کارگاه شاعری؛بخش نخست: شعر چیست؟
پیش از اینکه در پی بررسی قواعد و فنون شعر باشیم، لازم است بدانیم شعر چیست. تا تکلیف این پرسش را برای خودمان روشن نکنیم، بحث از قواعد شاعری، بیهوده است. برای اینکه ببینیم قاعدهای که مرور میکنیم، آیا حقیقتاً منجر به پدید آمدن شعر میشود و اگر می شود، چهقدر در شعریت شعر تأثیر دارد و اهمیت آن در کار شاعری تا چه حد است، برای پاسخ دادن به این پرسشهای اساسی، اول باید بدانیم شعر چیست.
تعریف شعر، از مباحث سادۀ سخت است. هرکدام ما در برخورد با برخی نوشتهها یا شنیدههایمان،آنها را شعر میدانیم و از مواردی که شعر نیست، تفکیکشان میکنیم. پس هر کدام از ما تعریفی هرچند مبهم از شعر داریم، اما کمتر پیش آمده که فرصت کنیم و از خود یا دیگران بپرسیم شعر چیست و چه ماهیتی دارد. میان فلاسفهای که به فلسفۀ هنر و فلسفۀ شعر پرداختهاند و میان ادیبان و شاعران و خلاصه میان هرکسی که تصمیم بر تعریف کردن شعر گرفته، اختلافهایی هست و هریک، شعر را از زاویهای تعریف کردهاند که لزوماً اشتباه نیست و بیانگر جنبهای از جنبههای شعراست. اشتباه آن است که بخواهیم این تعاریف را تعریف جامع و مانع و قطعی شعر بدانیم.
در مباحثی که از این پس با عنوان آموزش شعر در پیش رو داریم، هدفمان آموزش قواعد شعر است، نه پرداختن به فلسفه و مبانی و مباحث مبسوط و تخصصی شعر و از آنجا که در مبحث این جلسه هم تعریف شعر برایمان تنها یک وسیله است تا به نقطۀ آغازی برای آموزش فنون شعر دست بیابیم، پس وارد جزئیات تعریف شعر نمی شویم و تنها برخی تعریفهای مهمتر را که در طول تاریخ شعر ارائه شده، مرور میکنیم تا در نهایت و با جمعبندی این تعریفها بتوانیم به مبنایی برای آغاز آموزش شعر برسیم.
شعر،محاکات طبیعت است:شعر، زیرمجموعۀ هنر است و دو ستون محکم فلسفۀ یونان باستان، یعنی افلاطون و ارسطو، هنر را محاکات(تقلید) طبیعت میدانستند و البته در اینباره با هم اختلافاتی هم داشتند، برای نمونه افلاطون چنین هنری را تقبیح میکرد، چون معتقد بود که طبیعت، پست و غیر اصیل است و ارزش محاکات را ندارد و بشر باید زیبایی معنوی را جستجو و تقلید کند.
شعر، محاکات طبیعت است. برای نمونه، در سبکها و مکاتب واقعگرا و طبیعتگرا مثل سبک خراسانی، به تصویر کردن مناظر بهار و خزان و طلوع و غروب و کوه و دریا و... میپردازند و اشعار بسیار زیبایی هم خلق میکنند. در شعر شرق آسیا، اشعار موسوم به هایکو هم دقیقاً محاکات طبیعتاند اما حقیقت آن است که حجم عظیمی از شعر و هنر بشر، محاکات و تقلید هیچ چیزی نیست و از طرف دیگر، متون زمینشناسی، جغرافیا، آناتومی و دیگر شاخههای علم که به توصیف دقیق و چزء به چزء جهان واقع میپردازند، میباید شعر محسوب شوند، اما هیچ کس، این متون را شعر نمیداند.پس محاکات طبیعت، لزوماً به شعر منجر نمیشود. کسی بود که به طنز میگفت اگر هنر، دقیقاً همان محاکات بود، دوربین عکاسی، هنرمندترین موجود عالم میشد.از این رو محاکات به خودی خود، معادل هنر نیست، بلکه محاکات منجر به پدیدهای دیگر میشود که اگر آن پدیده حاصل شود، به هنر رسیدهایم، و اگر حاصل نشود، حتی با وجود محاکات نیز به هنر نرسیدهایم.پس میتوان نتیجه گرفت که:
1.برخی پدیدهها شعرند و حاوی محاکاتند.
