و زبرجد وعقیق و از چهل فرسخ آن  سوتر قناتی عظیم آورد و در تمام کوچه‌ها جاری کرد و جویها را از طلای سرخ ساخت و ریگشان را از جواهر سرخ  و زرد  و سبز کرد و درختها از طلا ساخت  و بارشان هم  از طلا  و در کوچه‌ها  گلوله‌های مشک و زعفران آویخت تا هوا خوشبو باشد. خدا می‌خواست حجت بر او تمام باشد، پس او را وقت داد تا پانصد سال گذشت و این شهر تمام ساخته‌شد و شداد،اعوان و انصار و لشکریان خود را جمع کرد تا به ارم  برود؛چون به یک مرحلگی آن رسیدند،صیحه‌ای از آسمان آمد و شداد وتمام اصحابش جان دادند وکارگرانی  که در شهر بودند نیز قالب تهی کردند وهیچ کس بعد از آن بدان شهر در نیامد الا مردی «عبدالله»نام که در عهد معاویه بن ابی‌سفیان بدان رسید وگلوله‌ای مشک و کافور پاره‌های یاقوت از آنجا آورد(همان). به روایتی،اسکندر مقدونی نیز به باغ ارم رسید و در آنجا از مقبرۀ  شداد دیدن کرد (نظامی گنجوی، اسکندرنامه،1455-1457). ارم در ادب پارسی ،نماد هر بقعۀ بسیار خوب ونزه وهر جای شبیه بهشت است.


                                           کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش.
- ترجمۀ تفسیر طبری،ویرایش متن از جعفر مدرس صادقی،نشر مرکز،چاپ اول، تهران، 1372ش.
- نظامی گنجوی،کلیات خمسه،به اهتمام م.درویش،انتشارات جاویدان،چاپ اول،1366ش. 
 - یاقوت حموی،معجم‌البلدان،مکتبه صادر،بیروت،1376ق./1957م.

دیو سپید

بعداز مباحثۀ من و نویسندۀ وبگاه سیب تلخ دربارۀ مدلول‌های واژۀ دیو در متون کهن پارسی و درج مقالۀ "دیو در داستان‌های ملی ایرانیان" در وبگاه آن‌روزها، ایشان در وبگاهش این سؤال را مطرح کرد که اگر یکی از مدلول‌های واژۀ دیو، بومیان سیاه‌پوست ایران و هند پیش از پیدایش نژاد آریایی است و این بومیان به دست مهاجران و مهاجمان آریایی، کشتار شدند یا از وطن رانده شدند، پس تکلیف مواردی از قبیل دیو سپید در شاهنامه چه می‌شود؟اگر دیو، یعنی نژاد سیاه، پس دیو سپید یعنی چه؟

پیش از پاسخ دادن به این پرسش، باید متذکر شوم که دریافت‌های پژوهشگران در عرصۀ اسطوره‌شناسی و دیرینه‌پژوهی، مجموعه‌ای از نظریات و حدسها و گمان‌هاست،حدس‌هایی که با برخی قرائن و مستندات در متون کهن یا با تکیه بر دریافت‌های باستان‌شناختی،تقویت می‌شود و بر حدس‌های موازی و هم‌ارز،برتری می‌یابد.همۀ آنچه دربارۀ مدلول‌های واژۀ دیو در مقالۀ "دیو در داستان‌های ملی ایرانیان" گفته شد نیز از همین قبیل است.در این مقاله چندین حدس دربارۀ مدلول‌های واژۀ دیو مطرح شد و اگر این مقاله به دقت مطالعه شود،معلوم می‌شود که دلالت واژۀ دیو بر نژاد سیاه، تنها یکی از حدس‌هاست نه همۀ حدس‌ها.بر این اساس، دیو در همۀ متون و در همۀ کاربردهایش معادل نژاد سیاه نیست و من هم در مقالۀ "دیو در داستان‌های ملی ایرانیان"  بر اساس متون کهن ایرانی،پنج کاربرد متفاوت را برای واژۀ دیو برشمردم که تنها یکی از آنها کاربرد دیو به عنوان نژاد سیاه است.بدین ترتیب،این پرسش که دیو سپید چیست، اگر تنها پرسشی دربارۀ ماهیت و چیستی دیو سپید باشد،پرسشی وارد است و لازم است که در آن بحث و مطالعه شود،اما اگر این پرسش،از قبیل پرسش‌های انکاری باشد و منظور ،این باشد که چون در شاهنامه، مقوله‌ای به نام دیو سپید داریم،پس دیو نمی‌تواند معادل نژاد سیاه باشد، سؤال از اساس مردود است،چون در مقالۀ "دیو در داستان‌های ملی ایرانیان"  کاربرد واژۀ دیو منحصر به نژاد سیاه نشده و پنج کاربرد متفاوت برای دیو مطرح شده و اگر متون ایران باستان را بیشتر بکاویم، شاید هنوز بتوانیم کاربردهای دیگری نیز برای دیو بیابیم.

همان گونه که در مقالۀ مذکور، مطرح شده و برای آن قرائن و شواهدی از متون ایرانی آورده شده، یکی از کاربردهای واژۀ دیو،هر فرد بیگانه است و این بیگانگی،گاه نژادی است و گاه بر اساس تفاوت دینی است.برای نمونه،در شاهنامه می‌حوانیم که چون کیکاووس،دومین پادشاه کیانی،کشور هاماوران را گشود و شاهدخت آن کشور را که سودابه نام داشت،به عنوان نوا(گروگان) به ایران آورد و با او ازدواج کرد و او را شهبانوی ایران و در نتیجه پادشاه حرم(شبستان) ساخت،بزرگان و نجیب‌زادگان ایرانی زبان به اعتراض گشودند که :

ز هاماوران دیوزادی ببرد

شبستان شاهی مر او را سپرد

در اینجا،دیوزاده خواندن سودابه،بر این اساس است که وی به لحاظ نژادی،بیگانه بوده است.این احتمال هست که این برش از شخصیت کیکاووس کیانی به عنوان فاتح کشور هاماوران،منطبق با شخصیت تاریخی کمبوجیه(کامبیز) هخامنشی،فاتح مصر باشد و سودابه که ممکن است تغییریافتۀ نام "سُعدا" باشد،به سبب همین بیگانگی نژادی،دیوزاد قلمداد شده است.

اما دیو سپید. در داستان فتح مازندران در روزگار کیکاووس کیانی که داستان هفتخوان رستم نیز جزئی از همین واقعه است،با دیو سپید مواجه می‌شویم.در این داستان،مازندران، کشوری جدا از ایران تصویر می‌شود و این به لحاظ تاریخ و نیز با توجه به وضع جغرافیایی مازندران،منطقی به نظر می‌رسد،زیرا سواحل دریای مازندران،با دیوار طبیعی و بلند البرز،از سایر بخش‌های فلات ایران جدا شده و این جدایی باعث شده که این ناحیه گاه مستقل از دیگر بخش‌های فلات ایران و گاه به شکل نیمه مستقل و به صورت باجگزار ایران اداره شود و حتی بر اساس مستندات مکتوبی که در دست است،شاهنشاهان توانمند ساسانی که دست‌های قدرتشان از چین تا نیل گسترده بود، حاکمیت مستقیم بر سواحل دریای مازندران نداشتند و پس از زوال دولت ساسانی و پیوستن فلات ایران به دولت خلفا نیز،باز هم سواحل دریای مازندران،سرنوشتی دیگرگونه داشت و همواره عبارت بود از امیرنشینی جداگانه که ساز مخالف می‌زد و در ابتدا محل تجمع شاهزادگان و سرداران ساسانی بود و سپس مبدل شد به محل استقرار امرای شیعۀ مخالف دستگاه خلافت و سرانجام در روزگار شاه عباس صفوی بود که به حیات جداگانۀ باریکۀ شمال، پایان داده شد.

با این اوصاف، ساکنان درون فلات ایران که اساطیر و حماسه‌های ایرانی در ذهن آنان شکل یافته،همواره به ساکنان آن سوی البرز به چشم بیگانگان می‌نگریستند و این بیگانه انگاشتن،در نخستین ادوار استقرار آریاییان در فلات ایران،بیشتر و شدیدتر بوده‌است، زیرا در ادوار میانه و نو، به سبب حاکمیت غیرمستقیم شاهان ایرانی بر آن سوی البرز،این حس بیگانگی کاهش یافته بود،اما در ادوار باستان و در نخستین تهاجمات آریاییان از داخل فلات ایران به سوی سواحل شمال،فاتحان ایرانی به مردمی برمی‌خوردند که برایشان کاملاً بیگانه بودند و همین بیگانگی موجب می‌شد که ساکنان آن نواحی را دیو بنامند.بر این اساس، دیو سپید، زیرمجموعۀ کاربرد دیو به معنی بیگانه است و دیو سپید یعنی بیگانۀ سفیدپوست در برابر بیگانگان ساه‌پوستی که پیشاپیش در داخل هند و فلات ایران،به دست مهاجمان آریایی منقرض شده بودند و آریاییان هنوز در نوارهای جنوبی‌تر ایران و هند،درگیر نبرد با آنان بودند.این دیوان مازندران نیز لزومی ندارد که از ساکنان بومی و پیشاآریایی ایران و هند بوده باشند و به سبب سفید بودن، به احتمال زیاد باید شاخه‌ای دیگر از نژاد آریایی باشند که در هنگام خروج تاریخی نزاد هندواروپایی(آریایی) از ایرانویچ(احتمالاً سیبری)، از همنژادان هندی و ایرانی خود جدا شده‌اند و در حالی که هندوایرانیان به سمت جنوب رفته و سپس به دو شاخۀ ایرانی و هندی تقسیم شده اند، شاخه‌ای دیگر از آریاییان،از همان ابتدای خروج از ایرانویچ، به جای جنوب به سمت غرب رفته و در سواحل دریای مازندران ساکن شده اند.برخی از تاریخ‌پژوهان برآنند که شاخۀ اروپاییِِ نژاد آریایی، با ساکنان سواحل آن سوی البرز از یک خانواده‌اند و در حالی که شاخۀ هندوایرانی، راه جنوب را در پیش گرفته،شاخۀ اروپایی به غرب رفته‌اند و برخیشان تا انتهای غرب پیش رفته‌اند و به اروپا رسیده‌اند،اما برخی نیز با رسیدن به سواحل مستعد و پربرکت دریای مازندران،در همان ناحیه مسکن گرفته‌اند و پیشتر نرفته‌اند . همین شاخه اند که بعدها مورد تهاجم همنژادان آریایی خود واقع شده‌اند که از داخل فلات ایران به قصد فتح سواحل آن سوی البرز به حرکت درآمده‌اند و این مهاجمان پس از گذر از البرز و آغاز نبرد با آریاییان شمالی، آنها را به سبب بیگانگی و جدایی و دشمنی، دیو نامیده‌اند..

در متون ایرانی باستان و میانه، مقولۀ پرکاربردی به صورت دیو مازندر و دیو مازندران مطرح می‌شود که دیو سپید نیز زیرمجموعۀ همین مقوله است و برخورد کیکاووس کیانی و سپاهیان او با دیو سپید نیز نخستین برخورد ایرانیان با دیوان مازندران نبوده‌است.در کتاب مینوی خرد که از منابع فارسی میانه است،می‌خوانیم که هوشنگ، دومین پادشاه پیشدادی(سلسلۀ پیش از کیانیان) از سه بهره دیوان مازندر که نابودکنندۀ جهان بودند،دو بهره را کشت.در این متن،دیوان، مهاجمانی ویرانگر تصویر شده‌اند که پادشاهان پیشدادی به سرکوب آنان پرداخته‌اند و می‌توان انگاشت که به سبب خوی ویرانگری و نیز بیگانه بودن،دیو قلمداد شده‌اند.در اینجا باید توجه داشت که دیو مازندران و دیو مازندر،پیوند الزامی با سرزمینی ندارد که امروزه مازندران خوانده می‌شود.برخی بر این گمانند که مازندر در این کاربرد، نام مکان نیست،بلکه صفتی است به معنی درشت‌پیکر .همچنین می‌دانیم که دوران پادشاهی پیشدادیان،متعلق به روزگاری است که هنوز آریاییان در ایرانویچ می‌زیستند و وارد ایران و هند نشده بودند و پیشدادیان، پادشاهان نژاد واحدۀ هندوایرانی بودند. پس از خروج آریاییان از ایرانویچ و جدا شدن و رفتن جداگانۀ آنان به هند و ایران، هر یک از این دو شاخه، نامها و خاطرات پیشین خود را با سرزمین‌های جدیدشان منطبق ساخته‌اند.بر این اساس، آریاییان در روزگار شاهان پیشدادی و در ایرانویج، درگیر نبرد با بیگانگانی ویرانگر و درشت‌پیکر بوده‌اند و چون یک شاخه از آریاییان پس از خروج از ایرانویچ و ورود به فلات ایران، باز به دشمنانی بیگانه و درشت‌پیکر برخوردند، به سنت روزگار پیشدادیان، این دشمنان را دیو مازند خواندند و مسکن آنان را "مازندر+ان" یعنی سرزمین متعلق به نژاد مازندر خواندند و از آن پس بود که سواحل آن سوی البرز،مازندران خوانده شد.همان گونه که پیش از این هم گفتیم، این دیوان مازندران نیز پیوند الزامی با سیاهان بومی ایران ندارند و به احتمال قریب به یقین،خود شاخه‌ای دیگر از مهاجران آریایی بوده‌اند که جدا از شاخۀ هندوایرانی، به سمت غرب و اروپا مهاجرت کرده‌اند و بخشی از آنان،در سواحل دریای شمال، متوقف شده‌اند و پس از منقرض کردن بومیان آن ناحیه، خود با موج دیگری از آریاییان مواجه شده‌اند که از سمت داخل فلات ایران و با گذر از کوه‌های البرز، به نبرد آنان آمده‌اند.

 

اهريمن

 

این مقاله،بخشی است از رسالۀ دکتری من با نام "اسطورۀ

 آغاز در ایران  باستان"،دفاع شده در فروردین ماه ۱۳۸۷


نام اهريمن
نامش در يشت‌ها بصورت اَنگرَه‌مَئِنيو(angra-mainyu)آمده است (ر.ک: يشت‌ها، مهر يشت، فقره‌ي97 ؛ همان، فروردين‌يشت، فقره‌ي 13 ؛ همان، زامياديشت، فقره‌ي44 ؛ …) و معناي آن خرد ناپاك، انديشه‌ي بد يا روح پليد است. اين نام به مرور ايام به صورت اهريمن درآمده است (گات‌ها، مقاله‌ي «آيين زرتشت»، 71). در متون دوره‌ي ميانه نامهاي گنامينو (مينوي‌خرد، 16) و گوناك مينو (ترجمه‌ي چندمتن پهلوي، 147) براي او به كار گرفته شد. اين دو صورتِ ميانه را برخي معادل مينوي پرگند و عفن گرفته‌اند، اما مهرداد بهار، معني مينوي نابودكننده را براي آن دو پيشنهاد كرده است (ر.ک: بهار، اساطير ايران،6،7) . در دوره‌ي نو كاربرد نام اهريمن و صورتهاي تلفظي گوناگونش از قبيل آهرمن و اهرمن غلبه يافت.

اهريمن وابليس
 همزمان با آميزش دو نظام اساطيري ايراني و سامي، هويت انگره‌مينو با ابليس درآميخت و نامها و اوصاف ابليس براي انگره‌مينو به كار گرفته‌شد، چنان كه حتي حكيم فردوسي نيز نام ابليس را براي انگره‌مينو به كارگرفت (فردوسي،2/151) و ديگران نيز به كرّات نام ابليس را براي انگره‌مينو به كار بردند (ر.ک: بلعمي، 1/130-132؛ مسعودي، مروج الذهب، 217؛ گرديزي، 1، 2؛  …) و اوصافي را براي او به كار گرفتند كه بيشتر با ابليس در اساطير سامي سازگاري دارد، از قبيل اين تعبير بيروني براي انگره مينو: «عفريتي كه ملك اشرار بود» ( بيروني، 155).

دوگوهر و اهريمنِ نيستْ‌گوهر
اسطوره‌ي آغاز و نيز اسطوره‌ي فرجام در ايران باستان، تابعي از نبرد دو گوهر نيكي و بدي است. گوهر بدي، همان انگره‌مينو است، اما اينكه انگره‌مينو در تقابل با چه كسي است، خود تابعي از بحث هويت هرمزد و سپنتامينو است. متون دوره‌ي باستان، گوهر مقابل انگره‌مينو را سپنتامينو معرفي مي‌كنند و هرمزد را فراتر از اين دو گوهر و توانا بر هر دو تصوير مي‌كنند،‌ اما در متون دوره‌ي ميانه با آميزش هرمزد و سپنتامينو و جايگزيني آن‌دو با يكديگر، انگره‌مينو را در برابر هرمزد مي‌يابيم. نيز در متون دوره‌ي باستان قرائني هست كه آفريدگار را مطلقاً شخص هرمزد معرفي مي‌كند و اسناد آفريدگاري به انگره‌مينو بر اين اساس، اسناد مجازي است (ر.ک:«سپنتامينو»).
در يسنا  از خرد شريري كه در برابر خرد مقدس (سپنتامينو) قرار دارد، بحث شده است (يسنا، هات 19/ بندهاي 8، 9). در يشت‌ها نيز به كرات از كشش و كوشش ميان دو گوهر نيكي و بدي، صراحتاً با عنوان سپنتامينو و انگره‌مينو ياد شده است (يشت‌ها، فروردين يشت، فقره‌ي 13؛ همان، زامياد يشت، فقره‌ي 46). نيز در زامياد يشت، از زبان سناويذك ديو، انگره‌مينو و سپنتامينو در برابر هم قرار گرفته‌اند (همان، فقره‌ي 44) در مهريشت نيز نبرد ميان ايزد مهر كه از شمار ايزدان و آفريده‌ي هرمزد است با انگره‌مينو مطرح شده است‌ (همان، مهر يشت، فقره‌ي 97).
در‌ گات‌ها نيز كه كهن‌ترين و اصيل‌ترين بخش اوستا است از دو گوهر نيك و بد ياد شده است (گات‌ها، اهنودگات، هات 30 / بندهاي 2-6)ياد شده است. هر چند كه به نام اين دو گوهر تصريح نشده است،اما به وضوح مي‌توان دريافت كه گوهر نيكِ مقابل گوهر بد در اين بخش از گات‌ها هرمزد نيست. درباره‌ي دو گوهر، دراين بخش از گات‌ها مي‌خوانيم: «آن دو گوهر همزادي كه در آغاز در عالم تصور ظهور نمودند» (همان، هات 3/ بند 2) و «پيرو راستي، آن كسي كه هميشه با كردار نيك خويش خواستار خوشنودي مزدا اهورا است، خرد مينوي را كه با زيور ايزدي آراسته است، اختيار نمود» (همان، هات 30/ بند 5) و «از ميان دو گوهر ديوها نيز بد را از خوب نشناختند» (همان، هات 30/ بند 6). تأمل در اين بندها به وضوح نشان مي‌دهد كه هرمزد فراتر از هر دو گوهر ايستاده است و دوگوهر در تصور هرمزد پديد آمده‌اند، زيرا هرمزد عبارت است از دانايي مطلق (ر.ک:«هرمزد») و آ‏فرينش براي او عبارت است از انديشيدن و متصور شدن.چنين تعبيري از آفرينش كه در گات‌ها به آن تصريح شده‌است و از باورهاي كهن ايراني است،در هزاره‌هاي نودر آثار عرفاي ايراني از قبيل مولوي احيا مي‌شود و در مكاتب ايده‌آليستي فلسفه‌ي غرب از قبيل فلسفه‌ي فردريش‌هگل  كه به شدت بوي هندوايراني مي‌دهد،به صورتي نظام‌مند ترويج مي‌شود(ر.ک:ستيس،1/38،40 ). مولوي در مقاطع بسياري از مثنوي بر این مذهب مي‌رود از جمله در دفتر دوم مثنوي مي‌سرايد:

