X
تبلیغات
آن روزها

آن روزها

وب‌نوشت‌هاي ابراهيم واشقاني فراهاني

رویای ستارگان


من شبی خواب ستاره ای را دیدم

و سال‌هاست در این بهتم

که ستاره‌ام؟

              اسیر کابوس زمین

یا زمینم؟

           پیوند خورده با رویای ستارگان


+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1392ساعت 7:47  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

انتشار داستان شبح تماشاخانه



شبح اپرا، داستانی است ساده و روان و در عین حال پر از کشش و التهاب، با چاشنی همیشگی روح بشر یعنی عشق و عاطفه که با بسیاری از دیگر صفات زیبای انسانی گره خورده، صفاتی از قبیل وفاداری و گذشت و حتی ایثار. نيز این داستان، نمایی فشرده اما واضح و گویا از آداب و اخلاق و شیوه‌ی زندگانی در اروپای قرن نوزدهم ارائه میكند، قرنی که امروزه به پشت سر اگر نگاه کنیم، آن را لبریز از خاطرات خوش تاریخ بشر مییابیم، قرنی با تراکم نویسندگان و شعرا و فلاسفه و دانشمندان و مخترعانش و همه‌ی کسانی که گامهای بلندی در تغییر اساسی فرهنگ و تمدن بشری برداشتند و جهان را به سوی قطع تعلق کامل از دنیای کهن سوق دادند و طرح جهانی تازه را ریختند که در قرنهای بیستم و بیست و یکم گسترش یافت. و بدین سان بود که قرن نوزدهم در حافظه‌ی بشر مبدل به یک خاطره‌ی ماندگار شد،آخرین خاطره‌ی جهان کهن، به گونهای که با نواخته شدن زنگ نخستین سال قرن بیستم،گویی بشر از خوابي درازمدت چشم میگشاید و سر تکان میدهد و خود را در جهانی دیگر، متفاوت و غریبه مییابد.

اما آنچه مایه‌ی اهمیت داستان شبح اپراست، هیچ یک از مواردی نیست که یاد کردیم. اهمیت داستان سادهنمای شبحاپرا در چیزی‌است که در زیرساخت این داستان نهان شدهاست. شبح اپرا- هم شخصیت شبح اپرا و هم کل داستان شبح اپرا-  تصویری تمثیلی است از داد و ستدهای جهان غرب و جهان شرق یا به طور دقیقتر، جهان غرب و کشور تاریخساز ما ایران، داد و ستدی که در طول تاریخ، همواره در جریان بوده، به­ویژه از رنسانس به این سو و به طور ویژهتر در قرن نوزدهم میلادی. و بدین سان است که قرن نوزدهم میلادی را قرن هجوم مذاهب و شعر و هنر شرقی و به­ویژه ایرانی به سوی جهان غرب مییابیم و به طور متقابل جهان غرب نیز با علوم و فنون خشک و رسمیش و سوار بر کشتیها و خطوط راه آهنش و با ماشیندودیها و توپهای دودزایش به سمت شرق میتازد و تا دورترین صحاری آسیا و افریقا و تا آن سوی جزایر اقیانوس آرام و کوههای کافرستان و تبت و پامیر پیش میرود و بر سر راه خود چهره‌ی مادی شرق را تغییر میدهد، به همان سان که شرق و به­ویژه ایران نیز در هجوم معنویت خود، روح غرب را دچار تلطیف اجباری میکند، گوته از شعر حافظ زاده میشود و بودیسم بر فلسفه‌ی اروپا پنجه میافکند....