2.برخی پدیدهها حاوی محاکاتند، اما شعر نیستند.
3.برخی پدیدهها شعرند، اما حاوی محاکات نیستند.
شعر، کلام موزون ومقفی است:برخی ادبای قدیم، شعر را کلام موزون و مقفّی میدانستند. این تعریف تا حدی راست است، زیرا میبینیم که اغلب بزرگان شعر فارسی، شهرت شاعریشان را به آثار موزون و مقفی مدیوننند. اما با دقیق شدن و یافتن موارد نقض برای این تعریف، میتوان به همان سه نتیجهای رسید که برای محاکات رسیدهایم، زیرا تجربه- بویژه در شعر معاصر- نشان داده که ممکن است حجم قافیه در نوشته کاسته شود، اما از میزان شعریت نوشته کاسته نشود، مانند آنچه در شعر نیمایی و سفید دیده میشود و با کاهش کاربرد قافیه، باز هم به آثار شدیداً شعر دست مییابیم. همچنین میتوان مواردی را مثال آورد که موزون و مقفیاند، اما شعر نیستند، مانند:
ز محرم چو گذشتی چه بود ماه صفر
دو ربیع و دو جمادی ز پی یکدیگر
ماه شعبان رمضان و رجب است و شوال
بعد ذیقعده و ذیحجه بود در آخر
چنین نوشتههایی که دارای وزن و قافیهاند، اما فاقد شاعرانگیاند، نظم نامیده می شوند و این حقیقت از دیرباز به خلاف تصور عوام، مشخص شده بوده که نظم لزوماً شعر نیست و امروزه نیز کاملاً معلوم شده که شعر هم الزامی ندارد که موزون باشد. پس وزن و قافیه هم به خودی خود شعرساز نیستند و میباید در خدمت پدیدهای دیگر باشند که با حضور آن پدیده، به شعر رسیدهایم و اگر آن پدیده حاصل نشود، به شعر نخواهیم رسید.بنابراین، سه نتیجهای را که دربارۀ محاکات گرفتیم، دربارۀ وزن و قافیه هم تکرا میکنیم:
1.برخی پدیدهها شعرند و حاوی وزن و قافیه اند.
2.برخی پدیدهها حاوی وزن و قافیه اند، اما شعر نیستند.
3.برخی پدیدهها شعرند، اما حاوی وزن و قافیه نیستند.
شعر، کلام مخیّل است:
گروهی دیگر که بیشتر اعضای این گروه را اصحاب منطق تشکیل میدادند، شعر را کلام مخیّل میدانستند، یعنی کلام آمیخته به خیال یا کلامی که در شنونده ایجاد خیال کند.