جمله‌ عالم خود  عَرَض  بودند تا      
اندر ين  معني  بيامد  هَل اَتَي
آن  عرضها از چه  زايد  از صور
وين‌صور هم‌از چه‌زايد از فكر
اين‌جهان يك‌فكرت‌است‌ از عقل‌كل
عقل چون‌شاه‌است‌وصورتها رسل
                                      (مولوي،2/133)  
بر اين اساس،هستي عبارت است از ذهني بيكرانه،و آفريدن عبارت است از انديشيدن اين‌ذهن، و آفريدگان عبارتند از انديشه‌هاي اين ذهنِ هميشه انديشمند.حتي ساخت واژگاني سپنامينو و انگره‌مينو نشان مي‌دهد كه اين‌دو در برابر هم قرار دارند.انگره‌مينو در برابر هرمزد نيست،بلكه سپنتامينو و انگره‌مينو هردو در ذهن هرمزد قرار دارند؛سپنتامينو و آفريدگانش،انديشه‌ي نيك هرمزد ند و انديشيدن به نقص‌ها و كاستي‌هاكه به‌طور تبعي پديد مي‌آيد،انگره‌مينو و آفريدگانِ اويند(ر.ک:«اهريمن‌و آفريدگاري»)   
شهرستاني نيز در الملل و النحل، اهريمن را فاقد وجود حقيقي و از سنخ وجودهاي تبعي معرفي مي‌كند:«مغانِ اصلي پنداشته‌اند كه جايز نيست كه دو اصل،قديم وازلي باشند،بلكه روشني ازلي و ظلمت،حادث است»(ابوالقاسمي،27)و در آيين مزديسنا «گاهي روشني را اصل قرار داده و گفته‌است:وجود او حقيقي است،اما تاريكي تبع آن است،مانند سايه نسبت به شخص،پس همانا ديده مي‌شود كه آن(:تاريكي)موجود است،در حالي كه حقيقتاً وجود ندارد.روشني ابداع شد وتاريكي به تبع آن به وجود آمد،چون از ضرورت وجود،متضاد است.پس وجود او(:تاريكي)ضروري است،واقع در آفرينش،نه به قصد اول .چنانكه در شخص و سايه ذكر كرديم»(همان،33).  
قرار دادن اهريمن در برابر هرمزد-نه در برابر سپنتامينو- و همزاد فرض كردن هرمزد و اهريمن، باورداشتي است متفاوت با آنچه در منابع دوره‌ي باستان آمده است و طليعه‌ي اين باورداشت در متون دوره‌ي ميانه است و آن را بايد تأثير تعاليم كيش زرواني بر روايت ساساني آيين زرتشت دانست (ر.ک:خرده اوستا، مقاله‌ي «زروان = زمانه»، 91-97 ؛نيز براي ادامه‌ي بحث از نيستْ‌گوهريِ اهريمن ر.ک:«اهريمن و آفريدگاري»،«آغاز آفرينش»).

اهريمن و آفريدگاري
در بندهايي از گات‌هاكه نقلشان گذشت(گات‌ها،اهنودگات،هات30،بندهاي 2-6 ؛ ر.ک:«دوگوهر و اهريمن نيستْ‌گوهر»)، ديوان را در هيأتي مي‌يابيم كه آفريده‌ي گوهر بد (انگره‌مينو) نيستند، بلكه فريب‌خوردگاني‌اند كه بد را از خوب نتوانستند باز بشناسند و گوهر بد را براي پيروي برگزيدند و جالب اين است كه انگره‌مينو نيز خود چيزي نيست جز نشناختن: «او را كامه اين است كه مرا پرسيد و مرا مشناسيد، چه اگر مرا پرسيد، بشناسيد، از پس من نياييد» (فرنبغ دادگي، 122) و جهل، تنها آرزوي اوست (مينو‌ي‌خرد، 58) و اديان متفاوت و متضاد، زاده‌ي جهل اهريمني‌اند (همان، 27)، ديوان نيز مطابق آنچه از گات‌ها نقل شد، موجوداتي بودند كه نيكي را از بدي تميز ندادند و «زشت‌ترين انديشه را براي خويش برگزيدند» (گات‌ها، اهنودگات، هات 30/ بند 6) و انگره‌مينو يعني همين زشت‌ترين انديشه.
صفت آفريدگاري را حتي در اوستا نيز براي اهريمن مي‌يابيم: «آن دو گوهر: سپندمينو و اهريمن آفرينش پديد آوردند» (يسنا، هات 57/ بند 17)، اژدي‌دهاك «اين خبيث و قوي‌ترين دروغي كه اهريمن به ضد جهان مادي بيافريد» (يشت‌ها، آبان يشت، فقره‌ي 34).البته انتساب آفريدگاري به اهريمن،فرض اساطيري مناسبي است براي تعليل اين همه كاستي‌ها، بيماري‌ها، دردها و مرگ كه جهان ما را پر كرده است، اما به لحاظ كلامي و فلسفي، حقيقت آفرينش چيز ديگري است. اهريمن مطابق آنچه از گات‌ها نقل شد (گات‌ها، اهنودگات، هات 30/ بندها 2-6) خود، آفريده‌ي هرمزد است و در انديشه‌ي او پديد آمده‌است، نه بدين معنا كه هرمزد، پديده‌اي وجودي را آفريده باشد، بلكه اهريمن و موجودات اهريمني، پديده‌هاي عدمي‌اند كه به تبع آفريدگان هستي‌مند در انديشه‌ي هرمزد را‌ه‌ يافتند. هنگامي كه هرمزد آ‎غاز به آفريدن كرد- و آفريدن براي هرمزد (=داناي بزرگ) عبارت است از انديشيدن و دانستن- پس به جهان آفرينش و افزوني‌‌ها وكاستي‌هاي آن انديشيد و در درون آن انديشه، افزوني عبارت شد از سپنتامينو و كاستي عبارت شد از انگره‌مينو، و آ‏فريده‌هاي انگره‌مينو عبارت اند از كاستي‌هاي جهان آفرينش كه در رستاخيز، به طور كامل،رفع مي‌شوند. انگره‌مينو (=جهل مطلق) پديده‌اي وجودي نيست، بلكه نبودِ دانايي است؛ديو گرسنگي، پديده اي وجودي نيست، بلكه نبودِ سيري است و ديو سرما پديده‌اي وجودي نيست بلكه نبود گرما است و … گذشته از اين مباحث  كلامي و فلسفي، دلايل ديگري نيز براي تقابل انگره مينو با سپنتامينو- نه انگره مينو با هرمزد-هست. در بسياري از متون دوره‌ي باستان و ميانه، اهريمن را بر آفريدگان هرمزد توانا مي‌يابيم، اما هيچ‌گاه او را برخود هرمزد توانا نمي‌يابيم، در مقابل، هرمزد بر انگره‌مينو تواناست، اما شكيباست تا اينكه زمان فرشگرد فرا رسد و سبب، تنها اين مي‌تواند باشد كه انگره‌مينو، آفريده‌ي هرمزد است،نه مقابل او و اگر هرمزد او را از بين نمي‌برد، بدان سبب است كه رفع كاستي‌هاي آفرينش، زمان مي‌برد و اين همان زماني است كه در اساطير ايراني به عنوان نبردهاي نه هزار ساله‌ي بدي و خوبي ياد شده است. در اينجا ذهن به شكيبايي الله بر عصيان‌هاي ابليس مي‌كشد، شكيبي كه   به سبب پيمان گرفتن ابليس از الله تضمين شده است، درست به مانند پيماني كه هرمزد و اهريمن بستند(ر.ک:«توانايي اهريمن»).

توانايي اهريمن
چنانكه گفتيم(ر.ک:«اهريمن و آفريدگاري»)اهريمن بر آفريدگان هرمزد، تواناست چنانكه بر آسمان و زمين و آب و گياه و كيومرث و گاو، تاخت برد و آنها را تباه كرد (فرنبغ‌دادگي،51-54)، اما هيچگاه نشاني از توانايي او برخود هرمزد نمي‌يابيم. در مقابل، هرمزد بر اهريمن تواناست و حتي آفريدگان هرمزد نيز،هم به صورت مقطعي و هم به صورت نهايي بر اهريمن توانا اند. چون زرتشت زاده شد «در هنگام تولد و نشو نمايش اهريمن بگريخت» (يشت‌ها، ارت‌يشت، فقره‌ي11) و در برابر كيومرث نيز اهريمن در ابتدا مغلوب بود (فرنبغ دادگي، 51-54). كوهها«برخي برزننده‌ي اهرمن و ديوان» اند(مينوي‌خرد،71) و اهريمن اساساً موجودي زوال‌پذير است و هرمزد به او پيشنهاد راستكرداري مي‌دهد «تا به پاداش آن بي‌مرگ، بي‌پيري، نافرسودني و ناپوسيدني» شود (فرنبغ دادگي، 34) و سرانجام هرمزد «اهرمن را برزند و سترد واكار كند» (ترجمه‌ي چند متن پهلوي، 147) اما تا رستخيز بر اين كار، شكيبايي پيشه مي‌كند و «بجز به عدالت و با تحمل، او را نزند» (مينوي خرد، 47) و سبب اين است كه اهريمن در حقيقت عبارت است از كاستي‌هاي جهان آفرينش و آفرينش چنانكه در بندهش آمده است، خود  بايد با كاستي‌هايش نبرد كند و بدين طريق، اهريمن را نابود كند و به جاودانگي برسد (فرنبغ دادگي، 50) و اين است معناي شكيبايي هرمزد بر اهريمن. هرمزد چنان بر اهريمن تواناست كه حتي مي‌تواند پيكره‌ي اهريمن را نيز تغيير دهد،چنانكه به هنگام روي آوردن ديوِجهي به اهريمن، هرمزد به مصلحت، تن وزغ‌گونه‌ي اهريمن را به پيكر مرد جوان پانزده ساله‌اي به جهي نشان داد (فرنبغ دادگي،51).
 
آيين اهريمن،آرزوي‌او، تنَش و مسكنش
«اهريمن را آيين  بدتري، و دين  جادويي، و سلاح  دروغ، كنش  نهان‌خيمي است. او را كامه اين است كه“مرا مپرسيد، مرا مشناسيد، چه اگر مرا پرسيد، بشناسيد، از پس من نياييد”» (فرنبغ‌دادگي، 122). ندانستن تنها آرزوي اهريمن است (مينوي‌خرد، 58) و در برابر ايزدان كه «دانايان» اند و كارشان با خرد است (همان، 2)، اهريمن همه‌كار با نادانستن مي‌كند: «پرسيد دانا از مينوي‌خرد كه آفريدگار اورمزد در گيتي هيچ آفريده‌اي خلق كرده است كه اهرمن نتواند بدو آسيب برساند؟ مينوي‌خرد پاسخ داد كه به مردم خردمند و خرسند (= قانع) كمتر مي‌تواند آسيب برساند» (همان، 50) و اهريمن با پَراكندن و پُراكندن ناداني، دين‌هاي مختلف پديد آورد و مردم را گمراه كرد (همان، 27). «اهرمن، دروغ بد انديشد و كارش خشم و كين و قهر است. و اورمزد،درستي انديشد و كارش كار نيك و نيكي و راستي است» (همان، 24). «كام اورمزد نيكي است و هرگز آزار را نپذيرد (= مورد قبولش نيست) و نپسندد. و اهرمن را آزار و بدي آرزوست و هيچ‌گونه نيكي نينديشد و نپذيرد» (همان، 23) «گوهر اهريمن سرد و خشك، جاي تاريك و گنده، در برابر (جهانِ) بالا پيداست» (فرنبغ دادگي، 122). او در زمين، به جهت شمال تعلق دارد كه پر از تاريكي و سرما است (ارداريراف‌نامه، 48). سراي او در «دوزخ تيره» و فرو دست آفرينش هرمزد است (يشت‌ها، زامياد يشت، فقره‌ي 44) و گرچه در اين روزگار تيره،از سراي زشت و تاريك خود خارج شده و به جهان ايزدي تاخته است (فرنبغ‌دادگي، 53)، اما آن هنگام كه فرشگرد شود و رستاخيز آيد، باز به دوزخ فرو مي‌افتد (زندبهمن يسن، 15). تن او زشت و وزغ‌گونه است (فرنبغ‌دادگي، 51).او «فريفتارترين ديوها» است (يشت‌ها، ارديبهشت‌يشت،فقره‌ي13)، هنرش دزدي است، چنانكه رحمت هرمزد و نيكي او عام است، اما اهرمن آن را مي‌دزدد و بدين سبب است كه در جهان، كمي و كاستي هست (مينوي‌خرد،54)، اما تقدير او نابودي است (همان، 34) و سرانجام، پدر ما هرمزد، او را به دادِ تمام (مينوي‌خرد،47) مي‌زند و در هم مي‌شكند (ترجمه‌ي چند متن پهلوي، 147).


                                                   کتابنامه
-ابوالقاسمي،محسن،دينها وكيش‌هاي ايراني در دوران باستان(ترجمه‌ي باب سوم الملل و النحل محمد بن عبدالكريم شهرستاني)،انتشارات هيرمند،تهران،1383ش.
- بلعمي،تاريخ بلعمي(تكمله و ترجمه‌ي تاريخ طبري)،به‌تصحيح محمد تقي بهار،به‌كوشش محمد پروين  گنابادي،كتابفروشي زوّار،تهران،1353ش.
- بهار،مهرداد، اساطير ايران،انتشارات بنياد فرهنگ ايران،1352ش.
- بيروني،ابوريحان،آثارالباقيه،ترجمه‌ي اكبر داناسرشت،انتشارات ابن سينا،تهران،1352ش.
- ترجمه‌ي‌چند متن‌ پهلوي،گزارش محمد تقي بهار،به كوشش محمدگلبن،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،چاپ اول،1379ش.
- خرده‌اوستا،تفسير و تأليف ابراهيم پورداوود،انتشارات اساطير،چاپ اول،تهران،1380ش.
- زند بهمن يسن،ترجمه‌ي محمدتقي راشد،مؤسسه‌ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي، تهران،1370ش.
- ستيس،والتر ترنس، فلسفه‌ي هگل(دو جلد)،ترجمه‌ي حميد عنايت،شركت سهامي كتابهاي جيبي با همكاري انتشارات اميركبير،چاپ ششم ،تهران،1370ش.
- فردوسي،حكيم ابوالقاسم،شاهنامه(نه‌جلد)،اداره‌ي انتشارات دانش،شعبه‌ي ادبيات خاور آكادمي علوم شوروي،مسكو، 1965-1971م.
-فرنبغ‌دادگي، بندهش،گزارش مهرداد بهار،انتشارات طوس،تهران،1369ش.
-گات‌ها،دو گزارش از ابراهيم پور داوود،انتشارات اساطير،چاپ اول،1378ش.
-گرديزي،ابوسعيد عبدالحي ، زين‌الاخبار،به تصحيح عبدالحي حبيبي،انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1347ش.
- مسعودی،مروج‌الذهب(دو جلد)،ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده،بنگاه ترجمه و نشر كتاب،تهران،1344ش.
- مولوي،جلال‌الدين محمد بلخي، مثنوي شريف(پنج‌دفتر)،به تصحيح و شرح عبدالباقي گولپينارلي،ترجمه و توضيح توفيق سبحاني،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،چاپ اول،تهران،1371-1373ش.
- مينوي‌خرد،ترجمه‌ي احمد تفضلي،انتشارات بنياد فرهنگ ايران،1354ش.
- يسنا،ترجمه‌ي ابراهيم پورداوود،انتشارات دانشگاه تهران،2536.
- يشت‌ها(دوجلد)،تفسير و تأليف ابراهيم پورداوود،انتشارات اساطير ،چاپ اول،1377ش.

دیو در داستانهای ملی ایرانیان

                                                                                      

                                                                                             این مقاله،پاره‌ای از رسالۀ دکتری من است با عنوان "اسطورۀ آغاز

                                                                                                   در ایران باستان"، دفاع شده در فروردین ماه 1384 خورشیدی


دیو چیست؟

ديو در اوستا به صورت دَئِوَ (daeva)با ساختمانهاي صرفي و نحوي متفاوت به كاررفته است.براي اين واژه-حتي در متون دوره‌ي باستان-نمي‌توان معناي واحدي يافت،پس به‌ناچار در ادامه دلالتهاي گوناگون واژه‌ي ديو را  بررسي مي‌كنيم.