در داستان شبح اپرا، ایران به سان نماینده‌ی همه‌ی شرق برگزیده شدهاست و این انتخابی هوشمندانهاست، زیرا ایران برای قرنها و هزارهها نماینده‌ی فرهنگی و مدافع نظامی شرق در برابر نفوذ فرهنگ و هجوم سپاهیان غرب بودهاست. غربیان ایران را کشور پریان و سرزمینی لبریز از گلهای سرخ و نوای بلبلان و آکنده از شعر و موسیقی میپنداشتند و آرزوی دیدار شیراز و سمرقند و بخارا، سرّی بوده که در سر هر انسان غربی خانه داشته. در داستان شبح اپرا، اریک را مییابیم که شبح اپرا نام گرفته، مردی با چهره‌ی بی نهایت زشت که به هوشمندی و جامعیت در علوم و فنون و هنرها توصیف میشود. مرد ایرانی که عنوان یکی از شخصیتهای داستان است، اریک را نخستینبار در ایران دیده و به یاد میآورد که او ساختمانسازی برجسته در ایران بوده و حتی بنای عظیم و هیولایی اپرای پاریس را هم اریک ساختهاست. اریک از این لحاظ و با آن چهره‌ی هیولایی‌اش و با پي­افكندن بناي هيولايي اپراي پاريس، تمثیل علوم و فنون جدید و خشک غربی است که در قرن نوزدهم به شرق و ایران رخنه میکند و با ساخت بناهایی فاقد خطوط منحنی و آکنده از خطوط راست و زوایای شکسته، و با خطوط راهآهن و سیمهای تلگراف و سلاحهای آتشینش، چهرهای خشن و خشک و هیولایی از خود به نمایش میگذارد و اینهمه در نیمی از شخصیت اریک تجلی مییابد: اریک زشتچهره که در علوم و فنون جامعیت دارد و با حضور خشن و وحشتزایش، بناهای هیولایی میسازد. اریک از این جنبه، نماد همه‌ی چیزهای مفید و ضروری است که خشکاند و دوست ناداشتنی، چیزهایی که در قرن نوزدهم میلادی از غرب به سوی شرق و ایران هجوم میآورند. اما اریکِ زشتِ دانشمندِ دوست نداشتنی، چهره‌ی دیگری نیز دارد، چهره‌ی مردی که دوست دارد که دوست داشتهشود، مردی مهربان با صدایی فرشته‌آسا که هیچگاه با لحن تند با کسی سخن نمیگوید و عاشق گل سرخ است، چیزی که رمز شهرت ایران در نظر اروپاییان بودهاست. اریک فرشته‌ی موسیقیست و هر که با او پیوند یابد، مبدل به فرشته‌ی موسیقی میشود. و این نیمه‌‌ی دوم شخصیت اریک است، نیمهای که اریک از ایران با خود به فرانسه بردهاست، یا شاید بهتر باشد که بگوییم این، خود ایران است که در نیمی از شخصیت اریک خانه گرفته و با او به اروپا رفته است. مرد ايراني، رازدان و رازگشاست و اين رازوارگي ايران است كه در قالب مرد ايراني متجلي شده و مبدل به نيمي از شخصيت اريك شده و همه جا همراه اوست. این، شعر و هنر و عرفان و مذاهب شرقی و ایرانی است که در قرن نوزدهم، اروپا را به زانو در میآورد و همه‌ی پاریس- نه تنها پاریس بلکه همه‌ی اروپا- از آن سخن میگویند و مسحور آن شدهاند، به گونهای که انبوهی از کتابهای پارسی در اروپا ترجمه و چاپ می شود و شعبه‌ی ویژهای از دانشمندان، تحت عنوان مستشرقان پدید میآیند که وظیفهشان شناساندن ایران و شرق به اروپاییان است. مرد ایرانی میگوید از آن زمان که اریک از ایران به فرانسه بازگشته، او نیز به دنبال اریک به فرانسه آمده و همهجا همراه اوست. آری، ایران در نیمی از وجود اریک خانه گرفتهاست و همهجا با او همراه است و این همراهی، در همراهی مرد ایرانی با اریک تجلی نمادینه مییابد. در پایان داستان نیز مرد ایرانی را بهسان تنها ساکن خانه‌‌ی‌اپرا می‌یابیم، آن­جا که اریک مرده‌است و خانم گیری که خود از کارکنان مهم خانه‌ی‌اپراست، بیرون ایستاده و در می‌زند و از میان  1500نفری که در خانه‌ی‌اپرا کار می‌کنند، مرد ایرانی است که به روی او در می‌گشاید و فضا به گونه‌ای القا می‌شود که گویی مرد ایرانی تنها کسی است که در خانه‌ی اپراست. آری ایران و فرهنگ ایرانی، غرب را از درون، تسخیر کرده‌است. مرد ایرانی که حالا تنها ساکن خانه‌ی‌اپرا شده‌است، پس از مرگ اریک، به خانم گیری می‌گوید كه اریک دیگر نمی‌تواند مرا بکشد. چرا؟ زیرا آن اریک که مرده، در حقیقت نیمی از شخصیت اریک بوده، نیمه‌ی غربیش که پس از رنسانس، قصد کشتن فرهنگ شرقي و کل موجودیت شرق را داشته‌است، اما شرق و به­ویژه ایران با هجوم معنویت خود، غرب را به زانو درآورد و در درون روان غرب- در خانه‌ی‌اپرا- خانه گرفت.

