پرسشها
1)دربارهي
چيستي «ببرِ بيان» و نيز ساختار لغويش آنچه ميدانيد بنويسيد.
2)ابيات
ذيل را فقط معني كنيد:
الف)جز
از آشتي جستنش راي نيست/ كه با وي سپاه تو را پاي نيست
زميني
كجا آفريدون گُرد/ بدان گه به تور دلاور سپرد
چو
داده بُدند و ببخشيده راست/ تو را كين پيشين نبايست خواست
ب)يكي
خيمهاي زد سيهتر ز قير/ سيه شد جهان چشمها خيرخير
وزيشان
فراوان تبه كرد نيز/ نبود از بدِ بخت مانيد چيز
3)براي
اين بيت كه از زبان گيو دربارهي كيكاووس است، چه صورت مناسبتري پيشنهاد ميكنيد
و بر اساس آن صورت، معناي بيت چيست؟
به
جايي كه كاووس را دسترس بباشد،
نداريم او را به كس
4)براي
اين بيت، دو معني ذكر كنيد:
تو
گفتي كه ابري بر آمد ز كنج ز شنگرف
نيرنگ زد بر تُرُنج
5)معني
آنچه زيرش خط كشيده شده است، بنويسيد:
الف)يكي
كم شود ديگر آيد به جاي/ جهان را نمانند بي كدخداي
ب)چو
با تاج و با تخت نشكيفتي/ خرد را بدين گونه بفريفتي
ج)سر
و مغز اولاد در زير پاي/ پي رخش برده يكايك ز جاي
6)نقش
آنچه زيرش خط كشيده شده است، بنويسيد:
الف)به
كش كرده دست و سر افكنده پست/ همي رفت تا جايگاه نشست
ب)چو
دستان سام اندر آمد به تنگ/ پذيره شدندش همه بي درنگ
ج)
نه ارژنگ مانم نه ديو سپيد/ نه سنجه نه اولاد غندي نه بيد
7)دربارهي
خاندان كشوادگان چه ميدانيد؟
پاسخها
1)ببر
بيان به لحاظ واژگاني: ببر، مجاز از پوست ببر است و بيان داراي ساختار بَي(بغ، بزرگ، خدا)+ان پسوند نسبت است و معني
ببر بيان، ببر شاهانه و ببر بزرگ است و آن
تنپوش نبرد رستم بودهاست. معروف است كه رستم در كوههاي سوريه ببري بزرگ را يافت
و شكار كرد و چرم آن را تنپوش خود ساخت. كاربرد چرم در جامهي جنگاوران در گذشته
رواج داشته و ببر بيان رستم نيز از همين قبيل بوده است.
2)
الف)چارهاي
جز صلح كردن با او نيست، زيرا سپاه تو در برابر وي پايداري ندارد.
سرزميني
را كه فريدون پهلوان در گذشته به تور دلير داد،
اگر
آن را كامل بدهند و ببخشند، نبايد نبرد گذشته را ادامه بدهي.
ب)(ديو
سپيد) مانند خيمهاي سياهتر از قير بر سر آنان(سپاه ايران) گسترده شد. جهان سياه
شد و چشمها حيران ماند.
و
بسياري از سپاه ايران را نابود كرد و از بدبختي آوردن بر آنان هيچ كوتاهي نكرد.
3) به جايي كه كاووس را دسترس بباشد، نداريم او را به كس
اين
بيت، ضبط دكتر جويني است و صورت درستتر آن كه در نسخهي چاپ مسكو آمده است، چنين
است:
به جايي
كه كاووس را دسترس نباشد، نداريم
او را به كس
اين
بيت، نقل قول از گيو ِ گودرز است دربارهي كيكاووس و معنيش چنين است: جايي كه كيكاووس
به آن دسترس نداشته باشد(و از سخن ما آگاه نشود) من در آن جا كيكاووس را كسي به
شمار نميآورم.
4)مطابق
نظر دكتر جويني، ترنج استعاره از سپاه توران است كه از ترس، زرد شده اند و از بس
كه خون بر سر و رويشان پاشيده گويي كه ابري از شنگرف(جيوه) بر سر آنان
گسترده شده است.