دلالتهاي‌ واژه‌ي ديو
 متون سه دوره‌ي باستان، ميانه و نو هويت‌هاي متفاوت و متعددي را براي ديو ارائه مي‌دهد و چاره‌اي جز اين باقي نمي‌ماند كه ديو را در اغلب موارد،موجودي تمثيلي بگيريم.بر اين اساس، ديو  موجودي است تمثيلي كه فرض گرفتن آن، تعبيري براي نفس بد راه، هر موجود گمراه كننده و تمام كاستي‌ها و زشتي‌ها و بدي‌هاي جهان است.در ذيل به مهمترين دلالتهاي واژه‌ي ديو مي‌پردازيم.
1-ديو و ايزدان باطل
 ديو در متون دوره‌ي باستان، گاه در معني ايزدانِ باطل به كار مي رود، يعني موجوداتي كه شايسته پرستش نيستند، اما گمراهان آنها را مي‌ستايند و مي‌پرستند. تركيب «ديويَسن»   يا ديوپرست در اوستا همين مفهوم را مي‌رساند (يشت‌ها، آبان يشت، فقره‌ي 68 ؛ همان، بهرام يشت، فقره‌ي 55).مينوي‌خرد يكي از گناهان را ديوپرستي معرفي مي‌كند (مينوي‌خرد، 51، 52)، در ويسپرد نيز مزداپرستي، كيش مقابل ديو و ديوپرستي معرفي شده است:«من خستو(مقر) هستم‌كه مزداپرست زرتشتي،دشمني ديوها] و [ اهورايي كيشم» … (ويسپرد،كرده‌ي24/ پاره‌ي3). در يسنا نيز «مار اسپند» كه كلام مقدس يا دين مزديسني است، «قانون ضد ديو» خوانده شده است: «مار اسپند پاك كارگر (ورزيده)؛ قانون ضدديوها؛ قانون زرتشتي؛ سنت كهن، دين نيك مزديسني» … (يسنا، سرآغاز، بند 10). در اهنودگات درباره‌ي پرستش ديوان آمده است: «ايدون شما اي ديوها همه از نژاد منش زشت هستيد و همچنان آن كسي كه شما را بسي مي‌پرستد از دروغ و خودستايي است» … (گات‌ها، اهنودگات، هات 32/ بند 3).در بهرام‌يشت نيز درباره‌ي ديوانِ ويامبور  مي‌خوانيم: اين ديوها شايسته ستايش نيستند (يشت‌ها، بهرام  يشت، فقره‌ي 54) و در اشتودگات پرسيده مي‌شود: «آيا هرگز ديوها خداوندگاران خوب بودند؟» … (گات‌ها، اشتودگات، هات 44/ بند 20).
اشاراتي كه نقل شد و اشارات بسياري كه در متون دوره‌هاي باستان و ميانه درباره‌ي ديوان هست،برخي محققان را بر آن داشته است كه به‌درستي ديو را معادل ايزدانِ پيشا زرتشتي بدانند كه با ظهور آيين زرتشت،پرستش آنان نسخ شد و از آن پس ديو معادل شد با هر ايزد باطل. موبد اردشير در اين باره مي‌نويسد: «پيش از ظهور اشو زرتشت،پرستش ارباب انواع در بين آرياييها معمول بود.آنها خدايان مورد پرستش خود راديو مي‌ناميدند چنانچه هندوها كه با ايرانيان از يك نژادند تا به امروز خدايان خود را دو Dev و خداي بزرگ را  مها دو Maha Dev و پرسشتگاه خود را دوال Deval مي‌گويند-اشوزرتشت بر ضد ديوپرستي يعني پرستش ارباب انواع و خدايان گوناگون قيام نموده، ايرانيان را به پرستش اهورامزدا خداي يكتا دعوت‌فرمود»(خرده اوستاي موبداردشير، 3، 4،پاورقي 6). پورداوود نيز مي‌نويسد: «پس از ظهور حضرت زرتشت،خداي يگانه‌ي وي به اهورامزدا موسوم شده و گروه  پروردگاران عهد قديم يا ديوها از گمراه‌كنندگان و شياطين خوانده شده‌اند، ولي كلمه‌ي ديو در نزد كليه‌ي اقوام هند و اروپايي به استثناي ايرانيان همان معني اصلي خود را محفوظ داشته،دوا Deva نزد هندوان تا به امروز به معني خداست. معني اين كلمه در سانسكريت فروغ و روشنايي است چنانكه زوس Zeus كه اسم پروردگار بزرگ يونانيان بوده و دئوس  Deus لايتني كه در فرانسه دييو Dieu گويند جملگي يك كلمه است» (يشت‌ها، 1/14، مقاله‌ي «آيين مزديسنا»).هرچند كه در تمام متون باستان، ميانه و نو به كرات اشاره شده است كه ايرانيان در روزگار پيش از ظهور زرتشت نيز در نبرد با ديوان بودند، اما در اين موارد بايد واژه‌ي ديو را داراي دلالتي ديگر بگيريم(ر.ک:«ديو و بيگانگان»)، چرا كه ايرانيان نيز پيش از ظهور آيين زرتشت، ديوپرست بودند، نه بدين معنا كه پرستنده‌ي شياطين و اهرمن بودند، بلكه ايزداني داشتند كه بعدها دين زرتشت آنها را نسخ كرد، چنانكه در بندهش مي‌خوانيم: «هفتم، كابل بدسايه، بهترين (سرزمين) آفريده شده كه كابلستان است. سايه‌ي درختان آنجا به تن بد است. او را پتياره پري‌كامگي بيش آمد.آن ديوپرستي‌را (كه) سام مي‌كرد، ايشان نيز مي‌كنند» (فرنبغ‌دادگي، 134) و اين سام، بي‌ترديد سام نريمان، نياي رستم است كه جهان‌پهلوان ايران در روزگار فريدون و منوچهر بود و بر اين اساس، ايرانيان نيز مانند ساير آرياييان، ديوپرست بودند،‌اما بعدها به آيين زرتشت گرويدند، به خلاف ساير آرياييان كه كماكان ديوپرست ماندند، از قبيل تورانيان كه در متون باستان بارها با عنوان ديويسن ياد شده‌اند، چنانكه نوذر پيشدادي (يشت‌ها،آبان يشت، فقره‌ي 77)، گشتاسب كياني (همان، فقره‌ي 25) و وزير  او يعني جاماسب (همان، فقره‌ي68)،پيروزي بر ديويسنان را به دعا خواسته‌اند و مي‌دانيم كه دشمنان آنان تورانيان بودند.

2-ديو و بيگانگان
 ديو گذشته از آنكه معادل ايزدان پيشا زرتشتي و هر گونه ايزد باطل است، معادل هر گونه بيگانه‌اي نيز هست، اعم از بيگانگي به لحاظ نژاد و بيگانگي به لحاظ كيش،و چه بسا كه بوميان پيشاآريايي‌كه به احتمال زياد از نژاد سياه و در چشم آرياييان،داراي پيكره- و نيز درونِ - زشت و اهريمني بودند، در خاطرات ايرانيان كم‌كم به هيأتي اغراق‌شده درآمدند و در ادوار بعدي نام ديو بر آنان اطلاق شد.اين نامگذاري تازه، مدتها پس از مهاجرت آرياييان به جنوب و قلع و قمع سياهان صورت‌گرفته‌است، هنگامي‌كه ديگر سياه‌پوستي در ايران نمانده بود،اما خاطره‌ي پيكره‌ي زشت و درشت آنان باقي مانده بود و واژه‌ي ديو نيز ديگر از دلالت بر ايزد به دلالت بر اهريمن و موجودات اهريمني، تغيير يافته بود و بدين ترتيب، واژه‌ي ديو بر آن نسل منقرض شده‌ي سياهپوست نيز اطلاق شد،نسلي كه به سبب گذر زماني بسيار طولاني و در دسترس نبودن فردي واقعي از آن،خاطره‌ي زشتي،سياهي،پليدي و درشت‌پيكريش ، تصعيد شده و ابعاد اغراق‌شده،يافته‌بود.
در تمام متون‌باستان،ميانه‌و نو جابه‌جا به نبرد شاهان و گردان ايراني با ديوان برمي‌خوريم-چه در ايران پيشازرتشت و چه پس از ظهور زرتشت-و اين ديوان، بيگانگانند، گاه بيگانه‌ي نژادي و گاه بيگانه ديني.كيومرث (فرنبغ‌دادگي،80-84 ؛ بلعمي، 1/113-128 ؛ مستوفي، 75 ؛ مينوي خرد،42 ؛ فردوسي،1/29-32) و مشي و مشيانه (فرنبغ دادگي، 80-84) در نبرد با ديوان بودند و «از هوشنگ پيشدادي اين سود بود كه از سه بخش ديوان مازندر نابودكننده‌ي جهان،دو بخش را بكشت» (مينوي‌خرد، 43). شهرت نبردهاي پيروزمند طهمورث در برابر ديوان نيز چنان است كه در دوره‌ي نو واژه‌ي زيناوند را كه لقب طهمورث بوده است، اشتباهاً ديوبند خوانده‌اند (ر.ک: بلعمي،1/126).جمشيد نيز بر ديوان پيروز شد و آنان را به بيگاري گماشت (ر.ک:بلعمي، 1/13-132؛ فردوسي، 1/42 ؛ ابن اثير، 15) و فريدون نيز سودهاي بسيار به جهان رساند «مانند زدن و بستن ضحاك بيوراسب كه چنان گران‌گناه بود. و بسيار ديو مازندر ديگر را نيز زد و از كشور خنيرس (= خنيره) بيرون كرد» (مينوي‌خرد، 44). كيكاووس نيز بر ديوان پيروز شد و آنان را به كار ساختن و پرواز دادن شهر كيكرد گماشت (ر.ک:«كيكرد»). در تمام اين موارد، مهاجران آريايي سرگرم بسط و گسترش قلمرو خود در سرزميني‌اند خارج از مسكن اصلي و ناشناخته‌ي آرياييان و در اين فرايند با بوميان سياه‌پوست كه روزگاري در سرتاسر ايران و هند مي‌زيستند، وارد نبردهايي مي‌شدند كه به انقراض قطعي سياه‌پوستان در ايران و انقراض تقريبي آنان در هند منجر شد. اين سياهان به مانند سياهان امروزي و شايد بسيار بيشتر، داراي اندامهاي درشت بودند، چنانكه ديو مازندر يعني ديو بزرگ (ر.ک:مينوي‌خرد، 44، پاورقي 2) و به همين سبب پس از آنكه به اسارت آرياييان در مي‌آمدند، درست مثل قرون اخير، به بردگي و اعمال شاقه گماشته مي‌شدند، چنانكه جمشيد آنان را به غواصي كردن، استخراج معادن و ساختن ابنيه‌ي بزرگ گماشت (ر.ک:«كان‌هاي غيرفلز»،«غواصي»،«گرمابه»،«كاخ»، …)و كيكاووس آنان را به ساختن شهر كيكرد گماشت (ر.ک:«كيكرد») و كيومرث آنان را به شهرسازي گماشت (ر.ک:«پيشتازان شهرسازي») و ديگر پادشاهان نخستينِ‌آريايي نيز به همين سان معاملت مي‌كردند. گاه حتي اين   بردگي چنان بر اين بردگان دشوار و طاقت‌فرسا مي‌شد كه شورش مي كردند و البته به سختي سركوب مي‌شدند،چنانكه كشته شدن سيامك كه از آن،روايتهاي متفاوت با هسته‌ي مشترك در دست است، به احتمال زياد به سبب شورش بردگان سياه‌پوست بوده است و اين شورش سرانجام با سركوب و قلع و قمع بردگان و قتل سران آنان خاتمه يافت: «به سبب آنكه سيامك بر ديوان   تحكمات مي‌كرد، ديوان سيامك را بكشتند. كيومرث در فراق  او زاري مي‌كرد، تا هوشنگ پسر سيامك و به قولي پسر فرواك بن سيامك بزرگ شد. نبيره و نيا، به اتفاق يكديگر به جنگ ديوان رفتند و  مهتر ديوان را بكشتند و كين سيامك بخواستند» (مستوفي، 76).
اين مبحث را با نقل پاره‌هايي شگفتي‌آور از زين‌الاخبارگرديزي درباره‌ي پيوند ديوان و سياهان به پايان مي‌بريم. گرديزي درباره ي جمشيد كه از پادشاهان ديو ستيز متون ايراني است، مي‌نويسد: در يكم فروردين «جمشيد بر گوساله نشست و سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و معني زنگيان باشد. با ايشان كارزار كرد و همه را مقهور كرد» (گرديزي، 241) و چون ششم فروردين رسيد «جمشيد از حرب سياهان و ديوان اندرين روز باز آمد با ظفر و فيروزي و غنيمت فراوان» (همان). من واقعاً نمي‌دانم كه گرديزي اين روايت خارق العاده را كه حتي از روزگار اوستا نيز آن سوتر مي‌رود،‌چگونه به چنگ آورده است.مي‌گوييم نگرش حاكم بر اين روايت،سابق بر روزگار پيدايش اوستا است،زيرا منابع دوره ي باستان و ميانه به سبب نسل كشي‌ها سياهان به دست نخستين مهاجران آريايي - يا همان پادشاهان پيشدادي -كه به انقراض كامل نسل سياهان در ايران و انقراض تقريبي‌شان در هند منجر شد، از سياهان پيشاآريايي هند و ايران ،شناختي نداشتند وحتي پيدايش نژاد سياه را به روزگاراني پسين‌تر  يعني انتهاي پادشاهي جمشيد و ابتداي روزگار ضحاك  منسوب كرده‌اند، از جمله فرنبغ دادگي در بندهش  پيدايش نژاد سياه را ناشي از نزديكي كردن يك ديو با يك زن در زير نگاه ضحاك مي‌داند و مطابق معمول، روايت خود را مستند به  اوستا معرفي مي‌كند (ر.ک:فرنبغ دادگي، 84) . همخانواده‌ي اين روايت را در متني موسوم به روايت‌پهلوي مي‌يابيم كه جمشيد وجمك را پري وديوي به فرمان ضحاك  فريفتند ؛ ديو با جمك ازدواج كرد و پري با جمشيد و انواع خرفستران و موجودات اهريمني  از اين دو ازدواج  زاده شدند(روايت پهلوي، 7).هرچند كه روايت پهلوي در فهرست اين خرفستران و موجودات اهريمني، ذكري از سياهپوستان نمي‌آورد، اما بي‌ترديد،سياهپوستان نيز در اين فهرست بوده‌اند،چراكه اين ‌روايت با روايت بندهش در اصل يكي است و هر دو نيز به اوستا منسوب شده‌اند.بنابر آنچه گفته شد گرديزي- هر چند كه نمي‌دانيم چگونه- روايتي را فرا چنگ آورده است كه با ذهنيت اوستايي و متون ميانه تفاوت كامل دارد و به لحاظ دلالت تاريخي نيز بر روزگار نخستين مهاجرت‌ها و تهاجمات آرياييان به سوي فلات ايران و هند دلالت دارد.بنابراين،اگر نه تمام روايت گرديزي،دست‌كم هسته‌ي اصلي اين روايت متعلق به روزگار نخستين خروجهاي ملل آريايي از ايرانويج سرد و تاريك و نخستين مهاجرتها و تهاجمات آنان به سمت جنوب يعني هند و ايران است و البته كماكان نگرش حاكم بر اين روايت،نگرشي پيشازرتشتي است كه نبرد نخستين پادشاهان آريايي -همان پادشاهان پيشدادي -را با سياه‌پوستان مي‌داند و نشان مي‌دهد كه ديوان متون اوستايي و پهلوي،همان سياه‌پوستان بومي ايران و هندِ پيشاآريايي بوده‌اند(ر.ک:«ايرانويج»).
ردّ پاي اين روايت گرديزي را در وداهاي هند باستان  كه متني كهن‌تر از اوستا است،مي‌توان يافت.در باور هنديان باستان"يَمَه" كه معادل جمشيد ايرانيان است،مردمْ‌خدايي سوار بر گاو بوده كه گرزي در دست مي‌گرفته‌است(ر.ک:هينلز،54).اين دقيقاً همان تصويري است كه از جمشيد در روايت گرديزي مي‌يابيم.آيا گرديزي در لحظه‌ي نگارش اين روايت،وداهاي هند باستان را زير دست داشته است؟اين احتمال منتفي نيست،زيرا گرديزي از وابستگان دربار غزنوي بوده‌است كه نه سلطنتي ايراني بلكه سلطنتي هندو ايراني داشتند.توجه داشته باشيد كه انچه در اينجا مهم است،تنها تصوير جمشيدِ گاوسوار نيست،بلكه همان‌گونه كه گفته شد نگرش حاكم بر روايت گرديزي با نگرش متون ايراني تفاوت اساسي دارد.
برخي ديگر از اجزاي روايت گرديزي را در فرگرد دوم ونديداد مي‌يابيم  بي‌آنكه روايت ونديداد اشاره‌اي به سياه‌پوستان و همبودگي آنان با ديوان كند،چراكه نگرش ونديداد نيز به مانند ساير متون ايراني باستان و ميانه قاعدتاً بر اين اساس است كه سياه‌‌پوستان در روزگاران متأخر بر اثر ازدواجي اهريمني پديد آمده‌اند.در فرگرد دوم ونديداد مي‌خوانيم كه سيصد زمستان بر جمشيد و مردمان گذشت و زمين از پرندگان و ستوران و مردمان و آتشهاي سرخ سوزان پر شد به گونه‌اي كه ديگر جاي بر زمين نبود،پس جمشيد به فرمان هرمزد«فراز شتافت به سوي روشنايي‌ها به نيمروز به راه هور» و زمين را يك‌سوم فراختر كرد. ششصد زمستان پس از آن،باز زمين آكنده شد از پرندگان و ستوران و مردمان و آتشهاي سرخ سوزان و جمشيد باز به فرمان هرمزد «فراز شتافت به سوي روشنايي‌ها به نيمروز به راه هور» و زمين را دوسوم فراختر كرد و نهصد زمستان بعد نيز باز  زمين آكنده شد از پرندگان و ستوران و مردمان و آتشهاي سرخ سوزان و جمشيد باز به فرمان هرمزد «فراز شتافت به سوي روشنايي‌ها به نيمروز به راه هور» و زمين را سه‌سوم فراختر كرد(ونديداد،فرگرد 2/بندهاي8-19).اين روايت آشكارا  اصلي يكسان با روايت گرديزي دارد و هردو يك حادثه را روايت مي‌كنند، يعني ازدياد جمعيت آرياييان در نخستين مسكنشان كه ايرانويج (احتمالاً سيبري) بوده و مهاجرتهاي تهاجم‌گونه به سمت جنوب براي تصرف سرزمين‌هاي گسترده و گرم ايران و هند كه منجر به كشتارهاي گسترده و نسل‌كشي سياه‌پوستان بومي هند و ايران شده‌است.اما هرچند كه در زين‌الاخبار گرديزي و ونديداد با تصوير حادثه‌اي واحد روبه‌روييم،اما نحوه‌ي تصويرگري و نوع روايت در اين دو منبع،متفاوت است و همين تفاوت نشان مي‌دهد كه روايت گرديزي متكي به منبعي كهن‌تر از منابع شناخته‌شده‌ي ايراني در سه دوره‌ي باستان،ميانه و نو است و باز اين احتمال تقويت مي‌شود كه گرديزي به منابع غير ايراني دسترسي داشته باشد و وداهاي هند باستان مناسب‌ترين گزينه‌اي است كه فعلاً مي‌توانيم به‌سان منبع كار گرديزي فرض كنيم.اما تفاوتي كه ميان نوع روايت گرديزي و روايت ونديداد هست: روايت گرديزي،بيشتر تاريخي است و جمشيد را پادشاهي تصوير مي‌كند كه چون پادشاهان ديگر برمي‌نشيند و به نبرد دشمنانش مي‌رود و براي مردمش فتح و گشايش مي‌آورد،در حالي كه ونديداد همين حادثه‌ي تاريخي را به نحو اساطيري روايت مي‌كند و جمشيد را چنان تصوير مي‌كند كه زمين را زير پاي خود و با يزش و ستايش ايزدان مي‌گشايد و مي‌گسترد.از اين رو روايت گرديزي متكي به متني است كه در دوراني كهن‌تر نگاشته شده و حوادث در آن تثبيت شده و از دگرگوني‌هاي اساطيري به دور مانده‌است،در حالي كه روايت ونديداد متكي به منبعي است كه در روزگاري نوتر مكتوب شده‌اند و بدين ترتيب حوادث فرصت بيشتري براي تغيير و تبديل و اساطيري شدن داشته‌اند،درست به همين سبب است كه در روايت گرديزي،مطابق آنچه در واقعِ تاريخ بوده‌است،هنگامي كه جمشيد از مبدأ ايرانويج (احتمالاً سيبري) به سمت جنوب مي‌تازد،در هند و ايران با بوميان سياه‌پوست بر مي‌خورد و به نبردهايي هول‌انگيز با آنان مي‌پردازد كه به اخراج بوميان سياه‌پوست از هند و ايران و يا برده كردنشان و بيشتر به كشتارشان مي‌انجامد و بدين ترتيب است كه زمين در زير پاي جمشيد گسترده مي‌شود و …«به آنجا فراز رفتند چارپايان و ستوران و مردمان،برابر به كام خويش»…(ونديداد،فرگرد 2/بند 11).در اين حادثه‌ي تاريخي كه يكباره نيز صورت نگرفته و مطابق آنچه پيش از اين از فرگرد دوم ونديداد نقل كرديم،هزار و هشتصد سال به طول انجاميده‌است،جمشيد را بايد نماينده‌اي دانست از سرانِ پرشمار طوايف آريايي كه با هم و گسسته از هم  از سيبري به سمت جنوب پيش مي‌آمدند و سياه‌پوستان را مي‌راندند يا كشتار مي‌كردند و سرزمين‌هايشان را تصاحب مي‌كردند.درست به همين سبب است كه در متون ايراني ،چنانكه در صدر اين مبحث نقل كرديم،بسياري از پادشاهان پيشدادي و پادشاهان متقدم كياني كه مي‌بايست پادشاهان دوران هندوايراني- نه دوره‌ي نوتر هندي و ايراني-باشند، با حرارت تمام سرگرم راندندن ديوان از مساكنشان و نيز كشتار آنانند. اما در روايت ونديداد جمشيد به سمت جنوب مي‌رود و در فرايندي اسطوره‌اي  يعني با يزش ايزدان و سفتن زمين در زير پاي خود به گستردن زمين مي‌پردازد.     

