کارگاه شاعری؛ بخش دوم: برخی ویژگیهای اجرای شاعرانه
در بخش پیشین گفته شد که هنر بنا به یک تعریف، اجرایی(=صورتی) از یک ماده است که نسبت به اجرا(=صورت)های دیگر همان ماده تأثیرگذارتر باشد. به تعبیر خلاصهتر، هنر عبارت است از صورت تأثیر گذار، و آنچه یک ماده را (اعم از رنگ، سنگ، صدا، زبان و...) به مرتبۀ هنر ارتقا میدهد، همین صورت تأثیرگذار است.نقطۀ اشتراک هنرها، صورت تأثیرگذار است و تفاوت آنها در مادهشان است. اگر صورت تأثیرگذار بر رنگ وارد شود، به هنر نگارگری میرسیم، اگر بر صدا وارد شود به هنر موسیقی میرسیم و اگر بر زبان وارد شود، به ادبیات میرسیم.
ادبیات شاخههای بسیاری دارد از قبیل داستان، حکایت، نمایشنامه، شعر و دیگر شاخههای ادبیات که همه صورتهای تأثیرگذاریاند که بر زبان وارد میشوند. اما تفاوت این شاخهها در چیست؟ در چه موقعیتی وارد شدن صورت تأثیرگذار بر زبان، به پدید آمدن داستان منجر میشود و کی به حکایت میرسد و چه هنگام به نثر ادبی و چه زمانی به شعر.
همۀ ما مواردی را میشناسیم که به طور قاطع داستانند اما شعر نیستند، یا شعرند و حکایت نیستند، اما مواردی هم هست که در سایه روشن است و مرزهای گونههای ادبی به مناطقی ختم میشود که گونههای متفاوت ادبیات در هم تداخل میکنند.برای نمونه بوف کور صادق هدایت، بیتردید یک داستان است اما برشهایی از آن را میتوان شعر قلمداد کرد و شبیه این موارد بسیار است یا مناجاتنامۀ خواجه عبدالله انصاری، نثر مسجع است اما بسیاری از بخشهای آن در عین نثر مسجع بودن شعر هم هست.
بنابراین خط ممیز میان گونههای ادبی، قاطع نیست و تلاش ما برای تفکیک گونههای ادبی، به تفکیکی تقریبی میرسد و هیچگاه نمیتواند مناطق سایه روشن را تفکیک کند. با این پیشآگاهی، میتوان برخی ویژگیها را به عنوان ممیزهای تقریبی شعر ذکر کرد:
1.تأثیرگذاری در شعر نسبت به سایر صورتهای تأثیرگذار زبان، از نوعی شدت برخوردار است. تأثیرگذاری در دیگر گونههای ادبی، نوعی تأثیرگذاری آرام است و هرچند که در مجموع ممکن است با مقدار تأثیرگذاری در شعر، برابر باشد، اما دارای نوعی امتداد زمانی است، حال آنکه شعر، به طور ناگهانی و تشدید شده بر مخاطب خود تأثیر میگذارد.
2. شعر نسبت به سایر گونههای ادبی، دارای فشردگی در صورت است. یعنی دیگر گونههای ادبی، یک مضمون را به صورتی بسط داده شده اجرا میکنند، اما شعر، همان مضمون را به صورتی فشرده اجرا میکند.این ویژگی در اصطلاح ادبای عرب و ایرانی، ایجاز نامیده میشود. مقایسه کنید این مصرع فردوسی را که میگوید:"نشستند و گفتند و برخاستند" و در نظر بگیرید که همین مضمون اگر در قالب داستان اجرا میشد، چگونه بود.