اریک از آن زمان که از ایران به فرانسه بازگشته، مبدل به شبح شدهاست و در نهانخانهها و تاریکیها زندگی میکند و با روشهایی که به سحر و جادو میماند سعی در اختفای خود دارد. چرا؟ زیرا اریک با معنویت شرقی و ایرانی گره خوردهاست و معنویت را نمیشود با چشم سر دید، در حالیکه بنای هیولایی  اپرای پاریس را که نماد نیمه‌ی دیگر شخصیت اریک است، میتوان از فرسنگها آنسوتر مشاهده کرد. و ديگر آن­كه شرق به­ویژه ایران در تصور غربیان، سرزمین جادو و جادوگران بودهاست، بهگونهای که حتی معادل دو واژه‌ی جادوگر و جادو یعنی mag و magic از واژه مُغ که تعلق به فارسیباستان دارد، برگرفتهشدهاست و این اشتقاق، بیانگر آن است که تصور ایران به سان کشور جادوان، تصوری باستانی است. و جادو با تاریکیها و دخمههای نَمور زیرزمینی و نیز با آینه و آب پیوند نزدیک دارد و اینهمه را می­توانیم در اتاق شماره‌ی 5 اپرای پاریس که ویژه‌ی شبح اپراست و در خانه‌ی زیرزمینی اریک که بنا شده بر آب است و در اعمال سحر مانند او بیابیم که در آنِ واحد میتواند در چند جا باشد یا در جایی باشد و صدایش را در جایی دیگر بشنوند.

و شبح اپرا، تمثیلی از تلاقی دو جهان شرق و غرب در قرن نوزدهم میلادی است، قرنی حادثهخیز که شرق و غرب در برابر هم صفآرایی میکنند و به قلمرو هم میتازند.غرب با علوم و فنون رسمی و خشکش و سوار بر کشتیها و خطوط راهآهنش و با ماشین دودیها و توپهای دودزایش به سمت شرق میتازد و تا دورترین صحاری آسیا و افریقا و تا آن سوی جزایر اقیانوس آرام و کوههای کافرستان و تبت و پامیر پیش می­رود و بر سر راه خود چهره‌ی مادی شرق را تغییر میدهد، به همان سان که شرق و به­ویژه ایران نیز در هجوم معنویت خود، روح غرب را دچار تلطیف اجباری میکند، گوته از شعر حافظ زاده میشود و بودیسم بر فلسفه‌ی اروپا پنجه میافکند و در آن گرماگرم، همه‌ی اروپا از شرق و از ایران سخن  میگویند و مسحور معنویت و شعر و هنرش شدهاند....

این داستان کوتاهِ روانِ پر اشاره را ناخوانده نگذارید.

 

 

تلفن مرکز پخش: 2528462- 0811

و

2516144

و

2514461

نشر هگمتانه


+ نوشته شده در  سوم دی 1392ساعت 12:2  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

نگاهی به شباهت‌ها و اشتراک‌های سرگذشت کوروش، فریدون و کیخسرو

 

مقدمه

اسطوره‌ها اغلب روایت‌هایی دیگرگون از تاریخ‌اند؛ هسته‌هایی از واقعیت تاریخی را در خود دارند یا انعکاسی از واقعیت تاریخی را بر خود حمل می‌کنند، مانند داستان کیکاووس، دومین پادشاه کیانی که هسته‌ی تاریخی‌اش خویشکاری‌های یکی از شاهان یا سران قبایل هندوایرانی است و انعکاسی از خویشکاری‌های کمبوجیه‌ی هخامنشی و فتح شمال افریقا را نیز بر چهره دارد.