3-ديو وگمراه‌كنندگان
ديو همچنين برهر موجود گمراه كننده دلالت مي‌كند: «شما اي ديوها به توسط كرداري كه او(گرهما)و آك‌منش با انديشه و گفتار زشت خويش بياموخت،مردم را از حيات نيك و جاوداني محروم مي‌سازيد و هم اوست (گرهما) كه دروغ پرست را در تباه كردن زندگاني انسان تعليم داد» (گات‌ها، اهنودگات، هات 33/ بند 5). نظر به همين فريبكاري و گمراه كنندگي ديوان است كه در متون نو، ديو به غول نيز ترجمه شده است، چنانكه درباره‌ي غول مي‌خوانيم: «در عربي نوعي از جن و ديو است كه در شعاب كوهها و جاهاي دور از آباداني مي‌باشد   و به هر شكل كه مي‌خواهند برمي‌آيند و مردم را از راه مي‌برند»(برهان‌قاطع ، ذيل «غول») و معناي لغوي غول ، چيزي نيست جز گمراه‌كننده:«الغيلان القوم:اضلّتهم‌عن المحجّه»(المنجد ،ذيل«غول»). گمراه كنندگي و فريبكاري ديوان از اين بخش ارديبهشت‌يشت نيز برمي‌آيد كه اهريمن «فريفتارترين ديوها» است (يشت‌ها، ارديبهشت‌يشت، فقره‌ي13) و بدين ترتيب، اهريمن كه سرمنشأ هر فريب است، خود گونه‌اي ديو به شمار مي‌آيد. در شاهنامه نيز گاه اهريمن و ديو در هم مي‌آميزند،چنانكه در داستان كيومرث، خروزان ديو، بچه‌ي اهرمن خوانده مي‌شود (فردوسي، 1/29) و اين آميزش،سببي ندارد مگر اشتراك ديو واهريمن درگمراه‌كنندگي.
همگام با تغيير چهره‌ي اهريمن به ابليس و شيطان در متون دوره‌ي نو، ديوان نيز به سبب همانندي و حتي يكساني با اهريمن، به ابليس و شيطان تغيير چهره مي‌دهند. مكموني در عجايب المخلوقات در «فصل في ذكر بعض الشياطين» از غول و ديو ياد مي‌‌كند (مكموني، 383-385). محمدبن خلف تبريزي نيز درباره‌ي هوشنگ مي‌نويسد كه او شياطين را از مخالطت با آدميان منع   كرد (برهان قاطع، ذيل «هوشنگ»)، در حالي كه هوشنگ، شكست دهنده و كشنده‌ي ديوان بود (مينوي خرد، 43) و در متون دوره‌ي نو نيز درباره‌ي هوشنگ مي‌خوانيم كه «ديوان از ناحيتها او   بيرون‌كرد» (بلعمي، 1/129). نيز ابن اثير سازندگان شهر كيكرد را نه ديوان بلكه شياطين معرفي مي‌كند (ابن اثير، 29، 30 ؛نیز ر.ک:«كيكرد»).

4-ديو و گمراهان
ديو علاوه بر آنكه بر فريبكار و گمراه كننده دلالت دارد، معادل فريب خورده و گمراه نيز هست.بر اساس گات‌ها ديوان مخلوقات اهريمن نبودند، بلكه تنها فريب‌خوردگان از اهريمن بودند: «از ميان اين دو گوهر، ديوها نيز بد را از خوب شناختند» … (گات‌ها، اهنودگات، هات30/ قطعه‌ي 6). بر اساس همين دلالت است كه در متون دوره‌ي نو از ديوان به عنوان پيروان ابليس تعبير مي‌شود: هوشنگ «ابليس را منكوب ساخت. پيروان او (ديوان) را از اختلاط با مردم به كنار داشت» … (ابن اثير، 13) و طهمورث نيز «ابليس را مورد قهر قرار داد و پيروان او (ديوان) را پراكنده كرد» …. (همان، 14).

5-ديو و پديده‌هاي عدمي
ديو در رايج‌ترين دلالت خود درست همانند اهريمن، تعبيري است براي پديده‌ها‌ي عدمي.وجود ديو، فرضي است براي تعليل،تفسير و توضيح كاستي‌ها، زشتي‌ها و بدي‌هايي كه جهان را انباشته‌اند و اين پديده‌ها نه وجودهاي اصيل،بلكه وجودهايي غير اصيل و تبعي‌اند و به تبع وجودهاي حقيقي كه آفريده‌ي‌هرمزدند،پديد مي‌آيند ،چنانكه سايه به تبع شخص پديد مي‌آيد،اما آنچه وجود حقيقي‌است،شخص است نه سايه.پس جهان،آكنده از وجودهاي تبعي  است كه همزاد وجودهاي حقيقي‌اند،و ديو تعبيري است از اين وجودهاي تبعي(ر.ک:«اهریمن»).
بسياري از دانسته‌هاي بشر بي‌آنكه به حس و تجربه معلوم شده باشند، فرضها و فرضيه‌هايي‌اند براي تعليل،تفسير وتوضيح آنچه به حس و تجربه معلوم شده است، چنانكه عشق سنگ به زمين، فرضي است براي تفسير حركت سنگ به سوي زمين، اما بعدها فرضي مناسب‌تر اتخاذ مي‌شود كه همان نيروي جاذبه است و بعدها فرضهاي مناسب‌تري نيز اتخاذ خواهد شد. يا از انحراف مدار يك سياره، وجود ستاره يا سياره‌اي ديگر در مجاورت آن سياره فرض گرفته مي‌شود بي‌آنكه هنوز اين ستاره يا سياره به حس و مشاهده درآمده باشد.بر اين اساس  بخش اعظم دانش بشر، فرضهايي مشاهده نشده است كه براي تعبير آنچه مشاهده شده‌است،به‌كار مي‌آيد(ر.ک:همپل،3-22). ديو نيز فرضي است براي تعليل و تفسيرو توضيح كاستي‌ها، زشتي‌ها و بدي‌ها و بر اساس اين فرض در نظر ايرانيان باستان،هركاستي، زشتي و بدي، يا زاده‌ي ديوي بوده يا خود، ديوي بوده است.
بدي‌هايي چون رشك (يشت‌ها، رام يشت، فقره‌ي 16) و آز (يسنا، هات 16/ بند 8)، …. آفريده‌ي ديوان ‌اند و در عين حال، همين آز خود، ديوي است: «به آز متمايل مباش تا ديو آز ترا نفريبد» (مينوي‌خرد، 7). بدي‌ها و كاستي‌ها و زشتي‌هايي چون تشنگي (يشت‌ها، زامياد يشت، فقره‌ي 96)، گرسنگي (همان)، خشم (همان، سروش‌يشت‌ هادخت، فقره‌ي 15) و دروغ (خرده اوستا،  سروش‌باژ، فقره‌ي 3) ديو به شمار آمده‌اند و اساساً دروغ بزرگترين ديو است و به تعبيري،گوهر تمام ديوان،دروغ است،زيرا گفتار راست، ديوكُش به شمار آمده است: «گفتار راست گفته شده‌ي پيروزمند ديوكش را مي‌ستاييم» … (ويسپرد، كرده‌ي20/ پاره‌ي 1). با مروري بر فهرست ديگر ديوان نيز به نتايج جالبي مي‌رسيم، حتي زمستان نيز يك ديو است: «ديو زمستان در ايرانويج مسلط‌تر است» … (مينوي‌خرد، 62). اگر در مينوي‌خرد مي‌خوانيم كه كوهها «برخي زننده‌ي اهرمن و ديوان و نگاهدارنده و زندگي‌بخش آفريدگان اورمزد خداي‌اند» (همان،71) بدين سبب است كه ديو در اين مورد،تعبيري از مرگ و بيماري و درد است و كوهها به سبب آنكه محل رويش گياهان دارويي‌اند، ضد ديو به شمار آمده‌اند. دشمني آب درمانگر پاك كننده با ديوان (يسنا، هات 65) و نيز اين قول بندهشكه اگر خورشيد زماني ديرتر برآيد، همه‌ي آفريدگاران را ديوان بميرانند و چون خورشيد درآيد آب و زمين و آفريدگان را تطهير كند (فرنبغ‌دادگي، 113) يا تقارن نام ديو با بيماري و كثافت و سرما و گرما و تاريكي و شب (يشت‌ها، رشن يشت، فقرات 23-25) بدين جهت است كه در تمام اين موارد، ديو معادل بيماري و درد و آلودگي و مرگ است و به تعبير دقيق‌تر، ديو فرضي است براي تفسير و تعليل و توجيه بيماري‌ها و دردها و مرگ. درست به همين سبب است كه بيروني مي‌نويسد پس از كشته شدن جمشيد، ديوان بر زمين چيره شدند و مردم براي پرهيز از بيماري‌هاي حاصل از ارواح سوء، از خوردن چربي پرهيز كردند و سير و شراب و سبزي و گوشتهاي استعاذه خوانده شده مي‌خوردند و از چربي پرهيز مي‌كردند (بيروني، 296). بسياري از ديواني كه به دست پادشاهان و گردان ايراني كشته شدند نيز همين كاستي‌ها و زشتي‌ها و بدي‌ها بوده‌اند، چنان كه درباره‌ي جمشيد مي‌خوانيم:فروهر جم را مي‌ستاييم براي مقاومت «بر ضد بي‌علوفگي كه از خشكي است و بر ضد زوال مرشون» (يشت‌ها، فروردين يشت، فقره‌ي130). در بندهش نيز اگر مي‌خوانيم كه هرمزد در آغاز آفرينش از امشامسپندان پرسيد كه شما را كه آفريد؟ و ارديبهشت پاسخ داد كه: هرمزد (فرنبغ‌دادگي، 111، 112) و اين پرسش بدان سبب بود كه از اقرار به آفريدگاري هرمزد،ديوان را نابودي و درد بود (همان، 112) در حقيقت، ديوي كه از اقرار ارديبهشت نابود شد، احتمال دانا نبودن امشاسپندان بر آفريدگاري هرمزد يا ترديد اقرار ندادنشان به اين حقيقت بوده است.
بنا بر آنچه گفته شد، ديو در شايع‌ترين كاربرد خود در متون باستان و ميانه، فرضي است  براي تفسير و تعليل كاستي‌ها و زشتي‌ها و بدي‌ها و به عبارت ديگر، ديو تمثيلي است از پديده‌هاي عدمي.ديو مرگ، پديده‌اي وجودي نيست، بلكه تمثيلي است براي نبود زندگاني؛ ديو سرما پديده‌اي وجودي نيست، بلكه تمثيلي است براي نبود گرما و … .ژاله‌ي آموزگار نيز بر همين اساس در توضيح اين بخش از ارداويراف‌نامه: به تو نشان دهيم «هستي ايزدان و امشامسپندان و نيستي اهريمن و ديوان» (ارداويراف‌نامه، 51)، مي‌نويسد: «بايد از اين عبارت چنين استنباط كرد كه اهرمن و ديوان،وجود مادي (= گيتيي) ندارند، چنانكه فصل 18 دادستان دينيگ هم آن را تأئيد مي‌كند. حضور آنها در اين جهان جسماني نيست، بلكه فقط نوعي حالت رواني دارد» (همان، پاورقي 2). در مينوي‌خرد نيز مي‌خوانيم كه ديو «خشم صورت مجسم ندارد» (مينوي‌خرد، 44).

آفرينش ديوان
ديوان در متون باستان و ميانه در موارد متعدد،آفريدگان اهريمن خوانده شده‌اند. در بندهش  مي‌خوانيم كه در آغاز آفرينش، هنگامي كه اهريمن به مرز جهان روشني آمد و ساز و رونق آن جهان را ديد «باز به (جهان)تاريكي تاخت،بس ديو آفريد:آن آفريدگانِ مرگ‌آور نامناسبِ براي نبرد (با هرمزد)را.هرمزد چون آفريدگان اهريمن را ديد، (آن) آفريدگان سهمگين، پوسيده، بد و بدآفريده را، پسندش نيفتاد و ايشان را بزرگ نداشت» (فرنبغ دادگي، 34). اهريمن «نخست خودي ديوان را آفريد (كه) روش بد است، آن مينو كه تباه كردنِ آفريدگان هرمزد از او بود» (همان، 36). در اوستا نيز مي‌خوانيم كه اژدهاك،بزرگترين ديو دروغ بود كه اهريمن آفريد (يشت‌ها، گوش‌يشت، فقره‌ي 14 ؛ يسنا، هات 9/ بندهاي 7 و 8).
اما در برابر آنچه نقل شد و دال بر اهريمنْ‌آفريده بودن ديوان است، قرائني صريح و تلويحي نيز هست كه خلاف آن را نشان مي‌دهد و ديوان را آفريدگان هرمزد مي‌نماياند، با اين قيد كه برخي آفريدگان هرمزد به سبب ندانستن،از اهريمن فريب‌خوردند و ديوان، همان فريب‌خوردگان بودند.در يسنا ديوان در ميان زنجيره‌اي از آفريدگان هرمزد ياد شده‌اند: «پيش از (آفرينش) آسمان، پيش از آب، پيش از زمين، پيش از جانور، پيش از گياه، پيش از آذر پسر اهورامزدا، پيش از مرد پاك، پيش از زيانكاران ديوها و مردم، پيش از سراسر زندگاني مادي، پيش از همه‌ي مزداآفريدگان نيك راستي نژاد» (همان، هات 19/ بند 4). در گات‌ها نيز آمده است: «از ميان اين دو گوهر،ديوها نيز بد را از خوب نشناختند،زيرا كه در هنگام مشورت آنان با همديگر،(ديو) فريب فرا رسيد، ناگزير زشت‌ترين انديشه براي خويش برگزيدند. آنگاه به سوي خشم روي آورده تا به توسط‌آن،زندگاني بشر را تباه كنند» (گات‌ها، اهنودگات، ها 30/ قطعه 6).بر اساس اين قطعه از گات‌ها ديوان نه آفريدگان اهريمن بلكه فريب‌خوردگان از اهريمن بودند و اگر بپذيرم كه هويت اهريمن، هويت وجودي نيست، بلكه او تعبيري از عدمهاي جهان است، آن‌گاه اهريمن آفريننده‌ي هيچ چيز نخواهد بود (ر.ک:«اهريمن»)، همچنين بايد توجه داشت كه ديو از اساس، مدلولهاي بسياري دارد كه برخي از آنها پديده‌هاي عدمي اند و نيازي به آفريننده ندارند و برخي نيز مردمانِ بيگانه نژاد و بيگانه‌كيش و فريب‌خورده‌ يا فريب‌دهنده‌اند و نمي‌توانند آفريده‌ي اهريمن باشند (ر.ک: «دلالتهاي واژه‌ي ديو»).