ابتدا ببینیم خیال چیست. هرگاه عناصری از جهان واقع را در کنار هم بنشانیم و به ترکیبی برسیم که در جهان واقع نیست، به این فعالیت، تخیل و به ترکیب حاصل شده، خیال میگویند. برای نمونه، گل در جهان واقع وجود دارد، خندان نیز در جهان واقع هست، اما گل خندان در جهان واقع نیست، پس گل خندان، موجودی خیالی است. بر این اساس، تعریف منطقیان از شعر را میتوانیم اینگونه تعبیر کنیم که هرگاه در کلاممان واژگان را با روابط نامتعارف و غیر واقعی به هم منسوب کنیم، حاصل کار شعر است. شاید به همین سبب باشد که نظامی گنجوی در نصیحت به فرزند خود میگوید:
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذبِ اوست احسن او
یعنی بهترین شعر، دروغترینِ آن است، زیرا در شعر، واژهها دارای پیوندهای غیرواقعی، مجازی و دروغیناند و هرچه میزان این مجازگویی بیشتر باشد، به شعری قویتر رسیدهایم. اما در برابر این نظریه، صاحب قابوسنامه هم به فرزندش نصیحت میکند که در شعر، دروغ از حد مبَر هرچند که در شعر، دروغ، هنر است. به بیان دیگر، مجازگویی و خیالآرایی در شعر، هدف نیست، بلکه وسیله است(درست مثل محاکات و وزن و قافیه) پس نباید این وسیلهها بر هدف پیشی بگیرند. بنابراین باز هم رابطۀ شعر و خیال، رابطۀ تساوی نیست. حقیقت آن است که برخی از پرشورترین اشعار بشری(بویژه فارسی) فاقد عنصر خیالاند و این مسأله در سبک خراسانی و وقوع، بیشتر ملاحظه میشود، زیرا سبک خراسانی، مبتنی بر محاکات طبیعت و واقعیت است و مجازگویی در آن کمشمار و کم کیفیت است. با این حال، سبک خراسانی، از شاعرانهترین سبکهای شعر فارسی است. سبک وقوع هم از اسمش معلوم است که عبارت است از بیان واقعات عشق و ارتباط بسیار ضعیف و دوری با خیال دارد. به این بیت وقوعی توجه کنید که ضریب شعریت آن بسیار بالاست، اما فاقد هرگونه عنصر خیال است:
از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا
بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا
یا این بیت سعدی که فاقد هرگونه عنصر خیال است، اما شعری بینظیر است:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
بر اساس آنچه گفته شد، دربارۀ رابطۀ شعر و خیال هم میتوان چنین نتیجهای گرفت:
1.برخی پدیدهها شعرند و حاوی تخیل اند.
2.برخی پدیدهها حاوی تخیل اند، اما شعر نیستند.
3.برخی پدیدهها شعرند، اما حاوی تخیل نیستند.
شعر، رستاخیز کلمات است:
امروزه گروهی دیگر که زبانشناسان در آن غلبه دارند، شعر را رستاخیز کلمات میدانند. یعنی اینکه ما در زبان روزمرّه واژگانی را استفاده میکنیم و آنها را در روابطی کنار هم مینشانیم که به سبب تکرار و تکرار شدن، برای ما عادی شدهاند و بر ما تأثیری نمیگذارند، اما اگر از واژگان غیر عادی و -بیشتر از خود واژگان- از همنشینیها غیر عادی استفاده کنیم، گیرندههای حسی شنونده تحریک میشود و این یعنی شعر. این سخن حقیقت دارد، اما همۀ حقیقت نیست. برای نمونه در شعر فارسی، برخی از شاعران که به پیغمبران شعر معرفند مثل فردوسی و سعدی، صاحب گنجینهای از شعرند که با عنوان شعر سهلِ ممتنع(آسان سخت) نامیده میشود، یعنی اسعاری که بسیار ساده و عادی به نظر میرسند(مخصوصاً به لحاظ زبان) اما آن قدر به لحاظ شعریت در درجۀ بالایی قرار دارند که گفتن مثل آنها ممتنع(غیر ممکن) است. برای نمونه به بیتی از سعدی که در مبحث شعر و تخیل نقل کردیم، دقت کنید. بنابراین، دربارۀ نسبت شعر و رستاخیز کلمات هم به همان سه نتیجهای میرسیم که دربارۀ سایر تعاریف شعر رسیدیم.
تعریف شعر بر اساس تأثّر گرایی و صورتگرایی:در میان منتقدان و نظریهپردازان ادبی معاصر، نظریهای دیگر هم وجود دارد که هم در میان شاعران کهن فارسی به شدت –گفته و ناگفته و خودآگاه و ناخودآگاه- وجود داشته و هم برخی ادبا و منتقدان گذشتۀ ادب فارسی صراحتاً آن را بیان کردهاند و میشود گفت که جهتنمای تمامی شعر فارسی بودهاست. پیش از این در بررسی تک تک تعاریف شعر گفتیم که محاکات و تخیل و وزن و قافیه و ... همه و همه ابزارند و این ابزارها در خدمت پدیدهای هستند که اگر آن پدیده حاصل شود، به شعر رسیدهایم و اگر حاصل نشود، همۀ عناصر خیال و محاکات و وزن و قافیه و... بیفایدهاند. این بار دقیقاً به سراغ این پدیده میرویم، پدیدهای که جهتنمای همیشگی شعر فارسی بوده و با تکیه بر همین پدیده، شعر فارسی، جزء معدود قلههای شعر بشری شده و برخی ادبای گذشته هم آن را آگاهانه و به صراحت ذکر کردهاند و شعر را بر اساس آن تعریف کردهاند.