درباره‌ی این انعکاس‌ها گاه به درستی نمی‌توان دانست که اسطوره انعکاسی از تاریخ را بر خود دارد یا بخشی از تاریخ است که بر اساس اسطوره‌ای کهن‌تر نگاشته شده‌است. گرچه روایت یونانی تاریخ ایران اغلب تاریخ انگاشته می‌شود و روایت ایرانی تاریخ ایران، اسطوره و حماسه ارزیابی می‌شود، اما حقیقت آن است که می‌توان ردپای اسطوره‌های کهن‌تر را در بازنویسی‌های یونانی تاریخ ایران ردیابی کرد و از این سوی نیز حتی اگر روایت ایرانی تاریخ ایران، اسطوره هم باشد، اسطوره یک‌سره خالی از تاریخ نیست و بلکه گونه‌ای از تاریخ‌نگاری است. نمونه‌ی بسیار جالب این حقیقت، سرگذشت کوروش هخامنشی در تاریخ‌نامه‌های یونانی از ماجراهای زادن و بالیدن و نبردهای تخت‌گیری و دیگر بخش‌های سرگذشت اوست. آیا ایرانیان پس از استیلای اسکندر بر ایران و سوختن کتابخانه‌ها و تبدیل شدن روایت‌های کتبی به نقل‌های شفاهی، به مرور و بر اساس گردش‌های طبیعی و ناچار نقل‌های شفاهی، بخشی‌هایی از سرگذشت تاریخی کوروش را به دو پادشاه کهن‌تر آریایی یعنی فریدون و کیخسرو نسبت دادند یا برعکس، هنگامی که سرگذشت کوروش نگاشته می‌شد، روایت‌های زندگانی فریدون و کیخسرو چنان به محبوبیت شهرت داشت که مردمان، پادشاهان محبوبِ نوتر و از جمله کوروش را در قالب آنان و بر الگوی آنان می‌دیدند، چنان‌که روایت زندگانی پادشاهان منفور را بر الگوی پادشاهان منفور گذشته برمی‌ساختند. این پرسشی دوسویه است که پاسخ دادن به آن، دست‌کم با آگاهی‌های حاضرمان ممکن نیست و تنها می‌توانیم وجوه اشتراک سرگذشت‌های کوروش هخامنشی را با دو پادشاه کهن‌تر از وی یعنی فریدون و کیخسرو برشماریم بی‌آنکه به‌درستی بتوانیم بدانیم و بگوییم که کدام‌یک انعکاس کدام‌یک است.

 

اشتراکات و شباهت‌های سرگذشت فریدون، کیخسرو و کوروش

چون زمان زادن فریدون رسید، پادشاه که اژی‌دهاک(ضحاک) بود، خواب سه جوان را دید که یکی از آنان ضحاک را زد و بست و از تخت به زیرکشید و آن جوان فریدون بود. پس ضحاک دستور داد که فریدون را بجویند و بکشند. چون زمان زادن کوروش نیز رسید، پادشاه که آستیاک بود، خواب دید که از شکم دخترش ماندانا درختی رویید و جهان را زیر سایه‌ی خویش برد. این درخت می‌باید به سان خواب ضحاک، سه شاخه باشد زیرا مردمان آن روزگار، جهان را بر سه پهنه‌ی آسیا، اروپا و افریقا می‌شناختند. نتیجه نیز دستوری شد که زاده‌ی ماندانا را بکشند.

خواب بد دیدن پادشاه و حضور عدد سه و دستور دادن به کشتن نوزاد، در هر دو روایت کوروش و فریدون یکی است. حتی نام دو پاشاه نیز بسیار نزدیک است. پیوند خانوادگی نیز در هر دو روایت پیداست. پادشاه زمان کوروش، پدربزرگ مادری وی بود. ضحاک نیز به رغم تازی‌نژادی و انیرانی(ناایرانی) بودن، یک‌سره از خاندان فریدون به دور نبود، زیرا ضحاک دو خواهر جمشید را به زنی گرفته بود و فریدون نیز نواده‌ی جشمید بود. از این جهت شباهت کوروش به کیخسرو بسیار نزدیک‌تر است. کوروش پسر ماندانا دختر آستیاک بود و کیخسرو نیز پسر فرنگیس دختر افراسیاب تورانی بود و افراسیاب دستور داد پسر دخترش را بکشند. از آن پس فریدون و کیخسرو و کوروش هرسه پنهانی بالیدند. کیخسرو را وزیر-سپهسالار افراسیاب یعنی پیرانِ ویسه در پناه خود گرفت و او به هیأت چوپانی بالید. کوروش را نیز هارپاک، وزیر آستیاک(و به احتمال بسیار، سپهسالار او) در پناه خود گرفت و او نیز در کوه نزد مهرداد چوپان هارپاک بالید. فریدون نیز در کوه البرز و نزد دشتبانی و با شیر گاوی به نام برمایه بالید. وزیر رهاننده در داستان فریدون و ضحاک نیز حضور دارد هرچند که با فریدون مربوط نباشد. این وزیر رهاننده، در چهره‌ی دو برادر به نام ارمایل و گرمایل تصویر می‌شود که به فرمان ضحاک، خورش‌خانه‌ی پادشاهی را ریاست می‌کنند و هر روز از آن دو جوان که باید کشته شوند تا مغزشان خوراک مارهای دوش ضحاک شود، یکی را می‌رهانند.