ديوان و پيكره‌ي مادي
پيش از اين بيان شد كه برخي از مدلولهاي ديو، عبارت است از پديده‌هاي عدمي يا حالات رواني كه پيكره‌ي مادي ندارند،چنانكه در ارداويراف‌نامه مي‌خوانيم:به تو نشان دهيم«هستي ايزدان و امشاسپندان و نيستي اهريمن و ديوان»(ارداويراف‌نامه،51) ودر مينوي‌خرد نيز مي‌خوانيم كه ديوِ«خشم،صورت مجسم ندارد»(مينوي‌خرد،44 ؛ر.ک:«ديو و پديده‌هاي عدمي»). با اين حال، بر اساس متون باستان و ميانه و حتي بر اساس متون نو، ديوان در ابتدا داراي پيكره‌ي مادي بودند و آشكارا بر زمين مي‌زيستند، اما به عللي  پيكره‌ي ماديشان را از دست دادند و از پشت زمين رانده شدند. مستوفي در اخبار كيومرث مي‌نويسد: «ديوان در آن وقت از آدميان پوشيده نبودند» (مستوفي، 75، 76) و بلعمي مي‌نويسد كه ديوان در ابتدا آشكار بودند و پس از طوفان نهان شدند (بلعمي، 1/ 121). گرديزي مي‌نويسد: جمشيد «با ديوان حرب كرد و دست ايشان از مردمان كوتاه‌كرد، و ايشان را از آباداني‌ها برانداخت و اندر درياها و ويراني‌ها شدند و بيابانها» (گرديزي، 2). هوشنگ «ديوان از ناحيت‌ها او بيرون كرد» (بلعمي، 1/129) و طهمورث چون بر ديوان غلبه كرد، آنان را گفت كه به آباداني‌ها مياييد و به بيابانها و درياها راندشان (همان). آن هنگام كه طهمورث بر تخت پادشاهي نشست: «ديوان بر مردمان مسلط گشته بودند، او با ديوان حرب كرد و ايشان را از رنج نمودن مردمان بازداشت» (گرديزي، 1).
با تمام نبردهايي كه نخستين‌پادشاهان ‌ايراني با ديوان كردند و آنان را به ويرانه‌هاي دوردست راندند، باز هم در روزگاران متأخرتر ديوان را به سان گذشته مي‌يابيم كه به آشكارگي بر پشت زمين مي‌روند و مي‌آيند و به مردم ستم مي‌كنند. پس زرتشت و گشتاسپ براي هميشه ديوان را زرتشت آشكارگي و از پيكر،محروم‌ساختند. در زامياد يشت درباره‌ي زرتشت مي‌خوانيم:«آشكارا پيش از او ديوها در گردش بودند، آشكارا لذّات آنان به وقوع مي‌پيوست.آشكارا آنان زنان را از مردان مي‌ربودند و ديوها به آن ناله و زاري‌كنندگان اجحاف مي‌كردند.آن‌گاه از يك اهون‌وَئيريه كه زرتشت‌پاك،چهار بار با مراعات درنگ و در قسمت نيمه‌ي دومي به آوازي بلندتر بسرود،‌ همه‌ي ديوها به هراس افتادند،به طوري كه آن (ديوهاي) غيرقابل ستايش، غيرقابل نيايش در زيرزمين پنهان شدند» (يشت‌ها، زامياد يشت، فقرات 80 ،81). در دو قطعه از يسنا نيز مضمون همين دو فقره‌ي زامياد يشت را با بيان ديگر مي‌يابيم (يسنا، هات 9/ بند 15). گشتاسب نيز پيكر مادي ديوان را در هم شكست و آنان را بدل به موجوداتي بي‌پيكر كرد: و از گشتاسب اين سودها بود … «تباه كردن و شكستن كالبد ديوان و دروجان» (مينوي‌خرد، 46). زرتشت به مدد خردِ همه‌آگاه،درختي هفت شاخه ديد و هرمزد در تفسير آن هفت شاخه چنين گفت: «آن‌كه زرّين است، شاهي گشتاسپ‌شاه است كه من و تو >براي< دين ديدار كنيم، گشتاسپ‌شاه دين بپذيرد و كالبد ديوان را بشكند و ديوان از آشكاري به گريز و نهان روشي ايستند و اهريمن و ديوزادگان دوباره به تاريك‌ترين دوزخ تازند» (زند بهمن يسن،4). در بخشي ديگر از همين متن مي‌خوانيم كه زرتشت به مدد خرد همه‌آگاه،درختي چهار شاخه ديد و هرمزد در تفسير آن شاخه‌ها چنين گفت: «آن‌كه زرّين است، پادشاهي گشتاسب‌شاه است، هنگامي كه من ترا >براي< دين ديدار كنم و گشتاسب شاه دين بپذيرد و كالبد ديوان بشكند و ديوان از آشكارگي به گريز و نهان روشي ايستند (= زرتشت قالب مادي ديوان را در هم شكند و ايشان و اينان از آن پس در نظر آدميان نباشند و زندگي مخفيانه را آغاز كنند)» (همان، 1).
 در يشت‌ها از ديوان نامرئي وَرِنَ سخن رفته است: «در مقابل او تمام ديوهاي غيرمرئي و دروغ پرستان وَرِنَ به هراس افتند» (يشت‌ها، مهر يشت، فقره‌ي 68) و چون مهر در تازد «همه‌ي ديوهاي غيرمرئي و دروغ پرستان وَرِنَ در مقابل او به هراس افتند» (همان، فقره 97 ). به نظر مي‌رسد بي‌پيگرگي ديوان را بايد به روزگاران پيش از زرتشت نيز تعميم دهيم ،چرا كه نام مملكت وَرِن و ديوان آن سرزمين در اوستا با نام نخستين پادشاهان ايران كه همه پيشدادي بوده‌اند، تقارن دارد. هوشنگ با فديه دادن به ايزدان، در مي‌خواست كه بر ديوان مازندر و دروغ پرستان ورن پيروز شود(يشت‌ها،آبان‌يشت،فقره‌ي21 ؛همان،گوش‌يشت،فقره‌ي 3 ؛ همان، رام‌يشت، فقره‌ي 7؛ همان، ارت يشت، فقره‌ي 24). در آبان‌يشت و ديگر يشت‌ها نيز درباره‌ي فريدون مي‌خوانيم كه او با فديه دادن به ايزدان در مملكت ورن پيروزي بر ضحاك را در مي‌خواست (همان، آبان‌يشت، فقره‌ي 33).

مسكن ديوان
مسكن اصلي ديوان دوزخ است و سرانجام نيز به نيروي ايزدان و پاكان به دوزخ مي‌افتند(ر.ک: زند بهمن يسن، 4) و در رستاخيز، ديوان جزء عمله عذاب در دوزخ‌اند (مينوي‌خرد، 21؛ ارداويراف نامه، 51).ديوان در زمين در قسمتهاي شمالي مسكن دارند (خرده اوستا، سروش باژ، فقره 32) و اساساً شمال جهت اهريمني در اساطير ايراني است(يشت‌ها،هادخت‌نسك،كرده‌ي3 ؛خرده‌اوستا، سروش‌باژ، فقره‌ي 3 ؛ ارداويراف‌نامه،60،61 ؛ زند بهمن يسن،8 ؛ ماني،31 ؛…).


کتابنامه
-ابن‌اثير،عزالدين ابوالحسن علي جزري، اخبار ايران از الكامل ابن‌اثير،ترجمه‌ي محمد ابراهيم باستاني پاريزي،انتشارات دانشگاه تهران،تهران،1349ش.
- ارداويراف‌نامه،ترجمه و تحقيق از ژاله‌ي آموزگار،شركت انتشارات معين،انجمن ايرانشناسي فرانسه،تهران،1372ش.
 -المنجد(المنجد في‌اللغه و الاعلام)،لويس معلوف،نشر بلاغت،چاپ چهارم،قم،1378ش. 
- برهان‌قاطع،محمد بن خلف تبريزي،شركت طبع كتاب،1317ش.
- بلعمي،تاريخ بلعمي(تكمله و ترجمه‌ي تاريخ طبري)،به‌تصحيح محمد تقي بهار،به‌كوشش محمد پروين  گنابادي،كتابفروشي زوّار،تهران،1353ش.
- بيروني،ابوريحان،آثارالباقيه،ترجمه‌ي اكبر داناسرشت،انتشارات ابن سينا،تهران،1352ش.
- خرده‌اوستاي موبد اردشير،ترجمه و تفسير موبد اردشير آذرگشسب،تهران،1349ش.
- روايت‌ پهلوي،ترجمه‌ي مهشيد ميرفخرايي،موسسه‌ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي،تهران،1367ش.
- زند بهمن يسن،ترجمه‌ي محمدتقي راشد،مؤسسه‌ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي،تهران،1370ش.
- فردوسي،حكيم ابوالقاسم،شاهنامه(نه‌جلد)،اداره‌ي انتشارات دانش،شعبه‌ي ادبيات خاور آكادمي علوم شوروي،مسكو، 1965-1971م.
-فرنبغ‌دادگي، بندهش،گزارش مهرداد بهار،انتشارات طوس،تهران،1369ش.
-گات‌ها،دو گزارش از ابراهيم پور داوود،انتشارات اساطير،چاپ اول،1378ش.
-گرديزي،ابوسعيد عبدالحي ، زين‌الاخبار،به تصحيح عبدالحي حبيبي،انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1347ش.
- مستوفي،حمدالله،تاريخ گزيده،به اهتمام دكتر عبدالحسين نوايي،انتشارات اميركبير،چاپ اول،تهران،1362ش.
- مكموني،زكريا بن محمد مكموني‌ قزويني،عجايب‌المخلوقات و غرايب‌الموجودات،به تصحيح و مقابله‌ي نصرالله سبّوحي،كتابخانه و چاپخانه‌ي مركزي ناصرخسرو،تهران،1340ش.
- مينوي‌خرد،ترجمه‌ي احمد تفضلي،انتشارات بنياد فرهنگ ايران،1354ش.
- ونديداد،به كوشش هاشم رضي،انتشارات سوره،چاپ اول،1376ش.
- ويسپرد،گزارش ابراهيم پور داوود،به كوشش بهرام فره‌وشي،انتشارات دانشگاه تهران،چاپ دوم،تهران،2537.
- ويسپرد،گزارش ابراهيم پور داوود،به كوشش بهرام فره‌وشي،انتشارات دانشگاه تهران،چاپ دوم،تهران،2537.
- همپل،كارل، فلسفه‌ي علوم طبيعي ،ترجمه‌ي حسين معصومي همداني،مركز نشر دانشگاهي،چاپ اول،تهران،1369ش.
- هينلز،جان،شناخت اساطير ايران،ترجمه‌ي ژاله‌ي آموزگار و احمد تفضلي،نشرآويشن و نشر چشمه،چاپ سوم،1373ش.
- يسنا،ترجمه‌ي ابراهيم پورداوود،انتشارات دانشگاه تهران،2536.
- يشت‌ها(دوجلد)،تفسير و تأليف ابراهيم پورداوود،انتشارات اساطير ،چاپ اول،1377ش.

تحقیقی دربارۀ واژه‌های خَلَج،خَلَچان،غلجایی،غور،گَرَکان،فراهان و پهله(با ویرایش و افزایش کلی)


 این مقاله،پیش از این به صورت طرحی اولیه و مختصر در وبگان آن روزهادرج شده بود  و حال،صورت گسترش یافتۀ آن عرضه می‌شود.


بلعمي در تاريخ بلعمي مي‌نويسد كه كيومرث بر آب و زمين و گياه پادشاه بود اما عنوان او گرشاه يعني كوه‌شاه بود(بلعمی،1/3-17).فردوسی نیز در شاهنامه می‌سراید: كيومرث شد بر جهان كدخداي نخستين به‌كوه ‌اندرون ساخت‌جاي (فردوسي، 1/28). بيروني نیز دربارۀ کیومرث مي‌نويسد: «لقب‌آن، كوشاه است يعني پادشاه كوه و برخي هم گفته‌اند گل‌شاه ،يعني پادشاه گل، زيرا در آن وقت هيچ كس نبود» (بيروني، 141). هرچند که کیومرث به سبب زندگانی در کوه، کوه‌شاه بوده،اما صورت درست عنوان او، بی‌تردید همان "گَرشاه" یعنی پادشاه کوهستان بوده، اما از آن جا که خط فارسی دری پیش از تحول و تکامل امروزینش دارای کاستی‌های بسیار بوده، واژۀ "گَر" دچار اشتباه‌خوانی و اصطلاحاً تصحیف شده و لقب کیومرث در متون فارسی دری، به خطا "گِل‌شاه" و  "کوه‌شاه" ثبت شده‌است. در این تصحیف و خطاخوانی البته عوامل متفاوتی دخیل بوده‌است و یکی از این عوامل، تأثیرپذیری از آموزه‌های اسلامی بوده که بر اساس آن، آدم ابوالبشر از گل ساخته‌شده بوده و  ممکن است مؤلفان پس از اسلام به سبب آشنایی نداشتن با واژۀ پهلوی "گَر"، و نیز شباهت حرف "ر" و "ل" در صورت‌های چسبانِ به ماقبل، ترکیب "گَرشاه" را به خطا "گِل‌شاه" دریافته‌اند که با باورهای اسلامی دربارۀ انسان نخستین هم سازگار است.برخی نیز باز به سبب ناشناخته بودن واژۀ پهلوی "گَر"، چون می‌دانستند کیومرث در کوه می‌زیسته، ترکیب "گَرشاه" را خطا پنداشته و آن را به صورت فارسی دری "کوه‌شاه" تصحیح کرده‌اند.این فرض دربارۀ روایتی که از بیرونی نقل کردیم،قوی‌تر است، زیرا بیرونی عنوان کیومرث را "کوشاه" بدون حرف "ه" نقل کرده و بی‌تردید، بیرونی یا مؤلفانی که بیرونی متکی به نوشته‌های آنان بوده، دقیقاً واژۀ "گَرشاه" را پیش رو داشته‌اند و چون آن را غریب یافته‌اند و حرف گاف نیز در آن روزگار،دبدون سرکش نوشته می‌شده،د"گرشاه" را "کوشاه" انگاشته‌اند که با آگاهیشان بر کوه‌نشین بودن کیومرث نیز سازگار بوده است.  و البته ممکن است که این عده،ب ا  واژۀ پهلوی "گَر" آشنایی هم داشته‌اند، اما آن را به فارسی دری ترجمه کرده و ترکیب "کوه‌شاه" را ساخته‌اند.این فرض‌ها هریک که درست باشد، تفاوتی ندارد و در هر صورت، عنوان درست کیومرث، "گَرشاه" یعنی پادشاه کوهستان بوده‌است.

     واژۀ اوستایی "گَر" در زبان فارسی به صورت دو واژۀ "بَر" و "وَر" به معنی بالا باقی مانده‌است، زیرا بر اساس قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز، سه حرف"گ" و "و" و "ب" به هم تبدیل می‌شوند، مانند گشتاسب، بشتاسب و ویشتاسب. همچنین در ادامۀ این مقاله خواهیم دید که واژۀ "گَر"، مبدأ اشتقاق بسیاری از نامهای امکنه و اقوام از قبیل غور، غرجستان، غلجایی، خلج، فراهان، گرکان، فرمهین، پهله، وروان، وركانه و... شده‌است.

    ایران شرقی که سرزمینی است کوهستانی و امروزه با نام افغانستان به استقلال رسیده‌است، در قرون گذشته، غور خوانده می‌شد و مردم منسوب به آن ناحیه را غلجایی(قلجایی) و غلجه‌ای و غرچه‌ای می‌خواندند.بی‌تردید این نامها همه مشتق از ریشۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه است. سرزمین غرجستان نیز که در شرق ایران بوده، همین حکایت را دارد."غور" واژه‌ای فارسی به معنی کوه است و صورت دیگری از واژۀ اوستایی "گَر" است که در آن، حرف "گ" به حرف هم‌ارز آن یعنی "غ" مبدل شده‌است. شاید این اعتراض به میان آید که حتی به فرض تبدیل حرف "گ" به "غ" باز هم مصوّت(حرف صدادار) واژۀ غور، ضمۀ بلند است درحالی که مصوت واژۀ گر، فتحه است. اما این اعتراض وارد نیست،زیرا بسیاری از واژه‌های فارسی دری که با انواع ضمه(خواه کوتاه به صورت O و خواه بلند به صورت U  و خواه اشباع به صورت Ô یا OW) تلفظ می‌شوند، در زمان‌های گذشته و حتی امروزه در گویش‌های محلی که بازنمود صورت‌های قدیمی فارسی‌اند، با فتحه تلفظ می‌شوند. برای نمونه واژۀ "جو" که امروزه در فارسی دری، به صورت‌های jo و یا jÔ/jow تلفظ می‌شود، هنوز هم در گویش‌های محلی فارسی، به صورت jav تلفظ می‌شود و شاعران پارسی‌گوی نیز واژه‌هایی از قبیل جو، نو، تو و دو را با واژه‌های عربی از قبیل ضو(zaw) قافیه می‌کردند.تلفظ واژۀ غور نیز بی‌تردید، همخوان با تلفظ واژۀ گَر، و با فتحه به صورت غَوْر بوده‌است. برای اثبات درستی تلفظ "غَور"،شاهد دیگری هم هست و آن واژۀ گور است. واژۀ "گور" که در فارسی دری به صورت goor به معنای مکان خاکسپاری مردگان به کار می‌رود،در اصل به صورت gawr و به معنای کوه و مشتق از واژۀ اوستایی"گَر" و معادل واژۀ فارسی "غَور" بوده‌است. واژۀ عربی "قَبر"، معرب واژۀ فارسی گور است و این تعریب نمی‌تواند ممکن باشد مگر آنکه تلفظ گور، به صورت گَوْر(gawr) باشد تا بتواند در زبان عربی به قَبر مبدل شود. این توضیح در این محل لازم است که نیاکان ما ایرانیان در اعصار باستان، مردگان خود را در دخمه‌های کوهستانی می‌نهادند كه هنوز نمونه‌هاي درخشانش در پارسه و نقش رستم هست و بدین سبب، واژۀ گَر و صورت‌های دیگر آن از جمله گَور، به مرور مبدل شد به مکان امحای مردگان و سپس همین واژه به سان صدها واژۀ پهلوی و فارسی دیگر به زبان عربی رفت و مبدل به واژۀ قبر شد.در تکمیل مبحث تلفظ و مشتقات واژۀ غَور باید افزود که به احتمال زیاد، واژۀ عربی غَور به معنی ژرفا و عمق و مشتقات آن از قبیل غار و مغار و مغاره نیز از واژۀ فارسی غَور و واژۀ اوستایی گَر، اخذ شده‌اند. گفتیم که نیاکان ما ایرانیان، مردگان خود را در دخمه‌ها و مغاره‌های کوهستان می‌نهادند و بر این اساس، واژۀ غَور به مرور علاوه بر معنای اصلیش که کوه است، بار معنایی تازه‌ای هم یافت و آن محل امحای مردگان بود و چون یکی از روش‌های امحای مردگان و بویژه تنها روش این کار در میان اعراب، حفر و گود کردن زمین بود، واژۀ غَور پس از ورود به زبان عربی، معادل گودی و ژرفا و عمق شد و واژه‌های غار و مغار و مغاره نیز که معادل گودی‌ها و حفره‌های کوهستانند، از این واژه مشتق شدند. در تلفظ واژۀ غَور باید توجه داشت که تلفظ آن به طور دقیق و صحیح  با حرف w است نه حرف v، یعنی با آن گونه از حرف واو است که تقریباً ناملفوظ است، همان‌گونه که امروزه نیز در تلفظ ضمۀ اشباع در واژه‌هایی مثل نو و جو با آن مواجهیم که انتهای آنها،ترکیبی از ضمۀ کوتاه و گونه‌ای خاص از حرف واو است که به طور کامل تلفظ نمی‌شود و تنها موجب غنچه شدن لب‌ها می‌گردد به صورت now  و jow .