3. ایجاز یا همان فشردگی اجرا، اصلی اساسی در شعر است، اما در کنار این قاعدۀ اصلی، قاعدهای فرعی هم وجود دارد به نام اطناب یا درازگویی. شعر در اغلب موارد، دارای صورتی است که رابطهاش با ماده(محتوا) رابطۀ عدم تساوی است. یعنی شعر همواره سعی میکند مادۀ خود را به فشردهترین صورت ممکن اجرا کند، اما گاه نیز ممکن است صورتی را به کار ببرد که نسبت به مادۀ خود، طولانیتر است. به این صورت طولانیتر، اطناب گفته میشود. برای نمونه بسیار پیش میآید که واژه یا جملهای در شعر، تکرار میشود یا شاعر به ذکر جزئیاتی میپردازد که در اصل محتوا نیست، اما ذکر آنها باعث میشود که ماده(محتوا) به طور مؤثرتر اجرا شود.به بیت ذیل از سلمان ساوجی دقت کنید که تکرار "نمیدانم" باعث زیبایی بیشتر آن شده:
به درد دل گرفتارم دوای دل نمیدانم
دلا کاری است بس مشکل نمیدانم نمیدانم
یا این شعر از شاملو که تکرار "تا چند" باعث زیبایی فوقالعادۀ آن شده:
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد
اطناب را که درازگویی مفید است، نباید با تطویل که درازگویی مُخِل است، اشتباه گرفت.
4. صورتی که شعر به زبان اهدا میکند، دارای نوعی موسیقی است و شعر برای آهنگین کردن زبان از شگردهای بسیاری بهره میبرد از قبیل وزن، قافیه، ردیف، واجآرایی، تکرار، جناس و سجع. به دو مورد ذیل توجه کنید:
الف: مرا تاب جدایی از تو نمانده.بهر خدا به سفر مرو یا مرا ببر.
ب: از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا/ بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا
هر دو مورد، بیانگر یک مضمونند و به لحاظ زبانی دقیقاً با هم برابرند. تنها تفاوت مورد دوم، این است که دارای موسیقی است و همین، باعث شده که آن را شعر بینگاریم بی آنکه محاکات، تخیل یا رستاخیز کلمات در آن باشد.
در بخش پیشین گفته شد که شعر دارای ابزارهای بسیاری از قبیل محاکات ، تخیل، رستاخیز کلمات و موسیقی(وزن، قافیه، واجآرایی و ...) است که برخی به اشتباه، این ابزارها را با خود شعر اشتباه گرفتهاند. در میان این ابزارها، موسیقی از نوعی اولویت برخوردار است و مشکل میتوان شعری را تصور کرد که فاقد گونهای از موسیقی باشد.مسأله و تفاوتی که در این میان هست، نحوۀ کاربرد موسیقی است و اینکه از چگونه موسیقیی بهره میبریم،وگرنه هر شاعری بر آن است که بختِ بهرهوری از این ابزار فوقالعاده حساس شعر را از دست ندهد.به خلاف تصور عامه، حتی شعر نیمایی و شعر سپید هم دارای موسیقیاند و فرق آنها با شعر کلاسیک(سنتی) فارسی، گونۀ خاص از موسیقی است که به کار میبرند. برای آزمودن این مسأله یک شعر نیمایی را با صدای بلند بخوانید تا موسیقی آن را کاملاً احساس کنید:
"به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من"
یا یک شعر سپید را با صدای بلند و با رعایت مکثها و برشهای سطور آن بخوانید تا موسیقی را احساس کنید:
"چشمهایت را
چون دو تپۀ ایستاده بر خط افق
دوست دارم
و پیشانیت را
که آفتاب بلندی است
بر پهنۀ تمامت تنهاییم..."
تغییر دادن جای طبیعی واژهها در جمله، تکرارها، حذفها، و برشهای ویژۀ سطور در شعر سپید، همه شگردهایی برای دستیابی به موسیقیاند و اگر در آنها تغییری بدهید، موسیقی شعر سپید از میان میرود.
آنچه تا بدینجا گفته شد، برخی ویژگیهایی است که نحوۀ اجرا(صورت) را در شعر از سایر گونههای ادبی جدا میکند و همانگونه که گفته شد، این جدایی و تفکیک، قطعی نیست و دایرۀ گونههای ادبی، دارای مرزهای سایه روشنی است که در این مناطق سایه روشن، تصمیمگیری برای تفکیک گونههای ادبی و اطلاق عنوان قطعی شعر یا داستان یا نثر ادبی و ... بر یک نوشته، به درستی امکان ندارد.