خویشکاری شُبانی و پیوسته‌هایش از قبیل چوپان، جانور شیرده و کوه، ظاهراً کهن‌الگویی است که در زندگانی اغلب منجیان نجات‌یافته‌ی ایرانی تکرار می‌شود. بر این اساس، نجات‌بخشی و نجات‌یافتگی در اندیشه‌ی ایرانیان با کوه پیوند داشته‌است و  شخصیت‌های نجات‌بخش و نجات‌یافته در قالبی از کهن‌الگوی کوه و شبانی نهاده و صورت‌بندی می‌شدند. حتی در ادوار بسیار تازه‌تر نیز این فرایند رواج داشته‌است، چنان‌که ساسان نواده‌ی دارای کیانی که مقدر بود اردشیر از او زاده شود و ایران را متحد سازد، چوپان بابک پادشاه پارس بود و مطابق نقل کتاب کارنامه‌ی اردشیر بابکان، در میان «شُبانان کُرتیکان»(شُبانانِ کُرد) می‌زیست و از این جهت می‌باید ساکن کوه بوده باشد، زیرا کُرد و کوه در باور ایرانیان، پیوند داشته‌است.

خویشکاری کوه و شبانی و جانور شیرده در سرگذشت کوروش نقل شده‌است و مقایسه‌ی آن با سرگذشت فریدون، نکات چشمگیری را بازگو می‌کند. جانور شیرده در سرگذشت فریدون، گاو بَرمایه در البرز است. ظاهراً گاو، توتم و صورت نوعی خاندان فریدون بوده‌ و در انتهای نام بسیاری از نیاکان او از خاندان اَثوَیَه تکرار می‌شود. گرز فریدون نیز گاوسر است. اما جانور شیرده در سرگذشت فریدون، تنها گاو برمایه نیست. به نظر می‌رسد که در سرگذشت فریدون، جانور شیرده دچار شقاق شخصیتی شده و در دو چهره‌ی گاو برمایه و فرانک ظاهر شده‌است. فریدون، گاو برمایه را نیز چونان فرانک، مادر خود می‌انگاشت و می‌توان چنین نتیجه گرفت که فرانک و گاو برمایه دو چهره از یک موجود اساطیری‌اند که وظیفه‌اش پروردن منجی نجات‌یافته بوده‌است. این موجود اساطیریِ پرورنده در سرگذشت کوروش به صورت سپاکو زن مهرداد چوپان ظاهر می‌شود. سپاکو به معنی سگ است. فرانک نیز صورت دیگری از پروانک/پروانه است که نام گونه‌ای از سگ‌سانان است. ظاهراً سپاکو در سرگذشت کوروش، نه زنی واقعی بلکه نمادی اساطیری و اجرایی برای کهن‌الگوی شیردهی و پرورندگی است و تکراری از فرانک است که او نیز اجرایی از کهن‌الگوی شیردهی و پرورندگی است.