نظامی عروضی در کتاب چهارمقاله(مجمعالنوادر) در بخش صناعت شاعری، تعریفی از شعر ارائه کرده که اگر به زبان امروزی، تجدید صورتش کنیم، چنین میشود: شعر، اجرایی(=صورتی) از یک مضمون(=محتوا) است که نسبت به اجراهای دیگر همان مضمون، تأثیرگذارتر باشد. در حقیقت، آن پدیدهای که در شعر، هدف است و سایر عناصر، ابزارهایی برای رسیدن به آنند، پدیدۀ تأثیرگذاری است. اگر نوشتهای تأثیرگذار باشد، بی وزن و قافیه هم شعر است و اگر تأثیرگذار نباشد، با وزن و قافیه و محاکات و خیال و ... هم شعر نیست. به تعبیر دیگر، تأثیر گذاری برای شعر، جزء ذاتی است و اگر نباشد، شعر هم نخواهد بود و اگر باشد، الزاماً شعر خواهد بود، اما محاکات و تخیل و وزن و قافیه و... برای شعر، عناصر عَرَضی(عارضی) اند و وجود آنها برای تحقق شعر، ضروری نیست.
این تعریف که از شعر ارائه کردیم، در اصطلاح اهل فلسفه، تعریفی مبتنی بر تأثّرگرایی است و در ادمه خواهیم گفت که مبتنی بر صورتگرایی نیز هست. حالا نمونهای برای آن بیاوریم:
جملۀ "او بلند قد است" مضمونی اولیه است که میتوان به صورتهای متفاوتی آن را اجرا کرد:او مانند سرو است، او سر بر آسمان میساید، او با ستاره راز میگوید و.... همۀ این جملات، اجراهایی دیگرگون از همان مادۀ اولیهاند.این اجراها را تا بینهایت میتوان ادامه داد و اجرایی که تأثیرگذارتر باشد، شعرتر است.
جملۀ :او زیباست" مضمونی اولیه است که میتوان آن را بازاجرایی کرد: او مانند گل است، او مثل پنجۀ آفتاب است، او طعنه به ماه میزند و... و یک اجرای مهیج از حافظ که چون شدیداً تأثیرگذار است، پس شعرتر از همۀ اجراهایی است که از این مضمون، نمونه آوردیم:
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در پردهای هنوز و صدت عندلیب هست
بر اساس این تعریف، کل شعر بشری که شامل میلیونها اثر شعری میشود، قابل تقلیل به چند مضمون اولیه است که شاعران برای تشدید تأثیرگذاری، به بازاجرایی مکرر و مکرر آن چند مضمون اولیه پرداختهاند و درست به همین سبب است که صائب تبریزی میگوید:
یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نماندهاست
یعنی اینکه شعر، تلاشی برای بازاجرایی مجدد و مجدد همان چند مضمون اولیه است و با همان چند مضمون اولیه است که این همه قول و غزل پدید آمده است. حافظ نیز میگوید:
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
راز اینکه شعر هیچگاه به بنبست نمیخورد و در هر نسلی و عصری، نسل تازهای از شاعران ظهور میکنند، در همین است. شاعران نسل اول، از آن چند مضمون اولیه، اجراهایی ارائه میکنند که مثل غذایی تازه، خوشایند است، اما با تکرار مصرف، خوشایندی خود را از دست میدهد(مثل همان غذای تازه که اگر چند روز پشت سرهم خورده شود، بسیار دلآزار میشود)، پس نسلی تازه از شاعران ظهور میکنند که تلاش میکنند آن مضامین بنیادین را بازاجرایی کنند و اگر موفق شوند اجراهای تازۀ تأثیرگذار ارائه کنند، نامشان میماند و اگر موفق نشوند، شاعری درجه چندم و مقلد محسوب میشوند و این چرخه در نسلهای بعدی و بعدی تکرار میشود. نکتهای را دربارۀ شعر نو و نوگرایی هم بگوییم.