     تا بدین‌جا تردیدی نیست که واژۀ غور که نام سرزمین‌های کوهستانی شرق ایران یا همان افغانستان امروزی است، به معنی کوه و مشتق از واژۀ اوستایی گَر است و تلفظ آن نیز با فتحه و به صورت"غَوْر" بوده‌است.در آن گسترۀ جغرافیایی که غور خوانده می‌شد،برخی نام‌های مشابه و تا حدی مترادف از قبیل غلجایی(قلجایی)، غلجه‌ای، غرچه‌ای، غرجستان و خلج، رایج بوده که تمامی آنها قابل استخراج از دو واژۀ گر و غورند.برخی از محققان، مبدأ اشتقاق این گروه از واژه‌ها را واژۀ "قرلق" می‌دانند که نام یکی از طوایف زردپوست ترک‌نژاد بوده‌است. هرچند که به لحاظ قواعد زبان‌شناختی و بر اساس تبدیل حروف هم‌ارز، این احتمال هست که گروه واژگان یادشده،از واژۀ ترکی "قرلق" مشتق شده باشند، اما همین مقدار احتمال زبان‌شناختی هم هست که این واژه‌ها از واژۀ اوستایی گَر و واژۀ فارسی غور مشتق شده‌باشند به‌علاوۀ احتمالات تاریخی و جغرافیایی که به نفع اشتقاق از واژۀ اوستایی گر و واژۀ فارسی غور است، اما به نفع اشتقاق از واژۀ ترکی قرلق نیست.برخی از این شواهد تاریخی که در سطور پسین هم از آنها یاد خواهیم کرد، آن است که این گروه از واژه‌ها در جغرافیایی کوهستانی(شرق ایران یا افغانستان امروزی) رواج داشته‌اند و سرجمع آن جغرافيا نيز با واژۀ فارسی غور به معنی کوهستان نامیده می‌شد پس احتمال قوي آن است كه اجزاي آن ناحيه نيز با واژگان مشتق از غور و گر نامگذاري شده‌باشد. بر این اساس می‌باید میان این گروه از واژگان، با نام غور از یک سو و با هویت کوهستانی بودن از سوی دیگر، پیوند باشد. از سوی دیگر، برخی امکنه هستند که با واژه‌های مشتق از واژۀ "خلج" نامیده شده‌اند، بی‌آنکه ساکنان این مکان‌ها ترک باشند، پس واژۀ خلج،به معنی ترک نیست و مبدأ اشتقاق آن باید واژه‌ای دیگر باشد و هیچ واژه‌ای بدین منظور ،محتمل‌تر از واژۀ اوستایی گر و واژۀ فارسی غور نیست. اگرچه در برخی مکان‌های دیگر، طوایفی ترک‌نژاد با عنوان خلج سکونت داشته‌اند، مانند نواحی شرقی ایران، اما چنین نیست که این مکان‌ها نام خود را از این ترکان گرفته‌باشند، بلکه بالعکس،این طوایف ترکند که نام خود را از چنین مکان‌هایی گرفته‌اند، مکانهایی که وجه مشترکشان کوهستانی بودنشان است و خلج نامیدن ترکان این نواحی بايد بدین سبب بوده باشد که به عنوان ترک کوه‌نشین خوانده شوند در برابر ترکانی که در دشت‌ها می‌زیستند. از سوی دیگر، طوایفی را با عنوان قلجایی می‌شناسم که کاملاً آریایی نژادند، پس این واژه نیز بار مفهومی ترک‌نژاد را در خود ندارد. اگر بر نقشۀ جغرافیا نگاهی بیندازیم، از یک سو درمی‌یابیم که گروه واژگان قلجایی، غرچه‌ای، خلج و مشتقات و هم‌خانواده‌های این واژگان اغلب برای نامیدن امکنه‌ای به کار رفته‌اند که در یک ویژگی مشترکند و آن کوهستانی بودنشان است و از دیگر سو درمی‌یابیم که دیگر نام‌های رایج در همان محدوده‌های جغرافیا نیز اغلب به معنی کوهستانند. برای نمونه می‌توان به حضور واژۀ خلج در محدودۀ تفرش و فراهان و آشتیان اشاره کرد که در همین محدودۀ جغرافیایی با واژه‌هایی از قبیل گرگان مواجهیم که بی‌تردید از واژۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه مشتق شده است و نام تاریخی این ناحیه نیز در دفاتر دولتی اعصار گذشته، ایالت جبال بوده‌است.این شواهد، همه نشانگر آن است که در واژه‌هایی از قبیل قلجایی، غرچه‌ای، غرجستان، خلج و مشتقات این واژه‌ها، بار معنایی ترک وجود ندارد و این واژه‌ها نمی‌توانند از واژۀ قرلق که نام طایفه‌ای ترک است، مشتق شده‌باشند، بلکه اشتقاق آنها می‌باید از تنها وجه اشتراک همه‌شان یعنی کوهستانی بودن جغرافیای کاربردشان منشأ گرفته‌باشد و از آنجا که به لحاظ زبان‌شناختی نیز شبیه واژه‌های غَور و گر به معنی کوهند و دارای حروف هم‌ارز و قابل تبدیل به یکدیگرند،بر این اساس باید مبدأ اشتقاق همه را واژۀ فارسی غَور و پیش‌تر از آن، واژۀ اوستایی گَر دانست.

     بر اساس آنچه تا بدین‌جا گفته شد، واژۀ غرجستان که نام ولایتی در شرق ایران بوده‌است، دارای ساختار "غَرَج+ستان" است. واژۀ "غَرَج" نیز خود دارای ساختار "غَر+ج" است. جزء نخست غَرَج، یعنی واژۀ غَر، صورتی دیگر از واژۀ غَور به معنی کوه است و جزء دوم این ترکیب، یعنی حرف"ج"، همان حرف "گ/ک" است که پسوند نسبت در زبان‌های ایرانی است و این پسوند، به حرف "ج" تبدیل شده است. این تبدیل بی‌سابقه نیست و در واژۀ "ساوجی" و بسیاری از واژه‌های دیگر نیز مشاهده می‌شود. پس واژۀ غَرَج، یعنی آنچه به کوه منسوب است یا به طور خلاصه یعنی کوهستانی.غرجستان نیز که دارای دو پسوند نسبت(ج+ستان) است،به گفتار امروزی تقریباً یعنی کوهستانات(چیزی شبیه شمیرانات و لواسانات و امثال آنها).

     واژۀ خَلَج نیز که نخستین بار در جغرافیای کوهستانی شرق ایران و در کنار واژ‌ه‌هایی از قبیل قلجایی،غرچه‌ای و غرجستان ظهور کرد، دقیقاً همان واژۀ "غَرَج" است که وجه اشتقاقش را گفتیم.مطابق قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز، دو حرف "غ" و "خ" به سبب ارزش زبان‌شناختی یکسان،به هم تبدیل می‌شوند و دو حرف "ل" و "ر" نیز بنا بر همین قاعده،قابل تبدیل به یکدیگرند و حاصل آن،هم‌ارزی دو واژۀ غَرَج و خلج است.بدین ترتیب، واژۀ خلج، یعنی کوهستانی. ترکانی که در قرن هفتم هجری، در سپاه سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه با سپاه مغول نبرد کردند و سلسلۀ پادشاهی خلج را در هندوستان بنا نهادند، نام خود را در ابتدا از مکان سکونتشان که غور یا غرجستان نام داشت، وام گرفته‌اند و سپس بود که به مناطقی دیگر پای نهادند و این نام را به مناطق جدید نیز اعطا کردند، مانند ناحیۀ خلجستان در استان قم. پس واژۀ خلج، به معنی ترک نیست،بلکه صفتی است برای گروهی خاص از ترکان که مدتی را در غور یا غرجستان زیستند و بدین مناسبت، ترک خلج،یعنی ترک کوهستانی نامیده‌شدند. ناحیۀ کوهستانی شرق ایران، تنها مکانی نیست که با واژۀ خلج پیوند خورده‌است و مکان‌هایی دیگر در جغرافیاهای دیگر نیز هستند که با این واژه پیوند دارند، بی‌آنکه ارتباطی با ترکان داشته‌باشند، اما یک وجه مشترک میان همۀ آنها هست و آن، کوهستانی بودن تمام این مکان‌هاست.از جمله در تفرش که با کوه‌های نفوذناپذیر، احاطه شده‌است، روستایی به نام "خلچان" هست که ساکنانش کاملاً فارس‌زبانند، اما جغرافیای آنجا کوهستانی است و به لحاظ تاریخی نیز جزئی از ایالت جبال(کوهستان) بوده‌است و بر این اساس، خلچان یعنی کوهستان.

      واژۀ غَلجایی(قلجایی) نیز که در جغرافیای کوهستانی شرق ایران رایج بوده، صورت دیگری از واژۀ غرچه‌ای و هم‌خانواده با دیگر واژه‌های رایج در همان جغرافیا از قبیل غَرَجستان و خلج است و این واژ‌ها همه از دیگر واژۀ رایج در آن جغرافیا یعنی واژۀ غَور مشتق شده‌اند. طوایفی از ترکان ساکن در نواحی کوهستانی شرق ایران یا همان ناحیۀ غور، ترکان غلجایی نامیده‌ می‌شدند و این طوایف، می‌بایست همان ترکانی باشند که با عنوان خلج نیز شهرت یافتند. گفتیم که در بحث ترکان غلجایی یا خلج، چنین نبوده که مکان، نام خود را از ساکنان گرفته‌باشد، بلکه بالعکس، این ساکنان ترک‌نژاد نواحی کوهستانی شرق ایران بودند که نام خود یعنی غلجایی و خلج را از مکان سکونتشان گرفتند و ترک غلجایی یا خلج، یعنی ترک کوه‌نشین خوانده‌شدند. جالب این است که به محض مهاجرت این ترکان که به سبب مدتی سکونت در  ناحیۀ غور، با نام‌های غلجایی و خلج خوانده‌می‌شدند، گروهی از طوایف آریایی‌نژاد پشتون، در مساکن خالی‌شدۀ آن ترکان جایگزین شدند و آنان نیز از آن پس، غلجایی(افاغنۀ غلجایی) خوانده شدند. بنابراین غلجایی یا خلج، نام ساکنان نبوده که مدام تعویض و تبدیل می‌شدند، بلکه نام خود مکان بوده و در این مورد، ساکنان بودند که صرف‌نظر از نژادشان، نام خود را از محل سکونتشان وام گرفتند.پس غلجایی و خلج، نام طایفه و به معنی ترک نیست و ارتباطی با طایفۀ ترکان قرلق ندارد، بلکه نام خود مکان بوده که به سبب کوهستانی بودن، با عناوین غور،غرجستان،خلج و غلجایی خوانده می‌شده‌است.

      اما واژۀ گَرَکان،که نامی در شهرستان آشتیان است. اشتقاق این نام از واژۀ اوستایی "گَر" واضح‌تر از همه است. ساختمان واژگانی گرکان،چیزی شبیه غَرَجستان است. غرجستان، مرکب از واژۀ گَر به معنی کوه و دو پسوند نسبت یعنی "ک" و "ستان" است. گرکان نیز با همین ساختار یعنی از واژۀ گَر به معنی کوه و دو پسوند نسبت "ک" و "ان" ترکیب شده و معنی آن نیز در فارسی امروزی تقریباً چیزی است شبیه کوهستانات. و البته ممكن است كه گركان از گر و پسوند نسبت گان(كان) ساخته شده‌باشد كه به هرحال به معني كوهستاني است.

   تفرش و فراهان و آشتیان، جزئی از ایالتی بوده‌اند که در روزگار اشکانیان و ساسانیان و در درورۀ زبان‌های ایرانی میانۀ غربی(زبان پهلوی)، ایالت"پهله" خوانده می‌شد و زبان رایج در این ناحیه نیز زبان پهلوی یا پهلوانی(یا همان زبان ایرانی میانۀ غربی) نامیده می‌شد. درباره‌ي اشتقاق پهله  برخي برآنند كه پهله صورت ديگر پَرثَوَه( پارت) است و اين به حسب تبديل حروف پذيرفتني است، اما جغرافیای تاریخی پهله دقيقاً منطبق با سرزمين ماد بوده‌است و بسیاری از نام‌های رایج در ایالت پهله نیز از بُن‌واژۀ "ماد" مشتق شده‌اند. برای واژۀ پهله، می‌توان اشتقاقی فرض کرد که هم به لحاظ زبان‌شناختی مجاز است و هم منطبق با جغرافیای تاریخی این ایالت است. می‌دانیم که جغرافیای تاریخی پهله، سرزمینی کوهستانی را دربرمی‌گرفته که مثلث شکل بوده و یک سر آن اصفهان بوده و سر دیگرش ری و سر سومش کرمانشاه بوده‌است.این سرزمین کوهستانی را دیوان‌سالاران دستگاه خلافت، ایالت جبال می‌خواندند. آیا تنها به سبب کوهستانی بودن این ناحیه بوده که بدین نامش می‌خواندند؟نه. به نظر می‌رسد که واژۀ پهله، خود به معنی کوهستان بوده و دبیران و وزیران دستگاه خلافت، کسانی از قبیل ابن‌مقفع که خود ایرانی و مردمانی زبان‌شناس بودند، به‌درستی و دقت، واژۀ پهله را به واژۀ عربی جبال، یعنی کوهستان ترجمه کردند. می‌دانیم که در زبان‌های ایرانی، گروه واج‌های گ،ک،ج،غ،خ از یک سو و گروه واج‌های و،پ،ب،ف نیز از سوی دیگر، هم‌ارزند و این دو گروه هم‌ارز، در هم تداخل دارند و می‌توانند به هم تبدیل شوند و حلقۀ واسط آنها حرف گ است که موجب می‌شود حروف گروه اول پس از تبدیل به حرف گ به حروف گروه دوم تبدیل شوند. نمونۀ این تبدیل،بسیار است، از جمله واژۀ گشتاسب که به صورت‌های ویشتاسب و بشتاسب نیز به کار رفته‌است و گنجشک که به صورت‌های بنجشک و  وینجشک نیز رایج بوده‌است و موارد متعدد دیگر. دو حرف "ر" و "ل" را نیز پیش از این مطرح کردیم و گفتیم که حروف هم‌ارزند. بر این اساس، پهله می‌باید صورت دیگری از واژۀ "وهرک" و یا "وره" به معنی کوهستان باشد که خود از واژۀ وَر(گَر اوستایی)+ پسوند نسبت ک/ه پدید آمده‌است.در اوستا نام ایالتی به صورت "وهرکان" آمده‌است که مرحوم پورداوود در ترجمۀ اوستا آن را معادل گُرگان(gorgan) دانسته، اما چنین نیست و وهرکان، همان ایالت پهله به‌علاوۀ پسوند نسبت "ان" است  و به معنی سرزمین کوهستانی است و همان واژه‌ای است که امروزه بر جزء کوچکی از ایالت پهله یعنی بر بخش گَرکان در آشتیان نهاده شده‌است. يكي بودن پهله، وهره و مشتقات آن از قبيل وهركان، وركان، وركانه، گركان و فراهان، نيازي چندان به اثبات ندارد و از قبيل تحصيل حاصل است، زيرا همين امروزه هم در همدان كه جزئي از ايالت پهله است، مكاني به نام «وركانه» هست و نشان مي‌دهد كه نام وهركان و صورت‌هاي تلفظي و اشتقاقي متفاوتش در غرب ايران بسيار رايج بوده‌است. همچنين گزنفون در سيروپدي(كوروش‌نامه) مي‌نويسد: «هیرکانیان همسایه ی آسوری ها و قومی هستند کم جمعیت و بدین سبب تحت استیلای آسوریان درآمدند» و اين نشان مي‌دهد كه هيركاني(وهركان) بايد در غرب ايران و در مجاورت ديار آشوريان باشد و اين سرزمين جايي جز پهله يا ماد نمي‌تواند باشد.

    در متون كهن نام طسوج(بخش يا شهرستان) وَره در كنار نام‌هاي ساوه، طبرس(تفرش) و همدان آمده و برخي بر آن شده‌اند كه وره مي‌بايد آشتيان باشد اما وره مي‌بايد گركان و فراهان باشد و معناي آن نيز كوهستان است. گرکان در روزگار كهن تنها نام یک روستا یا شهرک نبوده‌است،بلکه نام یک طسوج،یعنی نام ناحیه‌ای بسیار بزرگ بوده که کرسی یا مرکزش نیز به نام کل ناحیه خوانده می‌شده.اما این ناحیۀ بزرگ چه بوده ؛بی‌تردید این ناحیۀ بزرگ، همان فراهان بوده،بدین صورت که کل ناحیه با دو تلفظ "وَرَهان" و "گَرَکان" خوانده می‌شده و کرسی یا مرکز آن نیز با همین نام خوانده می‌شده، چنان که امروزه نیز کرسی نواحی و شهرستان‌ها و استان‌ها به نام کل مجموعه خوانده می‌شود، مانند استان تهران و شهر تهران،شهرستان تفرش و شهر تفرش و موارد دیگر. به مرور ایام، صورت وَرَهان یا همان فراهان،برای کل ناحیه مستعمل شده و صورت گَرَکان برای کرسی آن رایج شده‌است.بر این اساس، واژه‌های فراهان و گرگان،در حقیقت یک واژه و معادل کوهستان و هم‌خانوادۀ واژۀ پهله و مشتق از واژه‌ي گر(ور/بر) به معني كوه‌اند. در فراهان،نام‌های دیگری نیز هنوز هست که بازماندۀ واژۀ "وره" باشند، از جمله روستای "وروان" که آن نیز به احتمال زیاد می‌باید تلفظ دیگری از گَرَکان و فراهان باشد. اما شاید این پرسش مطرح شود که فراهان،سرتاسر کوهستانی نیست و بخش‌هایی از آن دشت است، پس چگونه واژۀ فراهان به معنی کوهستان است. پاسخ این تردید آن است که دایرۀ معنایی واژه لزومی ندارد که با دایرۀ مصداقی آن کاملاً متساوی باشد و واژه‌ها می‌توانند بر اساس قاعدۀ مجاز جزء و کل، و مجاز عام و خاص، بر محدوده‌هایی بزرگتر یا کوچکتر از حوزۀ معنایی خود دلالت کنند.برای نمونه کل کشور ایران،پارس خوانده می‌شده و هنوز هم غربیان،آن را پرشیا می‌خوانند،در حالی که پارس، جزئی از ایران بوده و این، نتیجۀ مجاز جزء و کل است. یا سرزمین بزرگی که ترکستان روسیه خوانده می‌شد،در درون خود سرزمینی نیز داشت به نام تاجیکستان که مردمش فارس‌زبانند و این،ناشی از مجاز عام و خاص است و این‌گونه موارد بسیار است.

   برخی صاحب‌نظران تلاش کرده‌اند که مبدأ اشتقاق فراهان را واژۀ "فرّ" و "فرّه" به معنی شکوه قرار دهند.این وجه اشتقاق،وسوسه‌انگیز است،بویژه برای مخاطب عام که نزد خود خوشحال خواهد شد اگر تصور کند نام سرزمین وی و نیاکانش،فراهان، به معنی سرزمین شکوهمند است.اما دلایل و شواهدی از تاریخ و جغرافیا و سایر شعبه‌های دانش نیست که این اشتقاق را تأیید کند.به چه دلیل،واژۀ فراهان از ریشۀ "فرّ" مشتق شده‌است؟دلایل بسیاری هست که واژۀ فراهان از ریشۀ اوستایی "گَر" مشتق شده و این دلایل را مرور کردیم،اما هنوز کسی شاهدی و قرینه‌ای نیاورده که تأیید کنندۀ اشتقاق فراهان از ریشۀ فرّ باشد.به همان شکل که برخی تلاش کرده‌اند فراهان را مشتق از واژۀ "فرّ" قلمداد کنند، فرمهین را نیز مشتق از "فرّ" و به معنی میهنِ فرّه و شکوه دانسته‌اند،اما شاهد و قرینه‌ای بر این مدعا نیاورده‌اند.به نظر می‌رسد که ریشۀ لغوی فرمهین نیز واژۀ اوستایی "گر"به معنی کوهستان باشد و مبدأ اشتقاق آن، نام "وره" باشد که در متون کهن ذکر شده و نام‌های فراهان و گرکان و وروان نیز از آن مشتق شده‌اند.بر این اساس، ساختار فرمهین عبارت است از فر(=ور) به معنی کوهستان+مهین که صورتی دیگر از واژۀ میهن است و معنای فرمهین،چیزی نیست جزمیهن کوهستانی یا سرزمین کوهستانی.