اشتراک دیگر در سرگذشت فریدون و کیخسرو از یک سو و کوروش از سوی دیگر در نبرهای آنان است با پادشاهی که دستور به کشتن آنان داده بود. فریدون، پادشاهی به نام اژی‌دهاک(ضحاک) را شکست و کوروش نیز پادشاهی به نام آستیاک را که در هر دو سرگذشت، پیوند خانوادگی نیز میان دو سوی نبرد پیداست. جعرافیای نبرد نیز در هر دو سرگذشت، غرب ایران است. ضحاک تازی‌نژاد، در بغداد یا بیت‌المقدس می‌نشست و مابه‌ازای تاریخی وی نیز ظاهراً پادشاهان سامی‌نژاد آشور و بابل است که ددمنشی‌هایشان غرب ایران را در وحشت فروبرده بود و دو پادشاه غربی ایران یعنی هوخشتره‌ی ماد و کوروش هخامنشی به این کابوس وحشت پایان دادند. نیز کوروش در غرب ایران آستیاک را شکست. کیخسرو نیز افراسیاب را در آذربایجان و در دریاچه‌ی چیچست به چنگ آورد. این امکان بسیار قوی نیز وجود دارد که کیخسرو، انعکاسی از خویشکاری‌های هوخشتره‌ی ماد را حمل کرده باشد. اگر«کی» را که به معنی پادشاه و در حکم عنوان و سمت پادشاهان ایران بوده برداریم، از نام کیخسرو، خسرو می‌ماند که همان هوخشتره است. هوخشتره میانجی پیوند کیخسرو و کوروش است، از یک سو شکننده‌ی پادشاهان سامی‌نژاد آشور بود و از این جهت با کوروش که شکننده‌ی پادشاهان سامی‌نژاد بابل بود، شبیه است و از سوی دیگر شکننده‌ی سکایان بود و امروزه تردیدی نیست که تورانیان اساطیر و حماسه‌های کهن ایرانی که کیخسرو آنان را درهم کوبید و سرانشان را کشت، نه ترکان بلکه سکایان آریایی بودند و از این جهت، کیخسرو و هوخشتره خویشکاری مشترک دارند. نیز کیخسرو از موعودان ایرانی است و زنده است و بازمی‌گردد، و هوخشتره نیز به سبب دلیری‌هایش در برانداختن هراس آشوریان و سکاها، به مرتبه‌ی موعودان برکشیده شده و به احتمال بسیار زیاد، اوشیدر، موعود آخرالزمان زرتشتی، انعکاسی از هوخشتره‌ی ماد است.

افزون بر شباهت در جغرافیای نبرد، میان سرگذشت فریدون و کوروش به جهت سرنوشت پادشاه شکست‌خورده نیز مشابهت هست. فریدون مطابق بیش‌تر روایت‌ها ضحاک را نکشت بلکه او را در دماوند به بند کرد. کوروش نیز آستیاک را نکشت و او را به حوالی سمنان فرستاد و از این جهت نیز تبعید پادشاه شکست‌خورده به البرز یا حوالی البرز، در هر دو سرگذشت مشترک است، اما کیخسرو، افراسیاب را کشت و این با سرگذشت هوخشتره نزدیک‌تر است که سران سکایی را کشت و وحشت آنان را برانداخت.      

 

نتیجه:

1)   اسطوره‌ها بازگوکننده‌ی برش‌هایی از واقعیت‌های تاریخی‌اند و تاریخ نیز بر اساس انگاره‌های اساطیری نگاشته می‌شود.

2)   گاه به درستی نمی‌توان دانست که اسطوره بر اساس تاریخ نگاشته شده‌است یا تاریخ بر اساس اسطوره.

3)   نمونه‌ی چشمگیر نتیجه‌ی2، مقایسه‌ی سرگذشت کوروش و دو پادشاه کهن آریایی یعنی فریدون و ‌ کیخسرو است. به درستی معلوم نیست که اجزایی از سرگذشت کوروش وارد داستان‌های فریدون و کیخسرو شده‌است یا آنکه داستان‌های فریدون و کیخسرو در هنگامی که سرگذشت کوروش نگاشته می‌شد، چنان شهرت داشته که سرگذشت کوروش بر اساس آن داستان‌ها صورت‌بندی شده‌است.

+ نوشته شده در  سوم آذر 1392ساعت 23:24  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

آزمون میان ترم خاقانی-نظامی کارشناسی ارشد


آزمون میان ترم درس خاقانی - نظامی کارشناسی ارشد، روز 92/8/16 رأس ساعت 13/30 برگزار می شود. مقدار امتحان، سه قصیده ی اول کتاب سحر بیان خاقانی، و صفحات 91-150 کتاب هفت نگار آسمانی، به صورت چهارگزینه ای خواهد بود.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1392ساعت 21:18  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

آزمون میان ترم شاهنامه ی کارشناسی ارشد


آزمون میان ترم شاهنامه ی کارشناسی ارشد، صبح روز پنج شنبه 92/8/16 رأس ساعت 9/30 برگزار می شود. مقدار امتحان، از ابتدای پادشاهی کیقباد به میزان 250 بیت بر اساس نسخه ی دکتر جوینی و به صورت تستی-تشریحی خواهد بود.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1392ساعت 21:13  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