اما
بهتر آن است كه ترنج را خورشيد بگيريم. در شاهنامهي فردوسي در بسياري از تصويرها،
براي اغراق در حوادث زميني، دامنهي آنها
به آسمان نيز كشيده ميشود. در اين جا هم از بس خون در ميدان نبرد ريخته گويي
ابري از شنگرف در برابر ترنج خورشيد كشيده شده است.
5)
الف)
«نمانم» در اين بيت فعل دووجهي است، يعني لازمي است كه متعدي به كار رفته و معادل
است با «نگذارم».
ب)
«نشكيفتي» در اين بيت يعني بسنده نكردي. از همين ماده، «شكيب» را داريم به معني
صبر و تحمل.
ج)«يكايك»
همان است كه امروزه ميگوييم «يكدفعه» و «يكباره».
6)
الف)قيد
ب)
مضافاليه براي «پذيره»
ج) مفعول
براي فعل دووجهي«نه مانم»(نگذارم)
7)
كشوادگان، مركب است از كشواد+گان پسوند نسبت و معني آن خاندان منسوب به كشواد است.
كشواد زرينكلاه از پهلوانان ايراني روزگار منوچهر پيشدادي و از خاندان كاوهي
آهنگر بود.او در روزگار نوذر، در ركاب آن
پادشاه براي دفع سپاه چهارصدهزارنفري توران، عازم دهستان در شمال ايران شد. سپاه
نوذر بسيار كوچكتر از سپاه توران و حدود صدوچهل هزار نفر بود. سپاه سيستان و كابل
به عنوان تشييع جنازهي سام، در سپاه ايران حاضر نشده بودند. قارن و كشواد و ديگر
سران سپاه ايران(طبيعتاً با سپاهيان ويژهي خود) نيز به عناوين ديگر در ميانهي
نبرد، سپاه ايران را ترك كردند و نوذر به چنگ افراسياب توراني افتاد و كشته شد و
باقيماندهي ايرانيان اسير و در ساري محبوس شدند. آن گاه زال مطابق توافقي نهاني
با اغريرث برادر افراسياب، كشواد را براي تحويل گرفتن اسيران ايراني به ساري
فرستاد. از آن پس كشواد در سپاه كيقباد بود و
پسرش گودرز و نوادگانش گيو و بهرام و فرهاد و رهام و نيز بيژن كه پسر گيو و
نوهي رستم بود، در سپاه كيكاووس و كيخسرو بودند و براي ايران نبردها كردند و دهها
نفر از اين خاندان از پسران و نوادگان گودرز در اين نبردها جان باختند. شمار ديگري
از اعضاي اين خاندان از جمله گيو و بيژن هنگامي كه براي بدرقهي كيخسرو رفته
بودند در دمه(برف و كولاك) جان ميبازند و باور ايرانيان بر اين بوده كه آنان در
زير برف زندهاند و در پايان جهان همراه كيخسرو براي دفع نيروهاي بدي بازميگردند. رهام ديگر پسر گودرز،بخت بيش تري براي زندگاني داشت. او پس از كي خسرو نيز به جا ماند و در روزگار لهراسب كياني، از سران سپاه و راي زن لهراسب بود و براي ضبط نواحي غربي ايران فرستاده شد.
خانوادهي
گودرز كشوادگان در طول حضورشان در شاهنامه،
همسو و همگراي خانوادهي سامند و با ازدواج گيو و دختر رستم، اين همسويي به اوج ميرسد. اين دو خانواده در اتحاد با هم، مقابل خاندان نوذر و به ويژه در برابر طوس بودند و مهر و كينشان بر پادشاهان كياني نيز همسو با هم بود.
خاندان كشوادگان به لحاظ تاريخي ممكن است انعكاسي از شاهان و شاهزادگان اشكاني باشند كه خاطره ي دليري ها و جانفشاني هايشان در دفاع از مرزهاي شمال شرقي ايران، در روايت هاي حماسي به صورت خاندان كشوادگان منعكس شده است.