نوگرایی در شعر فارسی، مختص قرن حاضر نیست و شاعران فارسیگو همواره در پی نوگرایی بودهاند و اصطلاحاتی از قبیل "طرز تازه" و "تازهگویی" همیشه در میان شاعران فارسیگو رایج بوده به گونهای که شعر فارسی همواره شعر نو و پیشرو بوده بجز در دورۀ قاجاریه که عصر عقبگرد همۀ حیات ایرانی محسوب میشود. اگر نیمای بزرگ و پیروان او بانی شعر نو محسوب میشوند، این نوگرایی نه در برابر کل شعر فارسی، بلکه در برابر شعر قاجاریه بوده که مثل همۀ زمینههای حیات ایرانی، دچار ایستایی بوده است. هنگامی که میگوییم نظریهپردازان گذشتۀ شعر فارسی و نیز شاعران فارسیگو-آگاهانه و ناخودآگاه- شعر را اجراهای مجدد یک مضمون اولیه با هدف وصول به اجرای تأثیرگذار میدانستند، نتیجۀ ضروری این تعریف، این است که شاعران فارسیگو نوگرایی و بازآفرینی را جزء ضروری و اجتنابناپذیر شعر میدانستند و به همین سبب است که جامی میگوید:
سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر
یا سنایی غزنوی میگوید:
بس که شنیدی سخن روم و چین
خیز و بیا ملک سنایی ببین
یا صائب، بزرگترین قسمش، قسم به طرز تازه است:
به طرز تازه قسم یاد میکنم صائب...
تعریف تأثّرگرایانۀ شعر، قابل توسعه به همۀ هنر است. بر این اساس، هنر، اجرایی(=صورتی) از یک ماده است که نسبت به اجراهای دیگر همان ماده، تأثیرگذارتر باشد. برای نمونه، رنگ، یک مادۀ اولیه است. اگر این مادۀ اولیه به صورتی اجرا شود که بر بیننده تأثیرگذار باشد، به هنری رسیدهایم که نقاشی نام دارد. یا مصالح ساختمانی، مادهای اولیه است و میتوان آن را به صورت یک خانۀ ساده اجرا کرد و این هنر نیست و صورتی است نزدیک به مادۀ محض. اما میتوانیم این مادۀ اولیه را به صورتی تإثیرگذار اجرا کنیم و این میشود هنر معماری. در دیگر هنرها هم میتوانیم به دو بُرش صورت و ماده برسیم و آنچه هنر را پدید میآورد، صورت تأثیرگذار است، نه ماده(برگردیم به همان بیت صائب که میگوید: یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت/در بند آن مباش که مضمون نمانده است).
بنابراین، در هر اثر هنری، دو برش ماده و صورت وجود دارد و آنچه ماده را به درجۀ هنر میرساند، صورت است. پس هنر به طور خلاصه، صورت تأثیرگذار است.
مادۀ نقاشی، رنگ است؛ مادۀ موسیقی، صداست؛مادۀ معماری، مصالح ساختمانی است و... و مادۀ شعر، زبان است.شعر و کل ادبیات، صورتهای تازه و تأثیرگذاری است که بر زبان وارد میشود و زبان را به مرتبۀ ادبیات میرساند. زبان، مادهای است با صورتهای متفاوت، مثل صورت روزمره، صورت علمی، صورت خبری و صورت ادبی. صورت ادبی، صورتی از زبان است که حاوی تأثیر تشدید شده باشد.برای نمونه به این دو پدیدۀ زبانی توچه کنید:
1.تمدن و صنعت نوین، جنگلها را نابود کرده است.
2.صحبت از پژمردن یک برگ نیست/ آه جنگل را بیابان میکنند.
هر دو مورد، اجراهای متفاوت یک مضمونند. هر دو مورد، پدیدههای زبانیاند، با این فرق که مورد یک، صورت خبری است و مورد دوم، صورت ادبی است.
در بخش آینده، برخی ویژگیهای اجرای ادبی را مرور خواهیم کرد.