تعبیری از بال کبوتر


وقتی که می­خندی جهان یک جور دیگر می­شود

دنیا برای زندگی یک جای بهتر می­شود


می­خندی و با خنده­ات این آفتاب بی­غروب

شب با تمام خستگی صبح مکرر می­شود


می­آیی و در چشم تو  این آسمان بی­دریغ

زنجیر هم تعبیری از بال کبوتر می­شود


هرجا که پاییز لجوج، آغوش گرمی از بهار

هرجا که دیوار عبوس، لب-خنده­ی در می­شود


مثل پری می­آیی از شب­های دور قصه­ها

آن شب که دیو قصه­ها محبوس دفتر می­شود


در دوردست دلهره وقتی صدایم می­زنی

دریای طوفان مژده­ی آغوش بندر می­شود


بی­شک از اعجاز لبت در سرزمین واژه ها

تردید هم آماده­ی معنای باور می­شود


+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1392ساعت 10:56  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

خواب شمال

                                                                                             براي او كه مي‌آيد.


يك روز اشك‌هاي تو فرياد مي‌شود

و  عشق از محاصره آزاد مي‌شود

 

يك روز پر شكوه كه تاريخ عاشقي

بر پايه‌ي نگاه تو بنياد مي‌شود

 

روزي كه دست‌هاي تو در دست‌هاي من

از دست‌برد فاجعه آزاد مي‌شود

 

تقويم پر تراكم رحلت به دست تو

تغيير مي‌نمايد و ميلاد مي‌شود

 

كابوس دشت‌هاي جنوب از عبور تو

خواب شمال مي‌شود و شاد مي‌شود

 

در كوچه‌هاي كهنه كه ديوار حاكم است

تنديس‌هاي پنجره ايجاد مي‌شود

 

خوشبخت قلب من كه به ياد تو مي‌تپد

خوشبخت اسم من كه به تو ياد مي‌شود


+ نوشته شده در  ششم خرداد 1392ساعت 14:17  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

آزمون ميان ترم شاهنامه‌ي كارشناسي ارشد


آزمون ميان‌ترم شاهنامه‌ي كارشناسي ارشد در روز 19/2/1392 رأس ساعت ده صبح برگزار مي‌شود. مقدار متن امتحان، تا ابتداي خوان چهارم رستم در مازندران است. امتحان، تلفيقي از پرسش‌هاي تشريحي و چهارگزينه‌اي است.

ضمناً كلاس روز 12/2/1392 برگزار نمي‌شود.

با آرزوي پيروزي

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1392ساعت 22:9  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

آزمون ميان‌ترم كارشناسي ارشد


آزمون ميان‌ترم درس‌هاي مثنوي معنوي و خاقاني-نظامي به شرح ذيل برگزار مي‌شود:


درس مثنوي معنوي:

زمان: پنج‌شنبه 29فروردين‌ماه، ساعت 12-13

مقدار متن: هزار بيت از شرح كريم زماني


درس نظامي-خاقاني:

زمان: پنج‌شنبه29فروردين‌ماه، ساعت13-14

مقدار متن:

            خاقاني: چهار قصيده‌ي نخست

            نظامي: تا صفحه‌ي130


شكل امتحان، تستي-تشريحي خواهد بود. به حذفيات منابع، مطابق شرح سرفصل‌ها توجه شود.


+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1392ساعت 23:18  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

اين روزهاي بي تو


اي كاش انتها داشت اين كوچه‌هاي باريك

اين روزهاي بي تو اين روزهاي تاريك

 

سعي رسيدن ما تبديل شد به چيزي

مثل غروب اعصاب در معبر ترافيك

 

احوالم آن‌قدرها گفتن ندارد اين‌جا

مانند حال يك گل در قاب يك موزاييك

 

درد نديدن تو زخم عميق من شد

مانند بغض شيراز در خواب مرد تاجيك

 

آيا رسيدني بود در اين عبور مسدود؟

اي ريل‌هاي با هم اي دورهاي نزديك

 

روياي كوچك ما ناممكن زمين شد

ميزي و كافه‌اي و موسيقي رمانتيك

 

تقويم ساده‌ي ما تلفيقي از دو برگ است

امشب شب جهنم  فردا طلوع تاريك

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1391ساعت 20:10  توسط ابراهیم واشقانی فراهانی  | 

مطالب قدیمی‌تر