 

کتابنامه- بلعمي،تاريخ بلعمي(تكمله و ترجمه‌ي تاريخ طبري)،به‌تصحيح محمد تقي بهار، به ‌كوشش محمد پروين  گنابادي،كتابفروشي زوّار،تهران،1353ش.

- بيروني،ابوريحان،آثارالباقيه،ترجمه‌ي اكبر داناسرشت،انتشارات ابن سينا، تهران،1352 ش.

- فردوسي،حكيم ابوالقاسم،شاهنامه(نه‌جلد)،اداره‌ي انتشارات دانش،شعبه‌ي ادبيات خاور آكادمي علوم شوروي،مسكو، 1965-1971م.

مقدمه‌ای بر واژه‌شناسی خانواده


دربارۀ پدیده‌ها از دریچه‌های متفاوت می‌توان بررسی کرد و نظر داد،و یکی از مهمترین دریچه‌های بررسی،دریچۀ زبان‌شناسی‌است.واژگان در سیر تغییراتی که می‌کنند،خاطراتی را از تغییر پدیده‌ هایی محفوظ می‌دارند که مستقیم و غیر مستقیم با آنها پیوند دارند.صورتهای تازۀ واژه،احوال پدیده‌ها را در زمانهای نزدیک،بیان می‌کند و برای انکشاف احوال پدیده‌ها در زمانهای دور می‌توان به بررسی ریشه‌های واژگانی پرداخت.بحث از خانواده نیز از این حکم،مستثنی نیست و با بررسی ریشۀ واژگانی خانواده و واژه‌هایی که با آن در پیوندند،به آگاهیهای بسیاری دربارۀ بنیانهای خانواده می‌رسیم.
 واژۀ خانواده،مشتق از واژۀ خانه است و از این جهت،خانواده و خانه،پیوندی دیرین  و ناگسستنی دارند و قبض و بسطی متقابل و پیوسته به هم داشته‌اند و دارند.مفهومی که هستۀ اصلی هر دو مقولۀ خانه و خانواده را تشکیل می‌دهد،مفهومِ "پیوستن به هم و استقلال یافتن از غیر هم" است.اساس پدید آمدن خانواده،پیوند خوردن دو نفر است که سعی دارند از دیگران مستقل شوند.خانه نیز با دیوارهایش،فضایی را از سایر فضاها منفک می‌کند و در درون خود ایجاد تمرکز و پیوند می‌نماید.خانواده که بر اساس پیوند خوردن درونی و قطع تعلق بیرونی پدید می‌آید،دیر یا زود به این نتیجه می‌رسد که زندگانی در انفکاک کامل از بیرون‌ امکان‌پذیر نیست.از این رو واحد خانواده ناچار است که ضمن حفظ استقلال بیرونی و تمرکز بر پیوند درونی،راهی به سوی بیرون باز کند.تجلی این مفهوم در ساختار خانه به شکل در و پنجره بروز می‌کند.بی‌راه نخواهد بود اگر بر این اساس،خانه را تجلی مادی بدانیم بر زمین برای مفهوم متعالی و آسمانی خانواده و اگر اشتراکات ذاتی خانه و خانواده و نامگذاری خانواده بر اساس واژۀ خانه را در نظر بگیریم،می‌توانیم حکم دهیم که پیدایش خانواده،تابعی از موجودیت خانه  و هر مکانی بوده که مفهوم متعالی خانواده  بتواند در چارچوب آن،تجلی مادی یابد.بر این‌اساس حتی ابعاد و  شکل خانه نیز با هویت خانواده و اخلاق آن پیوند دارد.
در گذشته خانواده‌ها گسترده بودند،نه‌تنها به لحاظ طولی،چندین نسل در یک خانواده عضویت داشتند،بلکه در عرض نیز کسانی که درجات دوم و سوم و چندم را دارند مانند عمو،عمه،خاله،دایی و فرزنداد آنان،در درجات نخستِ پیوند قرار می‌گرفتند و با نامهای متعلق به ردۀ بالاتر و نزدیک‌تر صدا زده می‌شدند‌،چنانکه عمو و فرزندانش تا چند نسل،عمو خطاب می‌شدند.تجلی مادی این شیوۀ زندگانی را در خانه‌های عهد گذشته می‌توان بازیافت که خانه‌هایی وسیع با اتاقهای متعدد بودند و گاه نه‌تنها اتاقها متعدد بودند،بلکه دو یا چند خانه در حصار یک دیوار قرار می‌گرفتند.این اتاقهای متعدد که در یک خانه عضویت داشتند،تجلی افراد و نسلهای متعددی بودند که در یک خانواده می‌گنجیدند.با کوچک و آرپاتمانی شدن خانه‌ها سیر کوچک شدن خانواده آغاز شد.نه فقط در عرض از اعضای خانواده کاسته شد،بلکه در طول نیز مرز قاطعی کشیده‌شد،به گونه‌ای که دیگر پسرِ پسر خاله را نمی‌توان پسر خاله دانست،حال آنکه در گذشته،چنین عناوینی تا چندین نسل،صدق می‌کردند و صاحب این عنوان،دارای پیوندی به شدت پیوند نسل نخست بود.تشدید این کوچک سازی خانه و در نتیجه کوچک سازی خانواده،تا آن حد پیش می‌رود که در برخی جوامع،حتی فرزند درجۀ یک نیز اگر از سنی بالاتر رود،جزء خانواده نخواهد بود و در مرز تقریبی آن سن،از خانواده جدا می‌شود.اگرچه کوچک‌سازی خانواده در ابتدا تابعی از کوچک شدن خانه بود،اما به مرور مبدل به فرهنگی رایج و مفهومی نهادینه شد،به گونه‌ای که در برخی جوامع،صرف‌نظر از اینکه ابعاد خانه چه‌قدر باشد،خانواده منحصر به دو تشکیل دهندۀ آن به‌علاوۀ فرزندان است به شرط آنکه از یک مرز سنی تقریبی بالاتر نرفته باشند.
علاوه بر ابعاد خانه،شکل خانه نیز با آداب خانواده پیوند ناگسستنی دارد.خانه‌های متمرکز با دیوارهای بلند و قاطع که در جهان اسلام رایج است،خبر از خانواده‌های مقید می‌دهد و خانه‌های باز و نامتمرکز که در غرب رایج بوده و هست،خبر از خانواده‌های متساهل می‌دهد. دیوارها و سقفهایی که با زوایای تیز پدید آمده‌اند و در غرب رایج بوده‌اند و هستند،از خانواده‌هایی خبر می‌دهند که بر اساس استقلال از بیرون پدید آمده‌اند،اما دیوارهایی که با انحنایی ملایم،پیچ می‌خورند و سقفهایی که منحنی و گنبدی شکل‌اند بویژه اگر با کاشی‌های آکنده از نقشهای منحنی پوشیده شده‌باشند،خبر از خانواده‌هایی می‌دهند که بر اساس پیوند با درون پدید آمده‌اند،به بیان دیگر،هستۀ مفهومی خانواده،استقلال از بیرون و پیوند با درون است،اما برخی خانواده‌ها به استقلال از بیرون گرایش دارند و برخی نیز به پیوند با درون.
خانه،این تجلی مادی خانواده و پایگاه آن بر پهنۀ زمین،دارای شکلهای گوناگون است و در تمام این شکلها با مفهوم خانواده و آداب و اخلاق آن،نسبت مستقیم دارد.هستۀ مفهومی خانه،توده‌ای مادی است که فضایی را از بیرون می‌گسلد و در درون پیوند می‌دهد،اما تحقق این گسست و پیوند،و شدت و ضعف هر یک،در زمانها و مکانهای متفاوت،متفاوت است.برای نمونه،خانواده در عشایر و طوایف و جوامع بدوی،از نوع خانوادۀ گسترده و بسیار گسترده‌است به گونه‌ای که تمام طایفه و عشیره و قبیله،یک خانواده‌اند،سبب آن است که در خانه‌های این جوامع،تأکید بر پیوند درون است نه گسست از بیرون.به بیان دیگر،خانه‌ در این جوامع،آمده‌است که بین برخی از افراد پیوندی نزدیکتر ایجاد کند نه آنکه آنها را از دیگران جدا سازد.خانه در این جوامه،توده‌ای پوشالین از گیاهان و شاخ و برگ درختان است یا چادرهایی که پیوندی درونی ایجاد می‌‌کنند،اما به سبب پارچه‌ای بودن در قیاس با دیوارهای قطور سنگی و آجری،نمی‌توانند گسست از بیرون را اجرا کنند.آنچه خانۀ جوامع بدوی به شمار می‌رود،به طور دقیق این خانه‌های گیاهی یا پارچه‌ای نیست و آنچه در این جوامع به طور کامل‌تر کارکرد خانه را به عهده دارد،سقف آسمان خدا با تمام گستردگیش است و به همین سبب است که خانواده نیز در عشایر و جوامع بدوی گسترده‌ترین شکل را دارد و کل عشیره یا قبیله یک خانواده را پدید می‌آورند.در این جوامع،خوابیدن بر چمن یا خاک بدون هیچ سقفی و به محض احساس خستگی و نیاز به خواب،امری طبیعی‌است زیرا خانه در این جوامع،تمام فضای زیر سقف آسمان است.همچنین اعضای خانواده که حالا به وسعت یک قبیله‌اند،نه در اتاق بزرگ خانه بلکه شب‌هنگام زیر سقف آسمان و گرداگرد آتش جمع می‌شوند و به سخنان پدر خانواده که همان رئیس قبیله است گوش فرامی‌دهند تا از قصه‌های کهن بگوید.بنابراین،عامل تجمع در خانواده‌های بدوی،پیوند بخشیِ دیوارهای خانه نیست،بلکه آتشی است که در میان فضای مرکزی اسکان قبیله افروخته ‌می‌شود.به همین سبب است که در گذشته و بویژه در جوامع بدوی،خانواده را دوده و دودمان می‌نامیدند،دو چیز که زادۀ آتش‌اند،و  گرد هم آمدن و  پیوند خوردن نیز  که در ذات خانواده هست،به دستیاری آتش پدید می‌آمد،پس خانواده نیز زادۀ آتش است.ترکان نیز طایفه را اُجاق(اوجاق،به تلفظ ترکی) می‌نامیدند و از همین‌جاست که افراد نازا را آنجا که توان پدید آوردن خانواده را نداشتند، اُجاق کور می‌نامیدند.اصطلاحاتی از قبیل چشم و چراغ خانه(یا چشم چراغ خانواده) و کانون(=کوره) گرم خانواده نیز ریشه در همین حقیقت دارند.

تحقیقی دربارۀ واژه‌های خَلَج،خَلَچان،غلجایی(قلجایی)،غور،گَرَکان و فراهان


ویرایش تازه و توسعه یافته ی این مقاله را در این صفحه بخوانید.

شش واژۀ خَلَج،خَلَچان،غلجایی(قلجایی)،غور،گَرَکان و فراهان از یک ریشه‌اند و تقریباً هم‌معنی‌اند. واژۀ "گَر" در زبان اوستایی به معنی کوه است.کیومرث که نخستین انسان و نخستین پادشاه در باورهای اساطیری ایرانیان است،گَرشاه خوانده می‌شد،یعنی پادشاه کوهستان و یا پادشاه کوه‌نشین. بلعمي در تاريخ بلعمي مي‌نويسد كه كيومرث بر آب و زمين و گياه پادشاه بود اما عنوان او گرشاه يعني كوه‌شاه بود(بلعمی،1/3-17).بيروني نیز در این‌باره مي‌نويسد: «لقب‌آن،كوشاه است يعني پادشاه كوه و برخي هم گفته‌اند گل‌شاه ،يعني پادشاه گل، زيرا در آن وقت هيچ كس نبود» (بيروني، 141).ایران شرقی که سرزمینی است کوهستانی و امروزه با نام افغانستان به استقلال رسیده‌است،در قرون گذشته،غور خوانده می‌شد و مردم منسوب به آن ناحیه را غلجایی(قلجایی) و غلجه‌ای و غرچه‌ای می‌خواندند.بی‌تردید این نامها مشتق از ریشۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه است.سرزمین غرجستان نیز که در شرق ایران بوده،همین حکایت را دارد.ممکن است مبدأ اشتقاق این واژه‌ها واژۀ "گَرَک"(گر+ک) باشد به معنی منسوب به کوه،و گاف به غین و قاف مبدل شده و حرف راء در برخی از این صورتها مبدل به لام شده و در برخی نیز بی‌تغییر مانده‌است.
امروزه گروهی از ترکان را با نام خَلَج می‌شناسیم و مسکن عمدۀ آنان،برخی روستاهای فراهان و خلجستان است.بی‌تردید خلج،نام قومی از اقوام ترک نیست،بلکه صفتی است برای گروهی از ترکان که پس از ورود به ایران در نواحی کوهستانی مسکن گرفتند و بر این اساس،ترکی خلجی،یعنی ترکی کوهی.قوم خلج را در قرن هفتم هجری،بخشی از سپاه سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در نبرد با مغولان می‌یابیم.اینان،ترکانی بودند که به سبب سکونت در کوهستانهای شرق ایران(غور،غرجه) با صفت خلج،یعنی غرجه‌ای و کوه‌نشین خوانده شدند،چنانکه پس از مهاجرت این دسته از ترکان به هند و مرکز ایران،اقوام آریایی نژاد پشتون در مساکن آنان اقامت گزیدند و افغانهای قلجایی(کوه‌نشین) نام گرفتند.
شهر تفرش امروزی که از به هم پیوستن تعدادی روستای کهنسال پدید آمده‌است،محله‌ای دارد به نام "خَلَچان" که در اصل،روستایی بوده و ساکنانش،ترک نیستند.خلچان خواندن این روستا ناشی از کوهستانی بودن محل است و خلچان،ترکیبی است از خلج به معنی کوهستانی، و الف و نون نسبت.
روستای گرکان در فراهان نیز همین حال دارد و البته گرکان امروزه به آشتیان تعلق یافته‌است. سرزمین عظیمی هست که روزگاری فراهان خوانده می‌شد و امروزه اغلب بخشهایش تجزیه شده و میان اراک و تفرش و آشتیان تقسیم شده‌است. این ناحیه چون کوهستانی بوده،در کُل،گَرَکان خوانده می‌شده و کرسی آن نیز روستای گرکان بوده است.امروزه روستای گرکان به آشتیان داده شده و کل ناحیه نیز دیر زمانی است که دچار تبدیل حروف شده و از گرکان به فراهان تغییر صورت یافته‌است.امروزه مرکز فراهان،شهر فرمهین است و به ظنّ قوی می‌توانیم در جزء نخست نام فرمهین،ریشۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه را بازیابیم.


                                                               کتابنامه
- بلعمي،تاريخ بلعمي(تكمله و ترجمه‌ي تاريخ طبري)،به‌تصحيح محمد تقي بهار،به‌كوشش محمد پروين گنابادي،كتابفروشي زوّار،تهران،1353ش.
- بيروني،ابوريحان،آثارالباقيه،ترجمه‌ي اكبر داناسرشت،انتشارات ابن سينا، تهران،1352ش.

ویرایش تازه و توسعه یافته ی این مقاله را در این صفحه بخوانید.

جشن

توضیح و پوزش:این مقاله،جزئی کوچک از مقالۀ جشن در رسالۀ دکتری من است.به مناسبت این شب که شب نوروز است،عجله داشتم که مقالۀ زیر را در وبگاه درج کنم و فرصت نشد که کتابنامۀ خاص این مقاله را از کتابنامۀ کل رسالۀ دکتریم جدا کنم.این ایراد را بر من ببخشایید تا سر فرصت که کتابنامه را مرتب کنم و به مقاله اضافه کنم.

جشن ودين
جشن كه درزبان‌پهلوي به صورت(jasn ) آمده است، همريشه با واژه‌ي اوستايي يَسنَ ( yasna ) است كه به صورت «يسنا» نام بخشي از اوستا شده است و آن بخشي است مشتمل بر نيايش‌هايي براي ايزدان. همخانواده‌ي‌واژه‌ي يسنا،يعني «يشت»‌ها نيز نام بخشي ديگر از  اوستا است و آن نيز مشتمل بر سروده‌هايي مذهبي براي ايزدان است. از اين رو هر جشن ايراني به شادكاميِ‌ يك بخشش ايزدي و براي نيايش و ستايش خداوند بخششگر بخشايشگر پديد آمده است.جشن‌هاي ايراني،نهاده‌هايي‌ ديني بوده‌اند،به همان‌سان كه در اندك جشن‌هاي باقي مانده‌ي ايراني،از قبيل نوروز،در وراي رنگهاي ظاهري، حقيقت كاملاً تمثيلي،آييني و ديني‌جشن، هويداست.

نوروزنوروز مهم‌ترين، مفصل‌ترين و معنوي‌ترين جشن‌‌ايراني است و اگر نگوييم از اين جهات در تمام تاريخِ‌ شناخته شده‌ي بشر، يگانه است، بايد اقرار دهيم كه كم‌نظير است. اجزاي پرمعنويت نوروز از عهد باستان به صورتهاي گوناگون و با نامهاي متفاوت در اكثر ممالك دنيا رسوخ‌كرده و رايج شده است.نوروز پيش از ظهور اسلام، عيد بزرگ ايرانيان و بسياري از آرياييان بود و پس از ظهور اسلام نيز عيد رسمي دولتِ خلفا و سلاطين مسلمان شد.نوروز،جشني‌است‌كه اسلام و تشيع آن را امضاكرده‌اند و حتي بر اساس برخي‌از احاديث، نوروز جشني جهاني بوده كه همگان فراموشش كردند، الا ايرانيان كه‌گراميش داشتند.ستّه‌ي آفرينش در شش روزه‌ي نوروز بود و بسياري ازحوادث بنيادين جهان در نوروز اتفاق افتاد و خروج موعود نيز در نوروز است و … .نوشتن‌ از اين جشن كه قلم را نيزبه شوق مي‌آورد،چنان است كه خود كتاب يا كتابهايي خواهد شد حجيم و مفصل،اما در مبحث‌حاضر به‌مقتضاي عنوان و موضوع اين رساله تنها به روايات دال بر آغاز و پيدايش نوروز خواهيم پرداخت1.
خيام درباره‌ي سبب نهادن نوروز،مي‌نويسد:« اما سبب نهادن نوروز،آن بوده‌است كه چون بدانستند كه آفتاب را دو دور بود يكي آنكه هر سيصد وشصت و پنج روز و ربعي از شبانروز به اول‌دقيقه‌ي حمل باز آيد،به همان‌وقت و روز كه رفته‌بود،بدين‌دقيقه نتواند آمدن،چه هر سال از مدت همي‌كم شود،و چون جمشيد،آن‌روز اول ملوك عجم به پادشاهي بنشست،خواست كه ايام سال و ماه را نام نهد و تاريخ سازد تا مردمان آن رابدانند،بنگريست كه آن روز بامداد به اول دقيقه‌ي حمل آمد،موبدان عجم را گرد كرد كه تاريخ از اينجا آغاز كنند.موبدان جمع آمدند و تاريخ نهادند و»…(خيام،19،20).بر اين اساس،نخستين‌كس كه تقويم كرد و نوروز نهاد،جمشيد بود،اماخيام در ادامه‌ي بحث از نهادن نوروز،بخش‌كردن سال و نام‌كردن ماهها به نام فرشتگان و نهادن نوروز را به كيومرث منسوب مي‌كند(همان،21،22) و  براين اساس،جمشيد مي‌بايست احيا كننده‌ي نوروز بوده باشد،نه ابداع‌كننده. اما در ديگر منابع،نهادن نوروز به جمشيد منسوب شده‌است.
نوروز دو روز است كه نوروز خاصه و عامه يا  نوروز بزرگ و كوچك خوانده مي‌شدند. «نوروز به معني روز نو است و آن دو باشد، يكي نوروز عامه و ديگري نوروز خاصه و نوروز عامه  روز اول فروردين ماه است كه آمدن آفتاب به نقطه‌ي حمل باشد و رسيدن او به آن نقطه اول بهار است.گويند خداي‌تعالي در اين روز عالم را آفريد و هر هفت كوكب در اوج تدوير بودند و اوجات همه در نقطه‌ي اول حمل بود،در اين روز حكم شدكه به مسير و دور درآيند و آدم (ع) را نيز در اين روز خلق كرد، پس بنابراين، اين روز را نوروز گويند و بعضي گفته‌اند كه جمشيد كه او اول ‘جم’   نام داشت و عربان او را ‘متوشلخ’ مي‌گويند سير عالم مي‌كرد،چون به آذربايجان رسيد،فرمود تخت مرصعي را بر جاي بلندي رو به جانب مشرق گذارند و خود تاج مرصعي بر سر نهاده بر آن تخت بنشست، همين‌كه آفتاب طلوع كرد و پرتوش بر آن تاج و تخت افتاد،شعاعي در غايت روشني پديد آمد، مردمان از آن شادمان شدند و گفتند اين روز‘نو’ است و چون به زبان پهلوي شعاع را‘شيد’ مي‌گويند،اين لفظ بر‘جم’ افزودند و او را‘جمشيد’خواندند و جشن عظيم كردند و از آن روز اين رسم پيدا شد و نوروز خاصه روزي است كه نام آن‌روز،خرداد است و آن روز ششم فروردين ماه باشد و در آن روز هم جمشيد بر تخت نشت و خاصان را طلبيد و رسمهاي نيكو گذاشت و گفت خداي تعالي شما را خلق كرده‌است، بايد كه به آبهاي پاكيزه تن بشوييد و غسل كنيد و به سجده و شكر اول مشغول باشيد و هر سال در اين روز به‌همين دستور عمل نماييد و اين روز را بنابراين  نوروز خاصه خوانند و گويند اكاسره هر سال از نوروز عامه تا نوروز خاصه كه شش روز باشد، حاجت‌هاي‌مردمان را برآوردندي و زندانيان را آزاد كردندي و مجرمان را عفو فرمودندي و به عيش  و شادي مشغول بودندي و معرب آن‘نيروز’ است» (برهان قاطع ، ذيل «نوروز»).
آنچه درباره‌ي نوروز از برهان‌قاطع  نقل شد،پيدا است كه حجيت ندارد مگر تا آن‌مقداركه   با منابع متقدم همخوان باشد،اما اين روايت را از آن رو نقل كرديم كه پيكره‌اي كوچك  اما پر اجزا  را ارائه مي‌كند كه با آن مي‌توانيم كلي‌واحد را  از نوروز به‌دست آوريم و سپس به ياري روايات  متقدم به بررسي اجزاي اين كل مي‌پردازيم.
            در برهان‌قاطع -چنانكه نقل شد -وجه تسميه‌ي‌ نوروزخاصه چنين انگاشته‌شده كه جمشيد در اين روز ،خاصانِ‌مردم را فرا خواند و برايشان خطبه‌كرد و آنان را به خدا خواند.اما اين وجه‌تسميه اصلي ندارد و صفت‌خاصه براي نوروز‌بزرگ در برابر صفت‌عامه براي نوروزكوچك  مي‌بايد از   آنجا باشد كه نوروز بزرگ، نسبت به نوروز كوچك ،اهميتي بيشتر و جايگاهي ويژه و خاص داشته‌است.فردوسي بدون آنكه از دوگانگي نوروزكوچك و بزرگ ياد كند از پرواز تختِ‌گوهرآگين جمشيد و درخشيدن آن پادشاه در ميانه‌ي آسمان ياد مي‌كند و تاريخ آن را هرمزدِ فروردين يعني يكم فروردين ماه مي‌داند كه مي‌بايست همان نوروز كوچك باشد. همچنين مطابق روايت فردوسي، جمشيد خاصان و بزرگان را طلبيد و آنان را مخاطب ساخت،اما به خلاف روايت   ابن‌خلف تبريزي، اين حادثه منجر به پيدايش نوروز بزرگ نشد،بلكه به سبب كفرآميز بودن سخنان جمشيد در روايت فردوسي، منجر به گريز فرّه‌ي ايزدي از جمشيد و واژگونگي كار او شد (فردوسي، 1/41، 42).
بلعمي روايتي را پيش مي‌كشد كه به جهتي شبيه روايت ابن خلف است و به جهتي مشابه روايت فردوسي. بلعمي از يك نوروز ياد مي‌كند كه در هرمزد فرودين اتفاق افتاد و مي‌بايست همان نوروز كوچك باشد و اين همسو با روايت فردوسي است،اما در روايت بلعمي به‌سان روايت برهان‌قاطع فراخواندن بزرگان ، جنبه‌ي نيكو داشت.به روايت بلعمي، جمشيد بزرگان را جمع آورد و با آنان سخن‌گفت و از آنان مشورت خواست‌كه چه كند كه پادشاهيش بر دوام باشد و بزرگان او را به رسمِ مظالم نشيني و دادگستري اشارت كردند و نخستين روزي كه جمشيد به مظالم نشست، روز هرمزد فروردين بود و آن را نوروز نام كردند، اما هفتصد يا چهارصد سال بعد، جمشيد از ابليس فريب خورد و مردم را مخاطب ساخت كه من خداي شمايم، پس فرّه‌ي ايزدي از او برگشت(بلعمي، 1/131، 132) و اين ، همسو با روايت فردوسي است.بنابر اين ، روايتي كه فردوسي بر آن متكي بوده،مي‌بايست تلخيصي از يك روايت مادر باشد كه صورت‌كاملتر آن را بسياري از نويسندگان دوره‌ي نو از قبيل بلعمي و گرديزي نقل‌كرده‌اند.
گرديزي در روايتي كه بر دوگانگي نوروز دلالت دارد، نوروز كوچك را روز خروج جمشيد براي نبرد با ديوان ، و نوروز بزرگ را روز بر تخت نشستن و درخشيدن جمشيد مي‌داند.حال آنكه فردوسي و محمد‌بن‌خلف،نوروز كوچك را روز بر تخت نشيني و درخشيدن جمشيد دانسته‌اند(برهان قاطع، ذيل «نوروز» ؛ فردوسي، 1/41، 42).مطابق روايت گرديزي «اين روز را نوروز گويند، زيرا كه سر سال باشد و شب با روز برابر شود و سايه‌ها از ديوارها بگذرد و آفتاب از روزنها اوفتد و رسم مغان اندر روزگار پادشاهي ايشان چنان بودي‌كه خراجها اندرين روز افتتاح كردندي و عجميان چنين گويند: اندر اين روز جمشيد بر گوساله نشست و سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و معني زنگيان باشد. با ايشان كارزار كرد و همه را مقهور كرد» (گرديزي،241)نيز گرديزي درباره‌ي نوروز بزرگ مي‌نويسد: «اين روز را نوروز بزرگ گويند و چنين گويند: جمشيد از حرب سياهان و ديوان اندرين روز باز آمد،با ظفر و فيروزي و غنيمت فراوان آورده.پس آن روز كه جواهر غنيمت آورده بود، بر تخت خويش انبار كرد تا هر كس ببيند و آفتاب از روزن اندر افتاد و برآن جواهر و زر افتاد و همه‌ي خانه از عكس آن روشن گشت. بدين سبب او را‘شيد’ لقب كردند و شيد  به پارسي روشنايي بود و آفتاب را بدين سبب خورشيد گويند كه خور قرص آفتاب باشد و شيد روشن  و اندرين روز جايها را آب زنند كه اين روز نام فرشته‌اي است كه بر آب موكل است به قول ايشان» (همان).
ابن‌اثير نيز بر تخت نشستن و به آسمان رفتن‌جمشيد را بر گردونه‌اي بلورين بر دوش ديوان روايت مي‌كند و آن را در هرمزد فروردين مي‌داند كه مي‌بايست نوروزكوچك باشد.به روايت ابن‌اثير،مردم پنج روز جشن گرفتند و در روز ششم،جمشيد فرماني نوشت و مردم را از پيغمبري خود خبر داد و مردم را 316 سال از گرما و سرما و آلام و دردها بر كنار داشت (ابن‌اثير،15).
دنيوري نيز نوروز را ابداع جمشيدمي‌داند بدون اشاره به جزئيات آن و بدون بحث از نوروز كوچك و بزرگ (دنيوري، 2).
در يك متن ميانه موسوم به «ماه فروردين، روز خورداد» مي‌خوانيم: «ماه فروردين، روز خرداد جم ستودان‌ها كرد (و) مردمان فرمود كردن.چون‌شان فرموده‌ي جم نگرستند روز به نوروز  كرد و نوروز نام نهاد» (ترجمه‌ي چندمتن پهلوي ، 144).  اين نوروز كه در خردادروزِ فروردين ماه اتفاق افتاده، نوروز بزرگ است.
اما مكموني از يك نوروز ديگر نيز خبر مي‌دهد: «نوزدهم اين روز را فروردين خوانند و اين روز را نوروز خوانند و انهار و مياه جاري سازند و ماء‌ورد و طيبها در آن ريزند» (مكموني،81) و با توجه به اينكه اسفندارمذ آخرين ماهي است كه مكموني پيش از اين نقل قول درباره‌اش سخن گفته است،مي‌بايست منظور او نوزدهم اسفندماه باشد. بيروني نيز مي‌نويسد:در اسفندماه «روز نوزدهم روز فروردين است كه آن را نوروز انهار گويند و در آبهاي جاري عطر و گلاب مي‌ريزند» (بيروني،  303). فراموش نكنيم كه گرديزي نيز درباره‌ي ‌نوروز بزرگ مي‌نويسد: «و اندرين روز،جايها را آب زنند كه اين روز نام فرشته‌اي است كه بر آب موكل است»(گرديزي،241) و برهان‌قاطع نيز درباره‌ي نوروز خاصه مي‌نويسد:جمشيد در اين روز  مردم را امر كرد:«بايدكه به آبهاي پاكيزه تن بشوييد و غسل كنيد و به سجده وشكر اول مشغول باشيد» (برهان‌قاطع ، ذيل «نوروز»).
اما ابن‌اثير در يك ‌خرق‌اجماع مي‌نويسد:«بعضي از ايرانيان عقيده دارند كه افريدون، روز نوروز بيوراسب را به قتل رساند و آن روز ايرانيان همه گفتند:‘امروز نو’يعني امروز براي ما روزي نو است و آن را جشن گرفتند و هم دستگيري او را روز مهرگان نوشته‌اند و ايرانيان در اين جشن  به    زبان خود گويند:‘آمد مهرگان، روز كشتن كسي كه مردم را مي‌كشت’» (ابن‌اثير، 18؛ نيز براي مقايسه‌ي اهميت نوروز و مهرگان  «مهرگان»).

واشقان،الواسقان،یا ...؟

 

در تقویم واشقان که هرساله چاپ می‌شود، یک خطای هرساله هست که چون به تاریخ و زبان بستگی دارد، خیلی مرا متوجه خودش کرده، مخصوصاً اینکه متولی تقویم واشقان، این خطای هرساله را با قیدِ "بر اساس اسناد معتبر" همراه کرده. اگر در تقویم واشقان نگاه کنید، می‌بینید که در آن نوشته: بر اساس اسناد معتبر،نام واشقان در دوران دیلمیان(یعنی در قرنهای چهارم و پنجم هجری) "الواسقان" بوده،در حالی که چنین نامگذاریی صحت ندارد و نام واشقان،هیچ‌گاه الواسقان نبوده. نمی‌دانم این منبع یا منابع معتبر که متولی تقویم واشقان هم نامشان را ذکر نکرده،چه کتابهایی‌اند،اما اگر یکی از آنها همان کتاب معروف "تاریخ قم" باشد،در معتبر بودن آن شکی نیست و مسأله‌ای که باعث خطا شده در بیرون کتاب است و با اینکه نام واشقان در این کتابها الواسقان ثبت شده،اما باز هم نام واشقان در هیچ دوره‌ای الواسقان نبوده.خوب،علت اشتباه چه بوده؟ اینکه توجه نکرده‌اند که کتاب تاریخ قم که در قرن چهارم هجری نوشته شده و برخی کتابهای تاریخ و جغرافی دیگر که تا قرن هفتم هجری تألیف شده‌اند، همه به زبان علمی آن روزگار یعنی به زبان عربی نوشته شده‌اند و در نتیجه نامها را با تلفظ عربی ثبت کرده‌اند نه با تلفظ فارسی که صورت حقیقی و رایج این نامها بوده.در برخورد با کتابهایی که واژه‌ای را از یک زبان بیگانه نقل می‌کنند،باید مراقب باشیم که در این واژه‌ها برخی کاهش‌ها،افزایش‌ها و تبدیل‌ها صورت می‌گیرد و نام الواسقان هم زاییدۀ همین سه فرایند است.واشقان هیچ‌گاه الواسقان نبوده چون در زبان عربی،واژه یا معرفه است و یا نکره و برای نشان دادن این دو ویژگی،یا باید "ال" به اول واژه اضافه شود یا تنوین به آخر واژه.پس "ال" در ابتدای الواسقان،جزء اصلی واژه نیست و تنها نشان دهندۀ وضعیت نکره یا وحده در زبان عربی است و باید حذف شود و چیزی که می‌ماند،واسقان است.درست مثل اینکه در یک متن عربی به نام "تاج‌الاصفهانی" بربخوریم و فوراً حکم بدهیم که نام اصفهان در قرن پنجم هجری، الاصفهان بوده،در حال که این‌گونه نیست و نام اصفهان در هیچ دوره‌ای الاصفهان نبوده. حالا که "ال" را برداشتیم و به واسقان رسیدیم،باید اضافه کنیم که نام واشقان، واسقان هم نبوده و این نام، چون در یک متن عربی آمده،می‌باید عربی شدۀ واژه‌ای دیگر باشد.اعراب از تلفظ برخی حروف عاجزند و برخی حروف دیگر را هم خوش ندارند و مجموع این حروف را به حروفی دیگر تبدیل می‌کنند.برای نمونه در مطبوعات عرب، نام گورباچف را قورباتشف می‌نویسند،اما همه می‌دانیم که نام او قورباتشف نیست.یا در تاریخ طبری،نام یکی از پادشاهان زیاری را مرداویج جیلی ثبت کرده‌اند درحالی که می‌دانیم نام او می‌باید مرداویج گیلی(گیلانی) باشد.اما واسقان،صورت عربی شدۀ چه نامی است؟به قطع و یقین می‌دانیم که صورت اصلی این نام،واسقان نیست،اما به قطع و یقین نمی‌دانیم چه چیزی بوده و هرچه بگوییم،نظریه‌پردازی‌های زبان‌شناختی است.هرچه هست، حرف "قاف" فارسی نیست و صورت فارسی این حرف، می‌باید غین،گاف، یا کاف باشد. حرف "واو" هم  در ابتدای واسقان می‌باید عربی شدۀ حرف "ب" باشد.
بگذارید دو نظریۀ مطرحتر را دربارۀ نام واشقان مرور کنیم.برخی علمای زبان و از جمله مرحوم دهخدا معتقدند که واژۀ واشقان به معنی لانۀ عقاب است. اتفاقاً در آسمان واشقان،پرواز عقاب،منظره‌ای رایج است و در کوههای واشقان از جمله در تخت‌رستم، برخی صخره‌ها از انباشت مدفوع عقابها سفید و آهکی رنگ شده‌اند.اگر این نظریه درست باشد،صورت حقیقی واشقان، می‌باید "باشَگان" و "باشَکان" باشد،چون در زبان فارسی، واژۀ باشه، به معنی عقاب است و تمام واژه‌های فارسی که به های ناملفوظ ختم می‌شوند،وقتی که به "ان" یا "ی" متصل شوند، های آخر آنها به گاف تبدیل می‌شود. واژه‌های رفته و رفتگان، و خسته و خستگی از همین گروهند. این دسته از واژه‌های فارسی،در حقیقت بازماندگان واژه‌هایی از زبان پهلوی‌اند، چراکه در زبان پهلوی که صورت قدیمی‌تر زبان فارسی است،واژه‌هایی وجود داشته که به گاف و کاف ختم می‌شدند و بعدها در زبان فارسی،گاف و کاف آنها به های‌ناملفوظ تبدیل شده‌است، اما به محض متصل شدن این واژه‌ها به یک پسوند یا جزء پسین،دوباره صورت کهن‌ترشان که دارای گاف و کاف است،احیا می‌شود. واژۀ فارسی باشه هم به سبب اتصال به"ان" به صورت باشگ و مجموعاً به صورت باشَگان در آمده‌است.
اما یک نظریۀ تاریخی-زبان‌شناختی هم وجود دارد. بر اساس اسناد تاریخی می‌دانیم که نواحی اطراف همدان،قبادخورّه یعنی استان قباد نام داشته.به دستور قباد ساسانی، خوش آب و هواترین جای شاهنشاهی ایران را برگزیدند تا در آن تفرجگاهی بسازند و این خوش آب و هواترین جا را کارشناسان آن روزگار،جایی در دو فرسنگی شمال تل ماستر تعیین کردند و در آن کوشکی از برای قباد ساختند.این دو فرسنگی شمال تل ماستر،بی‌تردید کوههای بالا دست واشقان است و بر این اساس، صورت حقیقی نام واشقان می‌باید "باش‌گان" باشد،یعنی جای اقامت و باشیدن و ماندن.جالب این است که هم بر اساس روایات سینه به سینه و هم بر اساس یافته‌های باستان‌شناختی،می‌دانیم که جای نخستین واشقان،در بالادست واشقان امروزی بوده و به مرور ایام واشقان به پایین‌دست نقل مکان کرده و همین امروزه هم سال به سال واشقان از پایین دست در حال توسعه است و خانه‌های بالامحله به سبب مرگ و میر صاحبانشان در حال متروکه شدن است.